برچسب ها بـ ‘بي بي’

كوچه مردها(1)

سه شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خيابان فروردين در يك اتاق اجاره اي زندگي مي كرديم.مادر بزرگم زنده بود (مادر مادرم) .بزرگترها او را بي بي صدا مي كردند و ما بچه ها”ننه”.

چهار سالم بود كه يك روز ننه دست مرا گرفت و باهم ده دقيقه اي پياده راه رفتيم تا سوار يك اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شديم و نيم ساعتي طول كشيد تا اتوبوس پر شود و كمك راننده بعد از گرفتن سي شاهي(يك و نيم ريال)از هر نفر به راننده اعلام كرد كه مي تواند حركت كند.بگذريم از اينكه ننه حدود پنج دقيقه بحث كرد تا شاگرد راننده را قانع كند كه من خيلي بچه ام و بابت من كرايه اي نبايد بدهد!

اتوبوس با صلواتهاي پي در پي مسافران حركت كرد و در هر جا كه كسي داد مي زد:نگهدار،مي ايستاد و مسافر پياده مي كرد و هرجا هم كه در خيابان كسي دست تكان مي داد ،مي ايستاد و سوارشان مي كرد.بيش از يكساعت رفتيم و از آبادي شهر كاملا دور شده بوديم و اطرافمان همه بيابان بود.

در نقطه اي ما هم پياده شديم و باز با ننه پياده راه افتاديم.بيست دقيقه اي بود كه راه مي رفتيم.خسته شده بودم اما ديدن مزارع گندم و رفت و آمد چند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بين راه برايم آنقدر جالب بود كه خستگي را فراموش كرده بودم.پس از طي كردن طول يك ديوار گلي مرتفع به يك سوراخ بزرگ در اين ديوار رسيديم كه آدم مي توانست با خم كردن سرش از آن عبور كند.همين كار را كرديم و بلافاصله سه خانه جلوي چشمانم ظاهر شد.يك خانه سمت راست و دو خانه سمت چپ يك كوچه خاكي با جوي بسيار كوچكي در آن.

وارد اولين خانه سمت چپ شديم و من با تعجب مادرم را در حياط آنجا ديدم كه مشغول شستن ظرف بود و به روي من مي خنديد و چند دقيقه بعد پدرم را هم در يكي از اتاقهاي طبقه دوم در حال نقاشي و رنگ كردن آنجا ديدم كه از بالاي نردبان نقاشي قربان صدقه من مي رفت!

اينجا بعد ها كوچه فروزنده در خيابلان هاشمي نام گرفت و اولين خانه ملكي ما بود كه به خودمان تعلق داشت.خانه اي كوچك در زميني هفتاد و پنج متري كه يك طرف حياط يك بناي دو طبقه بود كه در هر طبقه دو اتاق دوازده تا چهارده متري بود و در جنوب حياط هم يك مطبخ و دستشويي و توالت قرار داشت.در وسط حياط هم يك حوض كوچك بود كه تلمبه دستي آب كشي از آب انبار ساخته شده در زير حوض نصب شده بود.

براي پدر كارگر نقاش ساختمان و مادر فقير زاده روستايي من ،قصر باشكوهي بود.

كوچه مردها(1)

سه شنبه, 26 جولای, 2011

ما در خيابان فروردين و در يك اتاق اجاره اي زندگي مي كرديم.مادر بزرگم(مادر مادرم)زنده بود.بزرگترها او را “بي بي” صدا مي كردند و ما بچه ها”ننه”!

چهار سالم بود كه يك روز ننه دستم را گرفت و باهم ده دقيقه اي پياده راه رفتيم تا سوار يك اتوبوس دماغ دار(موتور جلو)شديم و نيم ساعتي هم طول كشيد تا اتوبوس پر شودو كمك راننده پس از گرفتن سي شاهي(يك و نيم ريال)كرايه از هر نفر،به راننده اعلام كرد كه مي تواند حركت كند.بگذريم از اينكه اينجا هم ننه حدود پنج دقيقه بحث كرد تا شاگرد راننده را قانع كند كه من خيلي بچه ام و بابت من نبايد كرايه اي بدهد!

اتوبوس با صلوات هاي پي در پي مسافران حركت كرد و در هرجا كه كسي داد مي زد:نگهدار،مي ايستاد و مسافر پياده مي كرد و هر جا هم كه در خيابان كسي دست تكان مي داد،مي ايستاد و سوارشان مي كرد.بيش از يكساعت رفتيم و از آبادي و شهر كاملا دور شده بوديم.اطرافمان همه بيابان بود اما خيابان هنوز آسفالته بود.

در نقطه اي ما هم پياده شديم و باز با ننه پياده راه افتاديم.بيست دقيقه اي بود كه راه مي رفتيم،خسته شده بودم اما ديدن مزارع گندم و رفت و آمدچند الاغ و دوچرخه سوارها و رودخانه بين راه آنقدر برايم جالب بود كه خستگي را فراموش كرده بودم.پس از طي كردن طول يك ديوار گلي مرتفع،به يك سوراخ بزرگ در اين ديوار رسيديم كه آدم بزرگها مي توانستند با خم كردن سرشان از آن بگذرند.همين كار را كرديم و بلافاصله سه خانه جلوي چشمانم ظاهر شدند.يك خانه سمت راست و دوخانه سمت چپ ويك كوچه خاكي با جوي بسيار كم عرضي در وسط كوچه.

وارد اولين خانه سمت چپ شديم و من با تعجب مادرم را در حياط آن خانه،مشغول ظرف شستن ديدم كه با ديدن من چهره اش شكفت و چند دقيقه بعد پدرم را هم در يكي از اتاقها ديدم كه در حالي كه روي نردبان نقاشي مشغول رنگ زدن سقف اتاق بود،قربان صدقه ام مي رفت!

اينجا بعدها كوچه فروزنده در خيابان هاشمي نام گرفت و اولين خانه ملكي ما بود كه به خودمان تعلق داشت.خانه اي كوچك در زميني هفتاد و پنج متري كه يكطرف حياطش بنايي دو طبقه ساخته شده بود كه هر طبقه شامل دو اتاق ده دوازده متري بود و در جنوب حياط هم يك مطبخ و يك انبار كوچك و توالت قرار داشت.در وسط حياط هم يك حوض كوچك بود كه يك تلمبه دستي روي آن نصب شده بود و به اين ترتيب مي توانستيم از آب انبار ساخته شده در زير حوض آب را بالا آورده و در حوض بريزيم.

كلا پول زمين و ساخت و ساز خانه نهصد تومان شده بود كه به پدرم فشار زيادي براي تامين اين پول آمده بود!

براي پدر كارگر نقاش ساختمان و مادر روستايي بي سواد من،اين خانه قصر باشكوهي بود!