برچسب ها بـ ‘بمب’

کوچه مردها 184

چهار شنبه, 8 ژوئن, 2016

خبری با سرعتی باورنکردنی سراسر شهرها را درنوردید:
به خانه و دفتر چند تن از اعضای کانون وکلا و نهضت آزادی بمب انداخته اند.
ساعات حساسی بود.مردم در مرز بین تسلیم و عقب نشینی(همچون سال های قبل) یا ایستادگی در مقابل زورگویان مردد بودند.بزرگترین مشکل و کمبود،نبود رهبری مورد قبول و اعتماد عامه مردم در شکل دادن اعتراضات موجود در دل های مردم به صورت اعتراضات اجتماعی بود.
ناگهان راهی پدیدار شد.
کاغذی سفید رنگ با کلماتی که با رنگ سیاه روی آن تایپ شده بود و با عبارت “بسم الله الرحمن الرحیم” شروع شده بود و با عبارت “روح الله الموسوی الخمینی” به پایان رسیده بود بین مردم دست به دست می گشت البته با احتیاط و پنهانی!
در این اعلامیه آیت الله خمینی از تبعیدگاه نجف خطاب به روحانیت شیعه و حوزه های علمیه ایران عنوان کرده بود که:اکنون که مردم در فضای محدود موجود آماده مبارزه شده اند و سازمان های مذهبی و غیر مذهبی هم در کشور فعالیت های ضد شاهی خود را شروع کرده اند و با اقدامات خصمانه ساواک مردم بیشتر پی به وحشی گری های آنها برده اند،بهترین و مناسب ترین زمان فرا رسیده است تا روحانیت شیعه با تشکیلات بزرگ و منظمی که در کشور از طریق حوزه های علمیه و مساجد کشور دارد و با توجه به احترام و عزتی که نزد مردم دارند،رهبری این قیام را به دست گیرند و تا از پای درآوردن و نابودی نظام شاهنشاهی آرام نگیرند.
قیام مردمی آغاز شد و ناله ها تبدیل به فریاد هایی هماهنگ و رهبری شونده،شدند.

قحطی

چهار شنبه, 22 فوریه, 2012

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم،

 اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.

 تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

 سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

 صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب.

 روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،

 نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پو شيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اينها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و …

 اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

 يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا…

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.

مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! ويسكي گيرمان نيايد چي!؟

اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

 ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان، بي سوادي استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و … برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم! …

 مي شود كتابها نوشت… خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي قحطي عشق

کوچه مردها(38)

یکشنبه, 25 دسامبر, 2011

مثل بمب این خبر در محله پیچید که قرار است “آب فشاری” به محله بیاورند.خبری خوشتر از این برای بزرگتر ها نمی توانست باشد.همه به هم تبریک می گفتند و ما بچه ها حیران در اینکه آب فشاری دیگر چیست؟

یک استوانه سیاه و قطور به قطر حدودا بیست و پنج سانتیمتر و به ارتفاع حدود هشتاد سانتی متر که بیست سانتیمتر بالای این استوانه فلزی قطرش تا حدود سی و پنج سانتی متر می رسید و دو طرف آن دو تکمه فلزی بزرگ بودند که هنگامی که هر یک از این دکمه ها را فشار می دادی،مادامی که دکمه تحت فشار بود،آب پر فشاری از سوراخ زیر دکمه سرازیر می شد که فوق العاده تمیز و بهداشتی بود و این یعنی طلوع خوشبختی در محله!

بزرگتر ها فوق العاده خوشحال بودند و بخصوص زنهای محله که پای این فشاری ها رخت و لباس و ظرف می شستند و درد دل می کردند و بعضی اوقات هم دعواهایی که به گیس و گیس کشی می کشید.

طبیعتا ما بچه ها هم به تبع بزرگتر ها خوشحال بودیم،اما به زودی فهمیدیم که نه تنها هیچ جای خوشحالی برای ما وجود ندارد بلکه باید خیلی هم بخاطر این امر متاسف و ناراحت باشیم!

قضیه از این قرار بود که روزی حداقل دوبار و بعضی روزها تا چهار بار باید هریک دو سطل در دست می گرفتیم و تا محل آب فشاری می رفتیم و بعد از اینکه آن ها را پر از آب می کردیم،به زحمت به خانه می بردیم.خیلی هم مراقبت می کردیم که چیزی از آب سطل ها بیرون نریزد،چون مجبور می شدیم دوباره این کار را تکرار کنیم.بعد از نصب فشاری دیگر گاری آب آشامیدنی در خانه ها نمی آمد و تنها راه تامین آب خوراکی ،همین فشاری ها بودند.

هنگام رفتن مشکل زیادی نداشتیم و چون سطل ها خالی بودند،صحبت کنان با همراهان می رفتیم،اما موقع برگشت چنان از سنگینی سطل ها به زحمت می افتادیم که هر چند قدم می ایستادیم و ضمن استراحت با کمک از قوه تخیل کودکانه خود سعی می کردیم آرزوی زودتر رسیدن خود را به شکلی بیان کنیم.مثلا یکی می گفت:اگر رستم بود،الان با یک قدم سطل ها را در خنه اش می گذاشت! یا دیگری می گفت:کاش بابا کار گیرش نیاد تا او آب برای خانه بیاورد! و خلاصه از اینجور آرزوها!آنقدر می کشیدیم و می ایستادیم تا به در خانه برسیم. وقتی آب را تحویل می دادیم،انگار فتح بزرگی کرده ایم و می دانستیم چند ساعتی راحتیم.

روزی یکی از اهالی محله که به تازگی عروس آقای شهیدی شده بود،من بچه را در رودر بایستی قرار داد که:دو ظرف آب برایش از فشاری ببرم.وقتی مادرم مرا در حال آب آوردن برای کس دیگر دید،آنقدر عصبانی شد که ظرف ها را از من گرفت و در آشپزخانه خودمان در دو دیگ خالی کرد و ظرف های خالی را داد به من که به آنها برگردانم.با خجالت و شرمندگی زیادی این کار را کردم که خدا می داند!

کوچه مردها(23)

یکشنبه, 30 اکتبر, 2011

تلویزیون خریدیم!

مثل بمب توی محله صدا کرد.تازه یک سالی بود که تلویزیون در ایران افتتاح شده بود و روزی حدود شش ساعت برنامه داشت.

از ساعت چهار بعدازظهر با برنامه کودک و پخش کارتون شروع می شد و با برنامه های دیگری مثل سریال و برنامه زنده موسیقی و …..ادامه پیدا می کرد و نهایتا با پخش اخبار به پایان می رسید(حدود ساعت نه و نیم شب).

تمام برنامه ها سیاه و سفید پخش می شدند و تلویزیون ها دو نوع بودند،مبله و معمولی.تلویزیون های مبله شیک تر بودند و چهارتا هم پایه داشتند که در جای مناسب در اتاق قرار می گرفتند و تلویزیون های معمولی پایه نداشتند و به شکل یک مکعب ساده بودند که روی میز و یا پهارپایه ای قرار می گرفتند.طبیعی است که مال ما از همین نوع بود،چون ارزانتر بود.پدرم آن را حدود دویست تومان خریده بود.هردو نوع این تلویزیون ها بر اساس تکنولوژی آن روز لامپی بودند و از وقتی که روشنشان می کردیم حدود دو دقیقه طول می کشید تا لامپش گرم شود و تصویر و صدا بیایند!

هر روز ساعت چهار حدود دوازده تا از بچه های محل ،خیلی مرتب و آرام در انتهای اتاق خانه ما می نشستند و کارتون و فیلم سریال را می دیدند و بعد می زدیم بیرون و هرچه دیده بودیم تکرار می کردیم.همه اصرار داشتیم که نقش قهرمان سریال با ما باشد و ناگفته معلوم است که همیشه این نقش با من بود،چرا که در غیر اینصورت روز بعد برای تماشا راهشان نمی دادم!هرچه من از این موضوع خوشحال بودم مادرم شاکی و ناراحت بود.چرا که هر روز بعد از رفتن ما باید کل اتاق را که از خاک و گل لباسهای ما ،در آن ریخته بود جارو می کرد.