برچسب ها بـ ‘بیگانه’

خدا کجاست؟

چهار شنبه, 12 جولای, 2017

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

مقالات 80

یکشنبه, 8 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 2

در طول مسیر “انسان شدن” جمعیت دلگرم کننده ای را می بینی و با شور و شوق درمی یابی که تنها نیستی،اما هرچه بیشتر موفق به طی طریق باشی با تعجب در می یابی که همراهانت به تدریج کنار می کشند و هریک به تنهایی یا در گروه هایی کوچک به گوشه ای می خزند و می گویند:مقصد ما همینجاست! چه ساده می اندیشند که این راه را پایان و بدایتی هست.مقصد “خدا” است و این راه را حداقل در این دنیا پایانی نیست!
چنین می فرماید که: دکتر علی شریعتی دربخش از سخنرانی خود تحت عنوان “علی تنهاست”
اریک فروم میگوید: تنهائی زاییده عشق است وبیگانگی. آری چنین میباشد!
کسی که به یک معبود، به یک معشوق عشق میورزد،با همه چهره های دیگر بیگانه میشود وجزدرآرزوی او نیست.
خود به خود وقتی که او حضور ندارد…….تنها می ماند،کسی که با افراد واشیأ پیرامونش بیگانه است،متجانس نیست وبا انها تفاهمی ندارد تنها میماند و احساس تنهائی میکند.
انسان بمیزانی که بمرحله انسان بودن نزدیکتر میشود…احساس تنهائی بیشتری میکند.
میبینیم اشخاصی که عمیقترند،اشخاصی که دارای روح برجسته تر وممتاز تر هستند از آنچه که توده مردم هوس روزمره شان است ولذت عمومیشان می باشد بیشتر رنج میبرند،ویا می بینیم کسانی را بمیزانی که روح در انها اوج می گیرد واندیشه تعالی پیدا میکند،از جامعه وزمان فاصله می گیرد ودر زمان تنها می ماند.

عید فطر مبارک باد!

دوشنبه, 4 جولای, 2016

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند این سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

خدا مساویست با عشق!

دوشنبه, 17 نوامبر, 2014

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست

حرم و دیر یکی ، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظریست

گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید

چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتارانست

ورنه از روز ازل دام یکی دانه یکیست

ره هر کس به فسونی زده آن شوخ ارنه

گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من میدانم

آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند

بهر این یک دو نفس عاقل و فرزانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سرحد جنونت ببرد عشق عماد

بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

خدا کجاست؟

شنبه, 31 می, 2014

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!
یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!
و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!
تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.
حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:
نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:
حضرت مولانا می گوید:
از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:
این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!
همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم ”
در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!
گو به او ، چندان که افزون می دود
از مراد دل جداتر می شود!
ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!
و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.
به قول حضرت حافظ :
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

نوای ناامیدی……

چهار شنبه, 20 نوامبر, 2013

به مناسبت زادروز تولدم:

روزگاری دور دست

در جوار یک علائ الدین روشن در اتاق

آب گرمی بر سرش غلغل کنان

کوچه ای در سلسبیل

گریه طفلی فضای خانه را

پر ز احساس قشنگ زندگی

همره لبخند همراهان نمود

کودکی بر عرصه گیتی بشد

گفت:های های ،این منم گردی دگر

در تخاصم با پلیدی ها و زشتی های تو

آمدم این خانه را سامان دهم

آمدم بر غصه ها پایان دهم

.

.

.

لیک افسوس از بد اقبال او

دیوها بر ملک جان حاکم بدند

مردمان در لاک ترس پنهان بدند

مردم از آزار دیو در رنج و غم

سالها در حسرت یاری بدند

.

.

.

بعد چندی زندگی در این زمین

طفل ما هم با خودش بیگانه شد

با هزاران حسرت و بس ناامید

آغلی را بهر خوردن،برگزید

سر فروبرد و دمی از حق نزد

طفل ما هم شد بزرگ و دم نزد

زندگی ،یعنی شوی دون و دنی

باطلان حاکم ولی حق مردنی است

خدا کجاست؟

یکشنبه, 21 جولای, 2013

آیا تا به حال فکر کرده اید که راه حق کدامین راه است؟! خداوند را در کجا باید جست؟! از چه سمتی باید به حقیقت رسید؟!

یا برای دستیابی به شادی ها ، برای دور شدن از رنج ها ، برای بهره مندی از نعمت های بی کران خداوند که وعده اش را داده و یا برای رسیدن به آرامش به کجا باید رفت؟! چه باید کرد؟!

و همینطور آیا از خود پرسیده اید که : آن گنج و ثروتی که انسان را بی نیاز می سازد در کجا مدفون است؟! کجا را باید جست؟ و چگونه باید به آن رسید؟!

تمامی این سوألها و سوألاتی از این دست، دست مایه یکی از شما ره های الماس های مولانا ست.

حضرت مولانا ضمن بیان داستان ” گنج مدفون و فقیر روزی طلب ” می خواهد به تمامی این پرسش ها پاسخ بدهد:

نوشته ی زیر گزیده ای از قسمت پایانی این داستان است:

حضرت مولانا می گوید:

از طرف من به تمام کسانی که در جستجوی حقیقت هستند ، به تمام کسانی که آرامش، شادی، ثروت و تمام گنجینه های عظیم هستی را می جویند بگویید که:

این گنجینه ها نیازی به جستجو ندارند! آنها بسیار به شما نزدیکند! به حدی که حتی به کار بردن واژه ” نزدیک ” هم اشتباه محض است! چرا که در نزدیکی هم نوعی فاصله وجود دارد!

همانطور که خداوند نیز در کتاب آسمانی خود در سوره مبارکه ” ق ” آیه 16 می فرماید: ” ما از رگ گردن هم به او نزدیک تریم “

در حالی که بین شما و حقیقت، بین شما و مقصد، هیچ فاصله ای وجود ندارد! مولانا می گوید به همان مقداری که می دویم، به همان اندازه هم از شادی ها دور می شویم! شادی در توقف و ایستادن رخ می دهد در جدا شدن از آن رویاهایی که ذهن ما را برای دستیابی به سایه ها ترغیب می کند! هر چه هست در همین لحظه و در همین جاست!

گو به او ، چندان که افزون می دود

از مراد دل جداتر می شود!

ما تشنه ایم و شادمانی ها را گم کرده ایم چرا که چشمان مان در دوردست ها به جستجوی سراب هاست، و همواره در حال دویدن به سمت آینده ایم! به سمت روزها و فرداهای موهوم!

و به خاطر همین دویدن هاست که فرصت و مجالی برای لذت بردن از آن چه را در اکنون ، این جا و در کنار ماست نداریم، و به تعبیری هیچ جایی در کار نیست! تمام هستی هم اینک و در همین جاست.

به قول حضرت حافظ :

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

از بیگانه هم می توان آموخت

شنبه, 29 ژوئن, 2013

ما در زبان پارسی،هر غیر ایرانی را بیگانه می نامیم،اما بعضی وقتها اتفاقاتی می افتد که انگار باید در این موضوع تجدید نظر کنیم!

مربی تیم فوتبال ایران،آقای کارلوس کیروش یکی از این وضعیت ها را به وجود آورده است:

– در مواجهه با ناز کردن غیر موجه یکی دو بازیکن برای بازی در تیم ملی،چنان موضع جانانه ای گرفت که تا ابد در تاریخ ورزش ایران خواهد ماند و در مقابل تمام شرکای جرم این دو بازیکن که اصرار بر بخشیدن آنها داشتند،قدمی عقب نگذاشت.

– در مقابل بی ادبی مربی کره جنوبی،چنان دفاع تمام قدی از ایران و ایرانی کرد که هیچیک از مسئولان خودمان نکردند!

– در مقابل سوال شیطنت آمیز خبرنگاران خارجی در مورد نحوه زندگی در ایران،کشور ما را وطن خود عنوان نمود.

به راستی آیا او یک بیگانه است!؟