برچسب ها بـ ‘بیکران’

مقالات 73

یکشنبه, 13 نوامبر, 2016

باز به مولانا پناه می بریم و از داستان “طوطی و بازرگان” او ،سعی بر فهمیدن این معنا می نماییم:
“بازرگانی به قصد سفر هند از اهل و عیال خود خداحافظی می کند و از آنها می پرسد که چه می خواهید که به عنوان ارمغان بیاورم؟سپس همین سوال را از طوطی خود می کند.طوطی می گوید چون به آنجا رسیدی به طوطیان هند بگو:
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من در این حبس و شما در گلستان
بازرگان هم همین کار را می کند اما به محض اینکه پیام طوطی خود را می دهد،طوطیان هند از شاخه ها به زمین می افتند و می میرند.بازرگان پس از بازگشت ارمغان زن و فرزند خود را می دهد تا آنکه طوطی می گوید:
گفت طوطی ارمغان بنده کو؟
آنچه گفتی وانچه دیدی بازگو
بازرگان ماجرا را می گوید اما طوطی او هم در قفس می افتد و می میرد.بازرگان در قفس را باز می کند و طوطی را به بیرون می اندازد.طوطی مرده می پرد و به بازرگان می گوید که طوطیان هند مرا به فعل خود پند داده اند که تا وقتی اسیر تعلقات هستی و آب و رنگی داری و سخن می گویی،اسیر هستی لذا من خود را به مردن زدم و رستم.
معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عیسی تو را زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ”
آدمی در بدو تولد همچون ذره ای است که ذره ای است که از وجودی بیکران جدا شده و زمان کوتاهی در بند تعلقات دنیایی درمی آید و سپس با رهایی از آنها دوباره به همان وجود بیکران ملحق می گردد.اما در این مرحله سلوک دنیایی منظور رهایی از همه تعلقات دنیا و آزاد سازی ذهن و روح برای الحاق ذهنی و روحی با خالق یکتاست.

مقالات 17

یکشنبه, 23 آگوست, 2015

از آدم تا انسان 17

 

باز به مولانا پناه می بریم و از داستان “طوطی و بازرگان” او ،سعی بر فهمیدن این معنا می نماییم:

“بازرگانی به قصد سفر هند از اهل و عیال خود خداحافظی می کند و از آنها می پرسد که چه می خواهید که به عنوان ارمغان بیاورم؟سپس همین سوال را از طوطی خود می کند.طوطی می گوید چون به آنجا رسیدی به طوطیان هند بگو:

این روا باشد که من در بند سخت

گه شما بر سبزه گاهی بر درخت

این چنین باشد وفای دوستان

من در این حبس و شما در گلستان

بازرگان هم همین کار را می کند اما به محض اینکه پیام طوطی خود را می دهد،طوطیان هند از شاخه ها به زمین می افتند و می میرند.بازرگان پس از بازگشت ارمغان زن و فرزند خود را می دهد تا آنکه طوطی می گوید:

گفت طوطی ارمغان بنده کو؟

آنچه گفتی وانچه دیدی بازگو

بازرگان ماجرا را می گوید اما طوطی او هم در قفس می افتد و می میرد.بازرگان در قفس را باز می کند و طوطی را به بیرون می اندازد.طوطی مرده می پرد و به بازرگان می گوید که طوطیان هند مرا به فعل خود پند داده اند که تا وقتی اسیر تعلقات هستی و آب و رنگی داری و سخن می گویی،اسیر هستی لذا من خود را به مردن زدم و رستم.

معنی مردن ز طوطی بد نیاز

در نیاز و فقر خود را مرده ساز

تا دم عیسی تو را زنده کند

همچو خویشت خوب و فرخنده کند

از بهاران کی شود سرسبز سنگ

خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ”

آدمی در بدو تولد همچون ذره ای است که ذره ای است که از وجودی بیکران جدا شده و زمان کوتاهی در بند تعلقات دنیایی درمی آید و سپس با رهایی از آنها دوباره به همان وجود بیکران ملحق می گردد.اما در این مرحله سلوک دنیایی منظور رهایی از همه تعلقات دنیا و آزاد سازی ذهن و روح برای الحاق ذهنی و روحی با خالق یکتاست.

مقالات 14

یکشنبه, 2 آگوست, 2015

از آدم تا انسان 14

6 – کشتن نفس
خوشا به سعادتت ای عزیز که تا بدین مرحله طی طریق کرده ای، اگر ترا چشمی غیربین مانده باشد و به اطرافت نگاهی بیندازی، خواهی دید که از آن انبوه بی حد همراهان در آغاز راه زندگی،اندکی تا بدینجا رسیده اند و ما بقی در مراحل و ایستگاه های قبلی به دلایل و انگیزه های مختلف مانده اند و ترجیح داده اند که همان “آدم”بمانند و قید انسان شدن را زده اند!
شریعتی که هدف آن رسیدن به مقام قرب جانان است،ایجاد شایستگی در وجود انسانها می کند تا برای قرار دادن و گذاشتن در معنی و گوهر معرفت در دلهایشان آماده شوند به همان گونه ای که صدف برای جای گرفتن در،آمادگی و استعداد و لیاقت لازم را دارد.
اکنون باید راه”طریقت”در پیش گیری.
طریقت از قرارگاه و جای پنهانی آن در آگاه است و نشانی آن را می داند و می شناسد و راه اقیانوسی را که آن در یعنی”حقیقت” در دامانش نهفته است به عاشقان واقعی و آماده شدگان حقیقی یعنی به صدف های آماده شده و پرداخته شده نشان می دهد و آنان را به طرف هدف،هدایت می کند و حقیقت دری است که در دریای بیکران حق تعالی جای دارد.
در شریعت ساختن باشد هدف
می کند آماده بهر در،صدف
چون طریقت دارد از آن در نشان
می برد با خود صدف را سوی آن
در حقیقت باشد ای جویای در
تا سبوی جان کنی زان بحر پر
هست اقیانوس عشق ذوالجلال
غرق شو در آن که تا یابی کمال
باشد آن دریا عظیم و بیکران
هرچه خواهی معرفت بینی در آن
اکنون تو باید از شاهراه”شریعت” وارد بزرگراه “طریقت” شوی،اما این را بدان که در همین آغاز این مرحله به دستگیری و مدد یک “راهنما” برای ادامه راه محتاجی.
او به تو خواهد گفت که:
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد

همچنین تو را نصیحت خواهد نمود که:

گر مرد نام و ننگی،از کوی ما گذر کن
ما ننگ خاص و عامیم،از ننگ ما حذر کن
سرگشتگان عشقیم،نه دل نه دین نه دنیا
گر راه بین راهی،در حال ما نظر کن
تا کی نهفته داری در زیر دلق زنار
تا کی ز رزق و دعوی،شو خلق را خبر کن
ای مدعی زاهد،غره به طاعت خود
گر سر عشق خواهی،دعوی زسر بدر کن
در نفس سرنگون شو،گر می شوی کنون شو
وز آب و گل برون شو،در جان و دل سفر کن
جوهر شناس دین شو،مرد ره یقین شو
بنیاد جان و دل را، از عشق معتبر کن
از رهبر الهی،عطار یافت شاهی
پس گر تو مرد راهی،تدبیر راهبر کن

ساقی بیا رو به خدا کنیم

دوشنبه, 13 ژانویه, 2014

ساقی بیا که عالم فانی رها کنیم
از خود گذر کنیم و هوای خدا کنیم
از تن درآوریم لباس ملون از ریا
در بیکران پاکی دریا شنا کنیم
منکر نمی توان شدن ز ناپاکی و ریا
لیکن توان به رحمت خالق،نوا کنیم
جامی ز چشمه توبه ،به خود دهیم
وانگه به یاری یزدان، صفا کنیم
ساقی دلی به سینه نهاده این خدا
کز هر گنه شود کزو کیمیا کنیم

ای کاش….

شنبه, 1 سپتامبر, 2012

ای کاش امروزمان پر از صلح و آرامش باشد.

ای کاش به خالق آنچنان باور داشته باشید که چرایی برای آنچه هستید به میان نیاورید.ای کاش پیامدهای بیکرانی را که زاییدهَ دعا کردن است را از خاطر نمی بردید.

ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید استفاده کنید و عشقی که نصیب تان می شود را به دیگران منتقل کنید.

ای کاش گنجایش دانستن این مطلب که مخلوق هستید را داشته باشید. 
بگذارید این حضور در مغز استخوان تان جاری شود، به

وجود تان اجازه دهید آواز بخواند، پایکوبی کند ستایش کند و عشق بورزد

 

واگویه ها(4)

سه شنبه, 1 می, 2012

از آن زمان که با شمایم

و در میان شما

و به خود می بالم

که قطره ای هستم از یک دریا

دریایی به وسعت جهان بیکران و هستی

چه فرق می کند که کجایم و چه می کنم؟

من در میان شما هستم،پس همه جا هستم و با شما در حرکت

اما

روزی خواهم رفت از میان شما

همچون قطره ای که بخار شود

به بالا خواهم رفت

پرواز خواهم نمود

سبک و پاک و بی آلایش می شوم

و چون چنین شدم

در پی واقعه ای،دوباره قطره ای خواهم شد

و به نزد شما باز می گردم

چه سقوط دلنشینی!

چه تفاوت دارد که این بار کجا می افتم

هرجا باشد،در میان شماست

من باز خواهم گشت

پیر تاریخ،ای عموی مهربان!

دوشنبه, 13 فوریه, 2012

پیر تاریخ،ای تعالی بخش جان

ای گهرهای فراوان در دل پاکت،نهان

ای که روز و شب به هرجایی و اندر هر مکان

فارغ از گرما و سرما،می کنی بر ما عیان

آنچه نیکان می کنند و همچنین آن غافلان

در میان کاخ ها و در همه کون و مکان

من زخود پرسیده ام این پرسش بس ساده را

می زند صد لطمه بر این جانم و روح و روان

هیچ آیا گشته ای تو،لحظه ای غافل زخود؟

هیچ آیا برده خواب،چشم تورا تیره شبان؟

شد که مردی،در فروافتد زجور ظالمان

از جفای رعیت ظلم و از آن نامردمان؟

تو نبینی،ثبت سرمستی اربابان کنی

او به خون افتاده و تو در ره بزم شهان

هیچ بوده که یتیمی از سر بیچارگی

صد هزاران ناله دارد،زین خرابینه جهان

لیک تو مشغول نظر بازی یک بدکاره ای

با دل فارغ ز درد  و نام او،شاه جهان

بر سر بالین بیمار پر درد و جواب کرده حکیم

بوده ای؟تا نیک بنگاری چرا او داده جان؟

من در این تردید و فکرم،ای عموی مهربان

که تو هم از مردم عادی حذر داری،بدان

من نمی بینم ز رنج مردمان در یاد تو

لیک از زشتی های شاهان،بیکران در بیکران

آشتی با خدا

دوشنبه, 9 می, 2011

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان

 رهایت من نخواهم کرد

 رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

 تو غیر از من چه میجویی؟

 تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

 تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم

 تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن

 که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت

 که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

 وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

 تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.

 که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

 وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

 مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

 هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور

آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی

 به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم

 لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

 غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است

 قسم بر عاشقان پاک با ایمان

 قسم بر اسبهای خسته در میدان

 تو را در بهترین اوقات اوردم

 قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

 قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

 قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

 برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو

 تمام گامهای مانده اش با من

 تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

 ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد                                                                     سهراب سپهری