برچسب ها بـ ‘بچه’

سرزوین عجایب 5

چهار شنبه, 14 می, 2014

هنگامی که در شهر ملبورن قدم می زنی ،با صحنه عجیب دیگری بطور مکرر برخورد می کنی و آن هم چیزی نیست جز تعداد زیاد بچه های قد و نیمقد !

مادری را دیدم که در حالی که حامله بود و بچه چند ماهه ای را هم در آغوش داشت،با دست دیگرش دست دختر بچه چهار پنج ساله ای را در دست داشت که خود این دختر دست بچه سه ساله ای را در دستش داشت و دست دیگر آن بچه سه ساله در دست پسر بچه ای بود که حداکثر یک سال از او بزرگتر بود ! تماشای سوار شدن این پنج نفر به داخل قطار شهری و رفتارشان در قطار با یکدیگر برای من جذابیت زیادی داشت.انگار هر یک از بچه های بزرگتر در مورد مسئولیت پذیری و رفتار با برادر یا خواهر کوچکتر خود کاملا آموزش دیده بود.

در این مورد پرس و جو و تحقیق کردم.ظاهرا بخاطر بزرگی بیش از حد کشور و جمعیت کم آن،دولت استرالیا هم در زمینه پذیرش مهاجرین جوان و آینده دار و آینده ساز فعال است و هم حمایت زیادی از زاد و ولد مردمش می نماید. اینگونه که می گفتند دولت استرالیا به ازای تولد هربچه تا سن هیجده سالگی آنها مبلغی در حدود هزار و پانصد دلار استرالیا به پدر و مادرآنها می پردازد و در نتیجه خانواده ای که مثلا شش یا هفت بچه دارند از چنان درآمدی برخوردار می گردند که نه تنها نیاز به کار ندارند،بلکه با توجه به حمایت های بیمه ای و آموزشی و ….. که هزینه های خیلی کمی دارند،حتی قادر به پس انداز برای آینده هم هستند!

در چنین وضعیتی ،شغلی بهتر از بچه سازی سراغ دارید؟!

موهبت گریستن

شنبه, 9 ژوئن, 2012

وقتی گریه كردم گفتند بچه ای !

          وقتی خندیدم گفتند دیونه ای!

               وقتی جدی بودم گفتند مغروری !

                    وقتی شوخی كردم گفتند سنگین باش!

                         وقتی سنگین بودم گفتند افسرده ای!

                              وقتی حرف زدم گفتند پــــرحرفی !

                                   وقتی ساكت شـدم گفتنـد عاشقی!

 

   اما گریه شاید زبان ضعف باشد ،شاید خیلی كودكانه،

            شاید بی غرور، اما هرگاه  گونه هایم خیس می شود

                 میدانم نه ضعیفم، نه یك كودك. می دانم پر از احساسم.

 

پدر

یکشنبه, 12 فوریه, 2012

4ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه

5ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده.

 6ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتره.

8ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه

10ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت 

12ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي دونه …. ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد

14ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون خيلي اُمله

16ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي گير اُورده

18ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه

21ساله كه بودم، پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از رده خارجه

25ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي درباره اين موضوع مي دونه، زياد با اين قضيه سروكار داشته

30ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره اين موضوع چيه ،هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده و خيلي تجربه داره

40ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره 

45ساله كه شدم … حاضر بودم همه چيز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چيز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو ندونستم ……   خيلي چيزها مي شد ازش ياد گرفت

حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده…………

لطفا جای این چند نقطه خالی را شما پر کنید.

راست و دروغ

چهار شنبه, 13 آوریل, 2011

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است

کسی که راست و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است

کسی که پول ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است

کسی که دروغ می گويد تا پول بگيرد گداست

کسی که پول می گيرد تا راست و دروغ را تشخيص دهد قاضی است

کسی که پول می گيرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است

کسی که جز راست چيزی نمی گويد بچه است

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر و خود پسند است

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است

کسی که سخنان دروغش شيرين است شاعر است

کسی که اصلا دروغ نمی گويد مرده است

کسی که دروغ می گويد و قسم هم می خورد بازاری است

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سياستمدار است

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند ديوانه است

ايمان نا آگاهانه

شنبه, 29 ژانویه, 2011

بچه ای نزد شیوانا رفت (در تاریخ مشرق زمین شیوانا کشاورزی بود که او را استاد عشق و معرفت ودانایی می دانستند) و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد، خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بی گناهم را نجات دهید .”

شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دخترخردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود.

شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را درآغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد.

شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند، تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد.

شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست. چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطرسرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد ! “

زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود، به سمت پله سنگی معبد دوید.اماهیچ اثری از کاهن معبد نبود! می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید!!