برچسب ها بـ ‘تابلو’

من رویایی دارم

دوشنبه, 3 فوریه, 2014

من
رویایی دارم
رویای آزادی
رویایِ یک رقص بی وقفه از شادی
من
رویایی دارم
از جنس بیداری
رویای تسکین این درد تکراری
درد جهانی که از عشق ، تهی میشه
درد درختی که می خشکه از ریشه
درد زنایی که محکوم آزارند
یا کودکایی که تو چرخه ی کارند
تعبیر این رویا
درمون دردامه
درمون این دردا
تعبیر رویامه
رویای من اینه
دنیای بی کینه
دنیای بی کینه
رویای من اینه
من
رویایی دارم
رویای رنگارنگ
رویای دنیایی سبز و بدون جنگ
من
رویایی دارم
که غیر ممکن نیست
دنیایی که پاکه از تابلوهای ایست
دنیایی که بمب و موشک نمیسازه
موشک روی خواب کودک نمیندازه
دنیایی که توی اون زندون ها
تعطیلن
آدمها به جرم پرسش …نمیمیرند…نمی میرند

به سلامتی……

شنبه, 19 ژانویه, 2013

 

به سلامتی دیوار

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه

 

به سلامتی دریا

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش

 

به سلامتی سایه

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

 

به سلامتی پرچم ایران

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه

 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم

 

به سلامتی زنجیر

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس

 

به سلامتی پل عابر پیاده

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

 

به سلامتی برف

که هم روش سفیده هم توش

 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه

 

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش

 

به سلامتی بیل

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه

 

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه

 

به سلامتی سرنوشت

که نمی‌شه اونو از “سر” نوشت.

 

به سلامتی سیم خاردار

که پشت و رو نداره

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 14 نوامبر, 2012

شش ساله بودم که برای اولین بار همراه پدرم به تماشای مسابقه فوتبال رفتم.

پدرم مرا ترک موتورش نشاند و بدون اینکه بگوید کجا می رویم،راه افتاد.در خیابانی که من نمی شناختمش و خیلی پرنور بود(بعد ها فهمیدم اسم خیابان روزولت است که الان شهید مفتح نام دارد) موتورش را در کوچه ای در بین صدها موتور دیگرپارک کرد وشماره ای فلزی گرفت و طرف دیگر خیابان از پشت نرده های آهنی با دادن پول دو بلیط کاغذی گرفت و از بین میله ها با دادن بلیط ها وارد محوطه بزرگی شدیم.از داخل سر و صدای زیادی می آمد و بعد از چند صد متری پیاده روی ناگهان وارد محوطه بزرگی شدیم که دورتا دور آن جمعیت زیادی نشسته بودند و در وسط هم یک زمین چمن بسیار بزرگ بود که دو طرفش دو دروازه سفید رنگ با تور وجود داشت و با نورافکن های زیادی در چهارگوشه زمین آنجا را از روز هم روشن تر کرده بودند.در سمت جنوب زمین هم تابلوی بزرگی بود که روی آن یک ساعت بزرگی بود که فقط یک عقربه داشت و همینطور نام دو تیمی که بازی داشتند نوشته شده بود و زیر اسم هر تیم هم عدد صفر نوشته شده بود.

من به شدت گیج این جمعیت و این محوطه عجیب و غریب بودم که ناگهان صدای غریو و غوغای جمعیت مرا ترساند.تعدادی بازیکن با لباسهای یک شکل و کاملا سفید از سوراخی در کنار زمین داخل شدند و مردم به شدت شروع به تشویق آنها کردند.پدرم توضیح داد که اسم این تیم”شاهین” است و خیلی مردم دوستش دارند.یادم نیست تیم حریف چه نام داشت،ابهت این مناظر به شدت مرا تحت تاثیر قرار داده بود.

هر چند لحظه یک بار مردم نام یک نفر را باهم فریاد می زدند و آن فرد از بین بازیکنان تیم شاهین به سمت جمعیت می آمد و برایشان دست تکان می داد و به آنها تعظیم می کرد و به میان سایر بازیکنان بر می گشت.از بین آنها نام های “کلانی” و “بهزادی” در یادم مانده.

نام این محل”استادیوم ورزشی امجدیه ” بود که اینک سالهاست که بلا استفاده مانده است و نمی دانم در آن چه می کنند.

این موضوع باعث شد که شیفته فوتبال شدم و در طول سالهای نوجوانی و جوانی فکر و ذکرم باشگاه مورد علاقه ام و بازیکنان آن بود و سعی می کردم همیشه به تماشای بازی های مهم آنها بروم.

مادر

شنبه, 26 می, 2012

در دنیا دو تصویر برای من زیباست، تصویر گل و تصویر مادرم. (بالزاک)

 

**********

 

تار و پود روح مادر را از مهربانی بافته اند(امرسون)

 

**********

 

مادر شاهکار طبیعت است. (گوته)

 

***********

مادر سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است(بتهوون)

 

************

یک بوسه مادر من بود که مرا نقاش کرد. (رافائیل)

 

************

شاید یک مادر بتواند با فرزند بالغ خود مخالفت کند اما هرگز نمی تواند در برابر فرزند خردسالش که بازوان کوچکش را سویش دراز کرده تا او را درآغوش بگیرد مخالفت کند. (ماریا فون تراپ)

 

*************

وقتی مردم از شغلم می پرسند می گویم: قبل از هر چیز من یک مادرم

 

************

فرزندان شما نماینده افکارتان هستند آنان در حکم جملاتی هستند که عقاید شما را بیان می کنند.(ژاکلین جکسون)

 

************

یادم می آید وقتی ساعت دو نیمه شب با صدای کودک گرسنه ام از خواب برمی خواستم از دیدار دوباره اش وجودم لبریز از شادی و عشق میگشت .(مارگارت درابل)

 

 

 

 

 

خود باوری

سه شنبه, 13 دسامبر, 2011

   مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد

 

وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد … به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد. پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود بیاد. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی

پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است

بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت

او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالب است بدانید:

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند

اگر من……..بودم

سه شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.

آرامش در قلب ماست

یکشنبه, 1 می, 2011

 

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند.
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.
آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ، تصویر دریاچه ی آرامی بود که کوههای عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود.
در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید، و اگر دقیق نگاه می کردند، در گوشه ی چپ دریاچه، خانه ی کوچکی قرار داشت، پنجره اش باز بود، دود از دودکش آن بر می خواست، که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است.

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد.
اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز و دندانه ای بود.
آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک بود، و ابرها آبستن آذرخش، تگرگ و باران سیل آسا بود.

این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند، هماهنگی نداشت.
اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد، در بریدگی صخره ای شوم، جوجه پرنده ای را می دید.
آنجا، در میان غرش وحشیانه ی طوفان ، جوجه گنجشکی ، آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی جایزه ی بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است.
بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.این تنها معنای حقیقی آرامش است …

اگر روح خداوندی،دمیده در روان و جان انسانهاست

پس ای مردم،خدا اینجاست

خدا در جان انسانهاست

به خود آی تا که دریابی

خدا در خویشتن پیداست