برچسب ها بـ ‘بی ریا’

بهاریه

دوشنبه, 14 مارس, 2016

آمد كنون بهار
با كوله بار رنگ
پرشور و با نشاط
پركار و بي ريا
همچون خود خدا
با يك تبسم قشنگ
بر گوشه لبش
يعني كه روزگار خوش
خواهم براي تو
در حال و هر زمان
اينجا و هر كجا

یکی بود ، یکی نبود

دوشنبه, 27 اکتبر, 2014

یکی بود و یکی نبود
عشق بود نفرت نبود
خالی اگر سفره ها
عشق تو دل ها جاری بود
شب همه ماه بود و نور
دل ها همه سنگ صبور
سفره شد بها نه ای برای شادی و سرور
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست
ساده اگر سفره مون
عادت ما اون زمون
بوسه به دست پدر
شکر خدا بر زبون
سفره دل وا کنید
غصه رو پیدا کنید
عشق و صفا جای اون
توی دل ها جا کنید
سادگی کو
عشق کجاست
سفره ما ای دوست بی ریا ست

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد

خوش به حال من! 3

شنبه, 19 ژانویه, 2013

همه آنهایی که ایران را ترک کرده اند و به زندگی در غربتی هرقدر موفق پرداخته اند،برای این کار دلیلی داشته اند:

-به دلیلی از ایران گریخته اند.

-برای ادامه تحصیل و موثر تر بودن در جامعه هجرت کرده اند.

-برای زندگی بهتر و آزاد تر کوچ کرده اند.

و یا ترکیبی از دلایل فوق،اما من یقین دارم که در گوشه ذهن خود آرزوی بودن در این آب و خاک و برگشتن و رشد کردن در خاک خود را دارند.

آنها از این که در این کشور نیستند و برای آرمان ها و ایده آل های ناب ایرانی خود نمی کوشند، دلتنگند و برای همین به یاد ایران می گریند،در هر موقعیت و پست و مقامی که باشند.

فردایی که برگردند،در مقابل آنان که ایستادند و جنگیدند و کوشیدند و این کشور را آباد نمودند،چه دارند که بگویند؟

با خوب و بد این مردم ساختن و تلاش برای بهروزی نیک و بدشان کردن ارزشمند است،نه هنگامی که همه بتوانند راحت و در رفاه زندگی کنند بیایی و منت هم سرشان داشته باشی.

مردم هم دوستان خود را می شناسند و فرق دوست و مدعی را خوب می دانند.مردم عاشق کسی هستند که صادقانه و بی ریا می گوید:

اگر پاکید، اگر آلوده دامان

من ای مردم شما را دوست دارم