برچسب ها بـ ‘بیمار’

آقا جان،نمی آیی؟

یکشنبه, 23 ژوئن, 2013

 

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي

 

جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

 

 

 

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

 

 

 

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

 

گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

 

 

 

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

 

کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

 

 

 

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد

 

غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد

 

عاشق از آوازه دلدار مي ترسد

 

پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد

 

شه سوار از جاده هموار مي ترسد

 

اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

 

 

 

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

 

 

 

آشنا نا آشنا شد

 

تا بلي گفتم بلا شد

 

 

 

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

 

 

 

آب از آبي نجنبيد

 

خفته در خوابي نجنبيد

 

 

 

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

 

 

 

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

 

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

 

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

 

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

 

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

 

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

 

 

 

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت

 

آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

 

 

 

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد

 

بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد

 

 

 

بازا تاکاروان رفته باز آيد

 

بازا تا دلبران ناز ناز آيد

 

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آيد

 

پاگل افشانان نگار دلنواز آيد

 

بازا تا بر در حافظ سر اندازيم

 

گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم

 َ

دوستان و ما

شنبه, 2 ژوئن, 2012

هریک از ما دوستانی داریم که دوستشان داریم و دوستمان دارند.

کم و بیش باهمیم و گاهی اوقات نسبت به یکدیگر دلخور و دلسرد،اما منتظر بهانه ای تا باز یکدیگر را بیابیم.

ناگهان می شنوی که یکی از آنها چنان بیمار شده که باید همین امروز عمل شود و تازه بعد از عمل هم چندان امیدی به زندگی اش نیست.

سراسیمه می دوی و بسویش می روی،تنها فرصت این را می یابی که سر به شانه اش بنهی،قطره اشکی بریزی و امیدش دهی،

و بعد انتظار در پشت در اتاق عمل و دعا و حسرت اوقاتی که در با او بودن از دست داده ای……..

امن یجیب المضطر اذالدعا و یکشف السوئ

چیستم من؟

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

چیستم من؟غافلی از مقصدش دور

می دوم بیراهه ها را،با دو چشم کور و بی نور

گشته مشغول در هیاهوی جهان بی ترحم

می شوم هردم به جایی،همچو بی عقلان مهجور

با عروسک های دنیا،سخت سرگرم بازی

غافل از سیل شب و روز،می شوم بیمار و رنجور

خلق گوید خلقت ما،از برای حکمتی بود

من نیابم حکمت خلق،بار بر دوشم چو یک مور

زین شلوغی های دوران،وز خرابی های ایام

چون توانم وارهانم،این تن بیمار و کم زور؟

خوش آمدید!

سه شنبه, 3 آوریل, 2012

بازگشت از تعطیلات هم مبارک!

امید آنکه خوب و شاداب به محیط همیشگی زندگی خود برگشته باشید.

این پالایش های جسم و روح ،نعمت بزرگی است که در کشورهای مختلف به بهانه هایی مختلف فرصتش را به مردم می دهند که بدون ذره ای تعصب و خودخواهی ،بهانه ما ایرانیان از همه زیباتر و مطبوع تر است.

راستی اما،در این ایام به یاد دیگران هم بودید؟

دیگرانی چون:

-آنانکه در سال گذشته عزیزی را از دست داده بودند و در این ایام بزرگوارانه پذیرای تسلی دهندگان خود بودند.

-آنانکه بر بالین بیماری پرستاری می کردند ،به امید شفای او.

-آنانکه مجدانه کار می کردند و تلاش،تا من و شما راحت و خوش باشیم.

-آنانکه خود بیمار بودند و در رنج.

-آنانکه بار معیشت خانواده ای را در نبود پدر یا مادر خانواده بر دوش داشتند و بسیار تلاش کردند تا نبودشان کمتر حس شود.

– و بالاخره آنانکه تنها بودند و صبورانه به انتظار پایان این روزها ،روزشماری کردند.

اگر هم در این ایام فراموششان کرده بودیم،مهم نیست.مهم این است که در روزهای باقی مانده امسال،یارشان باشیم.

چشمها را باید شست

سه شنبه, 14 فوریه, 2012

در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.

به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد می دهد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

او پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند .

همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :” بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته.”

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی ، بلکه با تغییر چشم اندازت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.

تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزانترین و موثرترین روش میباشد. آسان بیندیش راحت زندگی کن !!

 

لذت های ارزان(6)

شنبه, 5 نوامبر, 2011

دست نابینایی را گرفتن و کمک کردن به او در عبور از خیابان یا سوار تاکسی و اتوبوس شدن

-با حافظ و مولانا و… لحظاتی خلوت کردن

-با لبخندی به استقبال یا بدرقه غمگین و خسته ای رفتن

-عیادت از بیماری که تنهایی ،درد بزرگترش شده است

-سرزدن به پدر و مادر پیرتان و گفت و شنودی مهربانانه با ایشان

-گوش دادن فعال و سخاوتمندانه به افراد پیر و کهنسال که عاشق حرف زدنند

-باز شنیدن ترانه های محبوب دوران نوجوانی

-کودکی شیرین و بازیگوش را یافتن و با او بازی کردن

-برای کودکان لالایی خواندن

-با شوخی های دلنشین فضای اطراف را شیرین و دلنشین کردن

 

خام بدم،پخته شدم

دوشنبه, 24 اکتبر, 2011

سایه بدم،نور شدم،تا تو مرا یار شدی

خام بدم،پخته شدم،از تو دلم شاد شدی

طفل دلم،طاقت این بار نداشت

تا دل من تازه شود،قامت تو زار شدی

سالک هر راه بدم،خسته و بیمار شدم

ساکن پردیس شدم،تا تو به من جار شدی

سرد و سرافکنده بدم،سلسله جنبنده بدم

تا تو به من یار شدی،جان مرا نار شدی

تا دل من بهره برد،جان زخماری برهد

شمع شب تار شدی،بر سر بازار شدی

خوار شدی،زار شدی،خسته ز هر کار شدی

تا به رهایی برسم،تو به سر دار شدی

اگر من…….بودم

یکشنبه, 18 سپتامبر, 2011

اگر من یک پزشک بودم

در معاینه بیمارم بیشتر به درد دل هایش گوش می دادم.

در حین معاینه با سخن های محبت آمیز نوازشش می کردم.

در مورد بیماری اش مفصل توضیح می دادم و از او می خواستم خود،پزشک خودش باشد و اهمیت اراده خود او را برای بهبود به باورش می قبولاندم.

در کاغذ نسخه داروهایش،نیایش با خدا و روزی یک گل سرخ هم اضافه می کردم.

به او عشق صادقانه ام را تفهیم می کردم تا بداند هرچه بتوانم برای سلامتی اش انجام خواهم داد.

با او از لطف خدا و عشق او به انسانها سخن می گفتم تا امیدوار از مطب من خارج شود.

هرگز از ناامیدی صحبتی به میان نمی آوردم.

با لبخندی به استقبالش می رفتم و با مهربانی بدرقه اش می کردم.

و به این ترتیب امید داشتم که بیمارم ،با بهبودی و امید به آینده ای روشن دفترم را ترک گوید.