برچسب ها بـ ‘بهاران’

علی کیست؟

دوشنبه, 30 نوامبر, 2020

علی دریای علم آفرینش
علی بحرالعلوم و اهل بینش
علی بالنده از شوق الهی
علی آکنده از ذوق الهی
علی محبوب هر پیر و جوان است
علی مطلوب هر خرد و کلان است
علی سر وجود است و کمال است
علی عین الیقین است و جمال است
علی سر حلقه ی شب زنده داران
علی نور دو عین است در بهاران

مقالات 73

یکشنبه, 13 نوامبر, 2016

باز به مولانا پناه می بریم و از داستان “طوطی و بازرگان” او ،سعی بر فهمیدن این معنا می نماییم:
“بازرگانی به قصد سفر هند از اهل و عیال خود خداحافظی می کند و از آنها می پرسد که چه می خواهید که به عنوان ارمغان بیاورم؟سپس همین سوال را از طوطی خود می کند.طوطی می گوید چون به آنجا رسیدی به طوطیان هند بگو:
این روا باشد که من در بند سخت
گه شما بر سبزه گاهی بر درخت
این چنین باشد وفای دوستان
من در این حبس و شما در گلستان
بازرگان هم همین کار را می کند اما به محض اینکه پیام طوطی خود را می دهد،طوطیان هند از شاخه ها به زمین می افتند و می میرند.بازرگان پس از بازگشت ارمغان زن و فرزند خود را می دهد تا آنکه طوطی می گوید:
گفت طوطی ارمغان بنده کو؟
آنچه گفتی وانچه دیدی بازگو
بازرگان ماجرا را می گوید اما طوطی او هم در قفس می افتد و می میرد.بازرگان در قفس را باز می کند و طوطی را به بیرون می اندازد.طوطی مرده می پرد و به بازرگان می گوید که طوطیان هند مرا به فعل خود پند داده اند که تا وقتی اسیر تعلقات هستی و آب و رنگی داری و سخن می گویی،اسیر هستی لذا من خود را به مردن زدم و رستم.
معنی مردن ز طوطی بد نیاز
در نیاز و فقر خود را مرده ساز
تا دم عیسی تو را زنده کند
همچو خویشت خوب و فرخنده کند
از بهاران کی شود سرسبز سنگ
خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ”
آدمی در بدو تولد همچون ذره ای است که ذره ای است که از وجودی بیکران جدا شده و زمان کوتاهی در بند تعلقات دنیایی درمی آید و سپس با رهایی از آنها دوباره به همان وجود بیکران ملحق می گردد.اما در این مرحله سلوک دنیایی منظور رهایی از همه تعلقات دنیا و آزاد سازی ذهن و روح برای الحاق ذهنی و روحی با خالق یکتاست.

تو را من دوست دارم

دوشنبه, 12 اکتبر, 2015

تو را من دوست دارم،چون بهاران
عطش از دل بری چون چشمه ساران
تو چون شبنم به روی صورت گل
دهی جلوه به دشت و سبزه زاران
تو نوشداروی جان هر مریضی
رخت مرهم نهد بر زخم یاران
تو گرمی،دلنشینی،چون بیایی
کویر قلب من نوشد ز باران
عزیزم،دلبرم،آرام جانم
تو الهامی، دهی جانم به سامان

در اندرون من

دوشنبه, 11 جولای, 2011

در اندرون من شوريده،آتشي كشد شعله

كه پرتوي بنمايد،به مردم سفله

من آرزوي بهاران،به جان خود دارم

چه قصه ها كه بگويند،از اين خزان پر غصه

من اندرون دل خود،چه ناله ها دارم

كجا سر دهم آواز،چو مي شوم سخره

در اندرون من خسته دل چه غوغايي است

كه من خموشم و او به دلبري شهره

به شوق گوشه نشيني،به حق كنم لابه

نه آنكه شهره شوم در عطارد و زهره

براي هركه بخواند

دوشنبه, 4 جولای, 2011

براي هركه بخواند،سرود ياري جانان

براي آن كه نخوابد،ز بيقراري آنان

براي تو كه بداني،جهان براي عبور است

مگر دمي تو ببيني،به دل ترنم باران

تو آرزوي دل من،من آشنا به جفايت

ولي كجا شده پيدا،گلي جدا شده خاران

حكايت من و اين دل،از آن زمان شده شهره

كه عمر خود بنهادم،به انتظار بهاران