برچسب ها بـ ‘بیمارستان’

بخشنده یا ساده لوح؟ 1

شنبه, 24 دسامبر, 2016

حدود سی سال پیش روزی که حقوقم را گرفته بودم و در جیبم بود ،در راه خانه به پسر جوانی برخوردم که خانمی مسن در کنارش بود و او برایم توضیح داد که با مادرش یرای معالجه بیماری او به تهران آمده اند و دکتر دستور بستری شدن او را داده و آنها نه پول پذیرش بیمارستان را دارند و نه جایی برای ماندن.نسخه دستور دکتر هم دستش بود و کاملا درست،به تاریخ همانروز و با شماره نظام پزشکی.
بی تفاوت عبور کردن برایم ممکن نبود.نیمی از حقوقم را به او بخشیدم و خوشحال و راضی از این کار به خانه رفتم و ماجرا را برای همسرم گفتم و درخواست کردم که این ماه به خودمان سخت بگیریم و او هم با کمال میل پذیرفت.احساس رضایت شیرینی از اینکه می توانم به دیگران کمک کنم داشتم و بخاطر این توانمندی خدا را شکر می کردم.
حدود ده روز بعد دوباره در مسیر رفتن به خانه به همان مادر و پسر برخوردم با نسخه ای به تاریخ روز و شماره نظام پزشکی دکتر و همان درخواست.دود از کله ام بلند شد و در حالیکه من داد و فریاد می کردم که شما دزدید و کلاهبردار و…. ،آنها فرار را بر قرار ترجیح دادم.
احساس رضایت من تبدیل شد به احساس ساده لوحی شدید!

خداجون سلام!

شنبه, 5 نوامبر, 2016

خدایا،مرا بخاطر همه مورچه هایی که کشته ام ببخش.
خدایا،ممنونم که یکی هستی!چینی ها عمرا بتوانند تقلبی ات را بسازند!
خدایا،کاش بیمارستان ها بخش کودکان سرطانی نداشت.
خدایا،توی”انا لله و انا الیه راجعون”، “الیه راجعون” یعنی پیش خودت،درست است؟ پیش خودت که جهنم نمی شود، می شود؟
خدایا،من اگر بسوزم،بوی گند می دهم! خود دانی، می خواهی بیندازی جهنم،بینداز!
خدایا،به یک نفر می گویند:یک دروغ بگو. می گوید:خدا نمی بخشد.
خدایا،من فقط یک” مسکن مهر” سراغ دارم. آن هم خانه توست!
خدایا،اشک هایم را با دست پاک می کنم،تا دستانم بوی تو بگیرد.

یک تجربه 1

شنبه, 23 جولای, 2016

سالهاست که دیابتیک هستم و انسولین تزریق می کنم.
دکترم توصیه نمود که از انسولین های جدید استفاده نمایم و برای پیداکردن مقدار مناسب تزریق باید چند روزی در بیمارستان بستری می شدم.
هماهنگی های لازمه را انجام دادم و در یکی از بیمارستان های دولتی معروف تهران جهت امر فوق بستری شدم.گزارش تقدیمی حاصل مشاهدات من در پنج روزی است که در بیمارستان بودم:
قبل از هرچیز باید به فرایند پذیرش و بستری کردن بیمار اشاره کنم.انصافا در مقایسه با سال های گذشته،سیستم بسیار خوب عمل می کند.من هم در فرایند بستری شدن خودم در این بیمارستان و هم بستری کردن پدرم در بیمارستان قلب تهران در سال گذشته،شاهد این مطلب بودم و تحسین مرا برانگیختند.تمام مراحل کار از مراجعه به بخش پذیرش و تشکیل پرونده و تعیین اتاق و تخت و دریافت لباس و وسایل مورد نیاز بیمار(در یک کیف شیک و زیبا)تا دراز کشیدن روی تخت،یک ساعت هم طول نکشید.همه چیز کاملا تعریف شده و سازماندهی شده بود.
رعایت بهداشت اتاق های بیماران و سالن ها،نظافت و ضدعفونی کردن چند بار در روز،وجود مواد ضدعفونی کردن دستها در هر چند قدم ،تنوع غذایی و کیفیت خوب آن و…..همه و همه حکایت از تلاشی صادقانه و خیرخواهانه در جهت آسایش و آرامش بیماران و دردمندان می کند،اما در کنار این محاسن،اشکالاتی هم وجود داشت.
این مطالب مثبت و مطالب منفی پیش آمده به من این را ثابت کرد که طراحی و برنامه ریزی انجام شده خوب و مناسب است و هر مشکلی هست در اجرا و نحوه انجام آنها است که در ادامه به مواردی اشاره خواهم نمود.

یک اتفاق در دوجا!

شنبه, 2 می, 2015

این نوشته در تاریخ 17 اسفند 1393در سایت عصر ایران به قلم آقای صمدعلی لکی زاده آورده شده است:

چند ماه پس از ورود و استقرار در پاریس مادر خانمم را برای همراهی در تولد نخستین فرزندمان به پاریس دعوت کردم تا هم قوت قلبی برای خانمم باشد و هم مایه راحتی خیال من از باب تجربه تر و خشک کردن نوزاد و … .
حاجیه خانم بنده خدا را که تا آن موقع در انظار عمومی چادر از سر برنداشته بود، وادار کردیم تا چادرش را بردارد و مانتو بلندی به تن کند! البته زیر بار نمی رفت ولی وقتی توضیح دادیم اینجا ترکیه و ژاپن نیست و منافقین حضور دارند و ممکن است بی حرمتی کنند، قانع شد. بگذریم که حضور او در آن غربت چه نعمت بزرگی بود.
یک شب حوالی ساعت یازده ونیم شب حال مادر خانم بد شد و من با عجله او را تنهایی به بخش اورژانس نزدیکترین بیمارستان که از قبل می شناختم رساندم.پس از معاینه و آزمایش و دادن یکی دو قرص نسخه ای نوشته و دستم دادند و بیمار را مرخص کردند. من وقتی دست در جیب کردم که هزینه را حساب کنم دیدم به خاطر عجله کیف پول و مدارک را جا گذاشته ام. حتی مدارک خودرو و هیچ کارتی همراهم نبود. بسیار مضطرب شدم که مجبورم پیر زن بدحال را تنها و غریب اینجا بگذارم تا بروم منزل پول بیاورم. وقتی پزشک و پرستار اضطراب مرا دیدند پرسیدند مشکل چیست؟ شما هم ناراحتی داری؟گفتم: راستش با عجله آمده ام و کیف پولم همراهم نیست و نمی دانم باید چکار کنم.با خونسردی گفت این دلیل نگرانی توست؟ اگر پول داشتی هم فرقی نمی کرد این نیمه شب که صندوق ما باز نیست! اضطراب من بیشتر شد. حدس زدم لابد مدرکی، کارتی باید گرو بگذارم تا فردا که صندوق باز می شود، در حالیکه هیچ کارت و مدرکی هم نیاورده بودم.کارمند گفت: کارت بیمه دارید گفتم بیمار مهمان ماست و کارت بیمه ندارد.گفت: کارت شناسایی.گفتم: به همان دلیل عجله داشتن، هیچ مدرکی همراهم نیست. خودم را آماده کردم بگویم بیمار اینجا بماند تا من بروم از منزل مدارک بیاورم که پرستار یک برگ کاعذ سفید دستم داد و گفت مشخصات و آدرست را اینجا بنویس و به سلامت. نوشتم و دستش دادم؛ گفت: پس چرا نمی روی؟ گفتم: خوب بعد چکار باید بکنم؟گفت: ببخشید یادم رفت توضیح بدهم. حد اکثر تا یک هفته صورت حساب با پست می آید به آدرست و نحوه پرداخت در آن نوشته شده است؛ به همین سادگی!
برای لحظاتی مات و مبهوت ماندم. پرستار که حیرت مرا دیده بود دوباره پرسید: دیگر منتظر چی هستی و چرا نمی روی؟گفتم: می توانم سوالی بکنم؟گفت بپرس. پرسیدم: من و همراه بیمارم خارجی هستیم، شما چطور به ما اعتماد می کنید؟ مدارک هویت هم که همراه نداریم. شاید آدرس و مشخصات غلط به شما داده باشیم!برایم جالب است بدانم.
گفت: اصل بر این است که همه درستکارند مگر خلافش ثابت شود. در مورد شما هم که هنوز چیزی ثابت نشده است. البته همیشه استثنا وجود دارد و ممکن است از هر صد نفر، دو سه نفری هم متخلف باشند و نادرست، ولی برای بیمارستان اصلا نمی صرفد که به خاطر احتمال دروغ و خلاف دو سه نفر در ماه، یک صندوقدار شیفت شب استخدام کند و به او حقوق و بیمه و رفاهیات و بازنشستگی و … بدهد یا به صندوقدار دیگری اضافه کار بدهد صرفا بخاطر اینکه از چند تخلف احتمالی پیشگیری کند.تشکر کرده و با مادرخانم به منزل برگشتیم… .
از فردا هر روز صندوق پستی را می پاییدم تا نامه بیمارستان را دریافت کنم و بالاخره آمد و با آمدن خود مرا یکبار دیگر مات و مبهوت کرد! در یک برگ کاغذ قطع A4 با سربرگ بیمارستان خطاب به من نوشته شده بود: هزینه عادی معاینه بیمار شما … فرانک ( آنموقع هنوز یورو درکار نبود) بعلاوه 10 درصد هزینه مراجعه در وقت شبانگاهی که جمعا میشود …. فرانک. زیر آن نوشته بود شما برای پرداخت این مبلغ دو هفته فرصت دارید از یکی از راه های ذیل اقدام کنید:
– مراجعه حضوری به صندوق بیمارستان در روزهای کاری
– مراجعه به نزدیک ترین دفتر پست و حواله پستی (در پستخانه های فرانسه برای ارسال و حواله وجه نقد فرمهای خاصی وجود دارد)
– ارسال چک بانکی به حساب بیمارستان از طریق پست (چک خود را در وجه بیمارستان بنویسید و در پاکتی گذاشته و به صندوق پست بیاندازید)
در خط بعدی نوشته بود اگر تا دو هفته این بدهی واریز نشود یک نامه یادآوری دیگر به آدرس شما ارسال می شود و دو هفته دیگر به شما مهلت داده می شود ولی 10 درصد دیگر به مبلغ فوق افزوده می شود!
و در سطر بعدی نوشته بود اگر حداکثر تا یک ماه بدهی شما وصول نشود بیمارستان آن را به شرکت وصول مطالبات معوقه ( اصطلاح ایرانیش میشود شرخر! / در فرانسه شرکتهای رسمی و ثبت شده ای برای این کار وجود دارند) واگذار می کند و در آن صورت شما متحمل هزینه های اداری و حقوقی و کارمزد آن شرکت هم خواهید شد.
جالب تر از همه سطر آخر بود که نوشته بود: اگر به هر دلیل قدرت و امکان پرداخت این مبلغ را ندارید در روزهای فلان و بهمان از ساعت فلان تا بهمان به بخش مددکاری شهرداری محل خود مراجعه نمایید تا آنان شما را راهنمایی یا یاری دهند.
خدا را، خدا را ، خدا را، من این نامه را تا سال ها بعنوان نمونه با خود نگاه داشته بودم ولی متاسفانه به خاطر اسباب کشی های متعدد آن را گم کردم.
آن را برای خانم و مادرخانم خواندم و سه نفری این همه تکریم ارباب رجوع و مسئولیت شناسی و کارگشایی را ستودیم. همانجا خاطره زیر را که در بیمارستان شهدای تجریش برایم اتفاق افتاده بود برای خانم و مادرخانم تعریف کردم و همه ما متاثر شدیم.

قبل از ظهر یک روز از پاییز 1365 بود و من یکی از همکلاسی های دانشگاهم را که مریض بود بردم درمانگاه فوریتها (اورژانس) بیمارستان شهدا در تجریش. قبض گرفته و منتظر نوبت بودیم که چند کارگر ساختمانی لر زبان همکار دیگرشان را که از داربست افتاده و خون از بدنش جاری بود آوردند. طبعا بقیه بیماران و همراهان توجه شان به این بیچاره که وضعیت متفاوتی داشت جلب شد. یک پرستار گفت سریع بیاوریدش داخل و روی تخت بخوابانید. یکی دیگر گفت اول باید پذیرش شود و قبض بگیرید. همراهانش آمدند پذیرش. مسئول پذیرش گفت: برای جرح ناشی از حوادث باید فلان مقدار( مبلغش یادم نیست ولی دست کم پنج شش برابر معاینه معمولی بود) پول بدهید. همراهان که با لباس کار و خاکی آمده بودند گفتند که باعجله آمده اند و پولشان در لباسهای دیگرشان است و فراموش کرده اند بیاورند. حتی به راننده ماشینی که آنها را رسانده هم پول نداشته اند بدهند.
مسؤول صندوق گفت اول پول بعد قبض. آنها اصرار کردند و صندوقدار انکار. حتی یکی گفت شما قبض بده تا دوستانم اینجا هستند من بر می گردم و پول می آورم ولی صندوقدار همچنان مقاومت می کرد. مجروح بیچاره هم در حال آه و ناله.من نتوانستم تحمل کنم رفتم با صندوقدار صحبت کنم که آقا این خونریزی دارد و ..که سرم داد کشید و گفت دستور رئیس بیمارستان است و بخشنامه اش را هم از زیر شیشه درآورد و نشان داد.گفت: من هم مثل شما انسانم و این چیزها را می دانم ولی یکی دو مورد که نیست من هم کارمندم و یکبار و دوبار می توانم از جیبم بدهم ولی هر روز که نمی شود و چند بار هم از سوی مسئولین توبیخ شده ام.
ناچارا مبلغی را خودم گذاشتم و از حاضرین دیگر خواهش کردم کمک کنند و پول قبض را پرداختیم و قبض صادر شد و مجروح را به داخل راه داده و پانسمان کردند!
در پاریس دو بار یاد این خاطره افتادم . نخست آن شب که بدون پول و مدارک مادر خانمم را بیمارستان بردم و دوم آن روز که نامه صورتحساب بیمارستان به دستم رسید!

ایران و ایرانی 80

چهار شنبه, 4 مارس, 2015

اين سرمايه گذاريها به ويژه در آموزش عالي صورت پذيرفته است:
به عنوان مثال دو كشور هند و چين كه چند سالي است خيز خود را براي قرار گرفتن در جدول قدرتهاي بزرگ اقتصادي آغاز كرده‌اند و به شهادت آمار نيز تاكنون در اين راه بسيار موفق عمل كرده‌اند،‌ سالانه حدود نيم ميليون دانشمند و مهندس فقط در داخل كشورهاي خود توليد مي‌كنند، در حالي كه در آمريكا تعداد بسيار كمتر است. (حدود60 هزار نفر در سال). (روزنامه ايران سه شنبه 14/1/86 صفحه 8)
همانگونه كه همه مي‌دانند در سالهاي اخير در كشور ما هم سالانه چند صد هزار نفر فارغ التحصيل دوره‌هاي آموزش عالي داريم. اما هنوز از نظر شاخص‌هاي اقتصادي و رفاهي به شدت در مقايسه با بسياري كشورها، عقب‌تريم.
چرا؟
واقعيت تلخ اين است كه ما در كاربرد علوم بسيار ضعيفيم و آنچه را كه مي‌دانيم در عمل به كار نمي‌گيريم. به مثال‌هاي زير توجه فرماييد:
يك مدير بنگاه اقتصادي در كشورهاي موفق در حال حاضر در تمامي جلسات مهم علاوه بر انجام مذاكرات با يك رايانه كوچك همراه، همه امور كاري لازم را انجام مي‌دهد.
استفاده از سوابق ذخيره شده در حافظه رايانه، ثبت مشروح مذاكرات، نوشتن نامه‌هاي لازم در محل، تنظيم صورتجلسات و قراردادها در همان لحظه مذاكرات در صورت لزوم، ارتباط همزمان با مبادي ذيربط در سازمان خود از طريق اينترنت و هر كار ضروري ديگر، مشاهده اين امور در جلسات با مديران كشورهاي پيشرفته كاملاً مشهود و نمايان است. كداميك از مديران ايراني به اين مهارتها مسلطند و عمل نيز مي‌نمايند؟
يا اينكه يك تصادف را كه منجر به مجروحيت يك يا چند نفر مي‌گردد تصور فرماييد. از لحظه تصادف تا رساندن مجروح به بيمارستان ما كار خاصي نمي‌كنيم اما در جاهايي از دنيا با اتصال شبكه‌اي به بيمارستان و دكتر مربوطه بخش اعظم اقدامات اوليه پزشكي را در همان آمبولانس انجام مي‌دهند. به عبارتي آمبولانس هم يك بيمارستان كوچك سيار است. ما نيز همه اين امكانات و تجهيزات را داريم اما آنها بصورت پيوسته بهم به كار نمي‌گيريم.

کوچه مردها 154

چهار شنبه, 21 ژانویه, 2015

از دوران دبیرستان می توانم بعنوان خوشترین ایام زندگی ام یاد کنم.هرچه بود خاطرات خوب و شاد از جمعی سرخوش و نوجوانانی پرجنب و جوش بود،اما به هر حال بعضی خاطرات سیاه هم در این لوح سفید ضمیرم بر جای مانده که بدترین آن را برایتان می نویسم:
هر ساله نزدیک به عید جنب و جوش زیادی در کلاس و بین بچه ها در می گرفت که یکی از آنها مربوط به تهیه وسایل آتش بازی و جشن چهارشنبه سوری بود و خلاصه انواع ترقه و فشفشه و موشک و….. بود که با رعایت همه احتیاط های لازمه، از کیفی به کیف دیگرمنتقل می شدند و پولش پرداخت می شد.
در یکی از روزهای اسفند و در ساعت زنگ تفریح صبح(حدود 10 صبح)ناگهان صدای مهیب انفجاری طبقه دوم دبیرستان را لرزاند و همه بدون اراده و سراسیمه به سمت محل صدا دویدند.در فاصله یک دقیقه آقای شاه صاحبی در حالی که دست یکی از همکلاسی های ما را گرفته بود و خود رنگ بصورت نداشت از محوطه دستشویی ها خارج شدند.صورت پسر جوان هرگز از یادم نمی رود.رنگ صورتش کاملا سفید بود و دور چشمانش دو دایره سیاه به شعاع دو سه سانتیمتر بوجود آمده بودند.انگار کسی صورتش را نقاشی کرده بود اما از همه دردآورتر دست دیگر او بود.از مچ دست به پایین چیزی جز چند رگ آویزان وجود نداشت و قطرات خون از این دست در حال ریختن روی زمین بود.به سرعتی باورنکردنی او را به بیمارستان رساندندوبه اتاق عمل منتقلش کردند و همانجا آقای شاه صاحبی هم بیهوش شد و از حال رفت و او هم بستری شد.
موضوع از این قرار بود که او و یکی دیگر از همکلاسی های ما در حال معامله و رد و بدل کردن یک شیشه پر از زرنیخ(که با آن ترقه هایی به اسم نارنجک درست می کردند) بودند که شیشه در دست خریدار منفجر می گردد و این فاجه رخ داد.
تا یکی دوروز تمام مدرسه تحت تاثیر این واقعه در وضعیتی غیرعادی قرار داشت

ایران و ایرانی 58

چهار شنبه, 8 ژانویه, 2014

حتما تمامی مردم شهر نشین ما با ادعاهای عجیب و غریب کسانی که جلویشان را می گیرند و با داستان هایی که سر هم می کنند سعی در گرفتن پولی از ایشان دارند روبرو بوده اند و یا قسمهایی که در انجام یک معامله برای اثبات موضوعی یاد می گردد و بعدا بطلان آن ها ثابت می گردد.چند تن از شما خوانندگان گرامی با خرید میوه یا جنسی دیگر از کنار خیابانها بعدا و در خانه متوجه شده اید که به شما کم فروشی شده است؟واز این دست تجارب را هریک از ما زیاد در یاد و خاطر خود داریم.
کافی است به یکی از سریال ها یا یک فیلم ایرانی که در آن کسی کارش به بیمارستان یا کلانتری می افتد نگاه کنید تا خشمگین گردید!در فیلم همه پرستاران و پزشکان و کادر بیمارستان با نهایت عجله و جدیت و مهربانی در پی انجام کار بیمار و مداوای او می دوند و حتی پرستاران برای دلجویی همراهان و رفع نگرانی وابستگان او حسابی وقت می گذارند و همه را رانمایی و دلجویی و دلالت می کنند و یا در کلانتری همه ارکان نیروی انتظامی با صبر و حوصله گوش می دهند و با مهربانی و حوصله پاسخ می دهند.کافی است تنها یک بار به یکی از این محل ها گذارت افتاده باشد تا هنگام تماشای این صحنه های خلاف واقعیت به سختی خود را کنترل نمایی تا دشنامی نثار سازندگان فیلم ننمایی!به راستی چرا انقدر اصرار داریم در حالی که همه همدیگر را به خوبی می شناسند و از حالات یکدیگر خبر دارند واقعیات را وارونه جلوه دهیم؟این اشاعه دروغ در جامعه نمی باشد؟

به خودمان باخته ایم……..

شنبه, 25 می, 2013

می دانم بازی فوتبال فینال جام حذفی را بین دو تیم سپاهان و پیروزی دیدید؟

این هم نمونه ای از وضعیت جامعه ما بود:

– توهین تماشاگران و نهایتا در گیری آنها با یکدیگر،که منجر به اعزام چند نفر به بیمارستان گردید.

– بازی بی هدف و بدون برنامه از هردو تیم(بخصوص از تیم پیروزی که معروفند به پورشه سوارها)

– عدم وجود ذره ای تعصب و دلسوزی در بازی نفرات تیم ها.

– صد هزار تماشاچی بدون برنامه و انگیزه برای تشویق تیم محبوب خود

– و بالاخره و از همه مهمتر،خداحافظی مظلومانه و غریبانه یکی از افتخارات تاریخ فوتبال ما ،بدون قدردانی و تشویق و تسلای تماشاچیان و مسئولین ناجوانمرد فدراسیون که هیچ تدارکی برای این مراسم ندیده بودند!

مدتهاست که در بازی زندگی،خودمان به خودمان باخته ایم.