برچسب ها بـ ‘بچه ننه’

کوچه مردها 174

چهار شنبه, 16 دسامبر, 2015

یکی از روزها من و جواد و امیر در خیابان اصلی دانشگاه در حال رفتن به طرف دانشکده خودمان بودیم و فرمانده گارد دانشگاه هم با آن صورت آبله زده و خشن خود از روبرو در حال رفتن به سمت درب اصلی دانشگاه بود. به ناچار باید از کنار یکدیگر عبور می کردیم.معمولا این جناب برای ایجاد دلهره و نسق گیری به هرکس که از روبرویش می آمد با نگاهی مشکوک و دریده می نگریست تا همه از او بترسند و حساب ببرند.
از کنار هم گذشتیم،چند قدمی که دور شدیم ،جواد به آهستگی گفت:شرارت از چشمهاش می بارید!
عجب گوش های تیزی داشت،بلافاصله برگشت و به ما گفت:شما سه نفر،همونجا بایستید.بعد به سمت ما آمد و به جواد و امیر گفت:همراه من بیایید.اونها گفتند برای چی؟
گفت:سوال نکنید و بیایید.آنها را با خود به ساختمان گارد دانشگاه که بیرون دانشگاه،اما جزیی از آنجا بود برد(این محل الان نمایشگاه و فروشگاه کتاب جهاد دانشگاهی امیرکبیر شده است).بلافاصله بچه های دانشگاه در جریان قرار گرفتند و همگی به گاردی ها حالی کردند که منتظریم ببینیم با آنها چه می کنید و این یعنی یک اخطار به گارد که اگر کوچکترین خطایی بکنید،دانشگاه به هم می ریزد!
دو سه ساعت بعد جواد و امیر بیرون آمدند و خندان به ما پیوستند و برای ما تعریف کردند که آنها را در گوشه اتاق فرمانده گارد بصورت ایستاده سرپا نگه داشته بودند و فرمانده گارد دائما تهدید می کرد که:وقتی فرستادمتون اونجایی که عرب نی می اندازه یاد می گیرید که به من توهین نکنید!و جالب این بود که هر یکی دو دقیقه که یکی از افراد گارد داخل می شد تا مطلبی یا کاری را با او در میان بگذارد،پس از ادای احترام نظامی با دیدن این دو نفر در گوشه اتاق ،اولین سوالی که می کرد با مضامینی اینچنینی بود که مثلا: قربان همین دو نفر بودند به شما گفتند مادر……! و فرمانده گارد هم با عصبانیت جواب می داد: آره خواهر……ها!
بد دهنی و بکار بردن الفاظ رکیک حتی نسبت به یکدیگر جزو فرهنگ و عاداتشان بود.
بعد از یکی دو ساعت امیر در مقابل یکی از تهدیدات این آقا می گوید که:هر کاری می خواهید بکنید،فقط اجازه دهید تا ما با تلفن به خانواده خود اطلاع دهیم که اینجا هستیم.
و جناب سروان هم که خبر اخطار دانشجویان بیرون را به او رسانده بودند ، انگار منتظر چنین فرصتی بود،بلافاصله پرید و خود را به بچه ها رساند و نفری یک چک به صورتشان زد و فریاد زد:شماها که انقدر بچه ننه اید،غلط می کنید به من بی احترامی می کنید.گم شید برید بیرون!
و بچه ها فاتحانه بیرون آمدند.انتقام این رفتارها را هر از چند گاهی به شکلی می گرفتیم که یک مورد را برایتان توضیح خواهم داد.

کوچه مردها 95

چهار شنبه, 2 ژانویه, 2013

 

تابستان سال 1342 بود و من می بایستی پاییز به دبستان بروم.فرزند اول خانواده بودم و پدر و مادرم بسیار ذوق مدرسه رفتن مرا داشتند.

در یکی از شبهای تابستان پدرم بعد از آمدن به خانه و کمی استراحت از جیب شلوارش یک ساعت مچی با بند چرمی درآورد و خطاب به مادرم گفت:چطوره؟

مادرم هم با حالتی عادی گفت:مبارکت باشه.چند خریدی؟

پدرم گفت:پنج تومان اما برای خودم نخریدم.برای ناصر خریدم.

مثل اینکه سیم برق را به تنم وصل کرده بودند!یک باره از جای خود پریدم و به سمت پدرم هجوم بردم.باورم نمی شد که این ساعت مال من خواهد بود.اما پدرم نگذاشت به آن دست بزنم و فقط آن را از راه دور نشان داد.صفحه سفیدی داشت که با رنگ مشکی اعداد یک تا دوازده را روی آن نوشته بودند و دو عقربه طلایی هم داشت با یک دکمه کوچک کنگره دار در کنار ساعت برای کوک کردن آن.

پدرم از دور طرز کوک کردن ساعت را نشان داد و بخصوص تاکید کرد که وقتی ساعت کوک شد نباید آن دکمه را با زور بگردانم که می شکند و ساعت خراب می شود و بعد از اینکه چند بار تاکید کرد که تا روز اول مدرسه حق دست زدن به آن را ندارم ،ساعت را روی طاقچه اتاق گذاشت.

تا چند روز کار من این بود که با حسرت روی یک چهارپایه بایستم و ساعت قشنگم را نگاه کنم.پدرم هر شب کوکش می کرد اما یک شب این کار را فراموش کرد و روز بعد من در حال تماشای ساعت متوجه شدم ساعت کار نمی کند و عقربه دقیقه شمارش جلو نمی رود.بی اختیار ساعت را برداشتم و شروع به ور رفتن با آن نمودم.وقتی دکمه کوک کردن را چرخاندم فهمیدم که کوکش تمام شده و به همین خاطر با شوق و علاقه شروع به چرخاندن دکمه کوک کردم که ناگهان دکمه از جایش درآمد و یک میله دراز چسبیده به دکمه به طول حدود یک سانتیمتر همراه با دکمه از ساعت جدا شد.دنیا روی سرم آوار شد و دکمه را از سر میله دوباره در سوراخ ساعت فرو کردم و ساعت را سرجایش گذاشتم و از چهارپایه پایین آمدم و حسابی گریه کردم اما چیزی به کسی نگفتم.

آن شب پدرم وقتی ساعت را برداشت تا کوکش کند با تعجب دید که دکمه کوک از ساعت درآمد.با تعجب گفت:کسی به این ساعت دست زده؟

هیچکس هیچ جوابی نداد.خیلی عصبانی شد و بعد از مدتی سروکله زدن با ساعت آن را به کناری انداخت و زیر لب گفت:ساعت پنج تومنی بهتر از این نمی شود!

هیچ حرف دیگری نزد و کسی هم جسارت حرف زدن نداشت چون موقعی که عصبانی بود خیلی هم خشن می شد.

من در مدرسه بی ساعت بودم و چقدر هم خوب شد،چون بعدا متوجه شدم که اگر با ساعت می رفتم مدرسه همان روز اول ساعت را داغان می کردند و هم همیشه مرا بعنوان یک “بچه ننه” ودردونه بین خود معرفی می کردند. هیچکس در مدرسه ساعت نداشت.