برچسب ها بـ ‘بلندگو’

توسعه یعنی چه؟ 3

چهار شنبه, 14 فوریه, 2018

آزادی و مدارا
در سئول مسلمانان مسجد خود را داشتند و با انتشار کتاب های اسلامی به زبان کره ای سعی در ترویج دین شان را داشتند.
همه در بیان اعتراضات خود آزاد بودند، در مقابل کاخ آبی (مقر ریاست جمهوری کره جنوبی)، همیشه افرادی با پلاکاردهای انتقادی ایستاده بودند و پلیس هم کاری به کارشان نداشت. خیلی ها هم گوشه گوشه شهر ، تجمعات کوچک اعتراضی برگزار می کردند. یک بار هم خودرویی را دیدم که بلندگو بسته بود و راننده اش که از هواداران خانم پارک – رئیس جمهور برکنار و بازداشت شده کره – بود، در حمایت از او سخن می گفت و در خیابان ها حرکت می کرد.
در هیچ کدام از این کشورها، کسی به خاطر نوع پوشش یا آرایش چهره و مو، عجیب و غیرقابل قبول تلقی نمی شود. تفاوت ادیان، فرهنگ ها ، زبان ها و پوشش ها در کشورهای توسعه یافته یا در حال توسعه، یک اصل مسلم است.
ارزشمندی کار
کار در جوامع توسعه یافته یا در مسیر توسعه، یک ارزش واقعی به شمار می رود.

کم کاری یا از زیر کار در رفتن نه تنها زیرکی محسوب نمی شود بلکه با واکنش منفی دیگران مواجه خواهد شد؛ اگر کارمندی در ژاپن خوب کار نکند، همکارانش به مقامات بالا گزارش خواهند داد چرا که معتقدند اگر همه خوب کار نکنند، شرکتی که در آن کار می کنند، تضعیف خواهد شد و این، به ضرر همه خواهد بود ولذا کارمند کم کار، به بقیه خیانت می کند.
قفسه های سوپر مارکت های ژاپن، پر است از نوشیدنی های انرژی زا و ویتامینه تا افرادی که احساس افت انرژی می کنند، یکی از آنها را بنوشند و با قوت به کارشان ادامه دهند.
در سئول، می دیدم که چراغ های برج های اداری، تا نیمه های شب روشن است و عده ای در آنها مشغول کارند.

پاسداشت سنت و تاریخ
مجسمه پادشاهان و سرداران تاریخی کره در شهر سئول شده نصب شده بود. برخی افراد با لباس های سنتی کره در معبر عمومی تردد می کردند و به ویژه در روزهای تعطیل و اماکن تفریحی، تعداد این افراد که عمدتاً هم جوان بودند، بیشتر بود.
معابد توکیو فعال و مورد احترام مردم بودند. در کوآلالامپور، رستوران های سنتی غذا را به همان شیوه قدیمی سرو می کردند.

کوچه مردها 160

چهار شنبه, 27 می, 2015

بالاخره روز برگزاری کنکور فرا رسید. سال 1354 بود و آن روز یکی از روزهای سرنوشت ساز زندگی من.
محل امتحان من دانشگاه علم و صنعت ایران بود در شرق تهران.صبح زود بلند شدم و از همان خانه کارت شرکت در امتحان را که دوروز قبل دریافت کرده بودم به سینه ام چسباندم!سوار موتور سیکلت بابا شدم و دو نفری به سمت دانشگاه راه افتادیم.ساعت شش و نیم آنجا رسیدیم.من وارد دانشگاه شدم و پدرم بیرون روی جدول جوی آب نشست.می دانستم که تا برگردم بیش از ده سیگار خواهد کشید!
نیم ساعتی طول کشید تا صندلی خود را پیدا کنم و روی آن بنشینم.دور و بر خود را کاملا بررسی کردم.هیچ چهره آشنایی پیدا نکردم.آرام نشستم و چشم هایم را بستم.همه خاطرات زندگیم در زمانی کوتاه از جلوی چشمانم گذشت و حالا در سر یکی از پیچ های مهم زندگی ام بودم.به خودم می گفتم:حاصل دوازده سال درس خواندن را امروز باید به دست بیاوری.زندگی آینده را امروز باید بسازی.دیدی مردم با مهندس ها چقدر با احترام صحبت می کنند؟چرا تو یکی از آنها نباشی؟امروز فرصتی داری تا برای خودت آدمی شوی،پس این فرصت را از دست نده!
چشم هایم را باز کردم.مدادها و پاک کن و مدادتراش و کارتم را چک کردم.همه چیز درست بود.اما چرا وقت نمی گذرد؟
ساعت یک ربع به هشت صدای خانمی از بلندگوها پخش شد که ضمن خوشامد و آرزوی موفقیت برای ما به راهنمایی چگونگی برگزاری امتحان و توصیه های نمود .این کار ده دقیقه ای طول کشید و بلافاصله افراد ممتحن اولین سری سوال ها و برگه پاسخگویی را به ما دادند که با چک کردن و اطمینان از این که برگه پاسخگویی متعلق به من است و صدای زنگ شروع امتحان با اضطراب تمام اولین دفترچه سوالات را باز کردم.
با دقت تک تک سوالات را می خواندم و جواب را انتخاب می کردم.انقدر سوالات به نظرم ساده آمد که به خودم شک کردم و در پایان این بخش دوباره همه سوال ها را چک کردم و کمی دلواپسی هایم کمتر شد.با صدای زنگ بعدی این دفترچه را پایین گذاشتیم و دفترچه بعدی را که چند دقیقه قبل پای صندلی های ما گذاشته بودند برداشتم.هرچه جلوتر می رفتم روحیه ام قوی تر می شد،چون سوال ها برایم خیلی آسان بودند.طوری شد که سوالات آخرین دفترچه را که مربوط به زبان انگلیسی بود(و من بخاطر داشتن دیپلم زبان انجمن ایران و آمریکا خیلی زبانم خوب بود) را در مدت کوتاهی جواب دادم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و تماشای دیگران مشغول شدم که قیافه بعضی ها از شدت اضطراب و درماندگی برایم خیلی خنده دار جلوه می کرد.
آن روز فهمیدم که آن همه زحمت و مشقت پدرم در مورد من چقدر خوب جواب داده است!
با اعلام پایان امتحان و دادن برگه پاسخ ها خوشحال و دوان دوان خود را به بیرون دانشگاه پیش پدرم رساندم.
با نگرانی پرسید:چطور بود؟
گفتم:خیلی آسون بود.عالی بود.
لبخندی از روی رضایت زد.روی موتور نشست.روشنش کرد.من هم پشت سرش نشستم و حرکت کردیم به سمت منزل. خیلی سبکبار و شاد بودم.

کوچه مردها 159

چهار شنبه, 13 می, 2015

در بقیه ساعات خالی ایام بین امتحان نهایی دبیرستان و کنکور که کلاس نداشتم،بهترین محل برای درس خواندن متمرکز و بدون سرو صدا پشت بام خانه خودمان بود.با وجود اینکه آفتاب و گرما اذیتم می کرد،اما با پناه بردن به سایه و با توجه به بی سرو صدایی محیط بهترین محل بود.
اما این جا هم دردسرهایی داشت که به چند مورد از آنها اشاره می کنم:
– میوه فروش ها یی که با وانت می گذشتند و با بلندگو تبلیغ اجناس خود را می کردند،حسابی کلافه ام می کردند و با سروصدای خود تمرکزم را به هم می زدند و تا نمی رفتند نمی توانستم ادامه دهم و استراحت اجباری به خودم می دادم!
حالا اگر این وسط دوتا از خانم های خرید کننده باهم به درد دل هم می افتادند که دیگر بیچاره بودم و ضمن اینکه با آخرین رخدادهای دو خانواده کلی آشنا می شدم(که در عین حال پشیزی هم به دردم نمی خورد) کلی هم وقت تلف می شد!
– با عبور هر موتور گازی یا موتور سیکلت،صدایی ایجاد می شد که باز تمرکز فکری من را به هم می ریخت و ناگزیر باید صبر می کردم تا موتور دور شود و صدایش هم محو گردد تا من ادامه بدهم.
بعد از یکی دوروز راه حلی پیدا کردم.گذاشتن پنبه در گوشهایم!خیلی مفید بود.
– بعد از دو سه روز دردسر تازه ای درست شد.دختر همسایه که متوجه حضور من روی پشت بام شده بود،با یک ضبط و پخش صوت به پشت بام خودشان که روبروی خانه ما بود می آمد و آهنگ ها و ترانه های غمگین و عاشقانه را با آخرین حد ممکن صدا پخش می کرد و خودش هم می نشست و سرش را روی دو پایش قرار می داد و هر دقیقه آهی می کشید و دوباره سرش را روی زانوانش قرار می داد.
خدایا این یکی را چگونه حل کنم؟!
خوشبختانه آنقدر عاقل بودم که ارزش این ساعات و روزهای طلایی قبل از کنکور را بدانم و وقتم را به کار دیگری اختصاص ندهم،لذا بلند می شدم و به سمت دیگر پشت بام که در دید ایشان نبود می رفتم و با وجود تابش آفتاب در ان قسمت،تحمل می کردم و در گوشم هم که پنبه بود.
بعد از دوروز دخترک ناامید شد و دست از سرم برداشت!

کوچه مردها 97

چهار شنبه, 16 ژانویه, 2013

روز سی و یکم شهریور سال 1342 صبح زود مادرم مرا بیدار کرد و گفت برای کلاس بندی باید مدرسه بروم.

لباس تنم کرد و قمقمه ای آب به من داد که به گردنم آویختم و مرا به مدرسه بهرام که بالاتر از میدان هاشمی بود برد .آنجا را خوب بلد بودم و بارها از کنارش گذشته بودم و با حسرت بچه ها را در حیاط مدرسه در حال ورزش و بازی دیده بودم.یک روپوش سرمه ای تنم بود.

مادرم به من گفت همین جا در حیاط در کنار بچه ها باشم و هروقت اسمم را از بلندگو خواندند ،بروم و در صف پشت سر بچه های صف کشیده بایستم.

مردی که او را آقای ناظم صدا می کردند پشت میکروفون آمد و هر اسمی را که می خواند یک نفر می رفت و در صف می ایستاد و چون تعدادشان به سی چهل نفر می رسید آنها را به داخل ساختمان مدرسه می بردند و دوباره اسم می خواندند و صف بعدی تشکیل می شد و این قضیه بارها تکرار شد و به آنجا رسید که جز سه چهار نفر از ما بچه ها نمانده بودند.حیران بودم که چرا اسم مرا نمی خوانند.

نزدیک ظهر مادرم به مدرسه آمد و تا او را دیدم شروع به گریه کردن کردم که:نمی دانم چرا مرا صدا نمی کنند.مادرم دست مرا گرفت و پهلوی آقای ناظم برد و پرسید:چرا پسر مرا به کلاس نبرده اید؟

ناظم از من پرسید: اسمت چیه؟

با گریه گفتم:ناصر علی(نام خودم و نام کوچک پدرم را گفتم!)

مادرم خندید و گفت:آقا اسمش ناصر بیک زاده است.

ناظم با عصبانیت فریاد کشید که:خانم ما از صبح تا بحال بیش از ده بار این اسم را خوانده ایم و هیچ کس جوابی به ما نداده!

من تازه فهمیدم که اسم فامیلم چیست و تا آن موقع این را نمی دانستم.

با عصبانیت مرا داخل کلاسی بردند و گفتند:کلاس تو اینجاست.از فردا در صفی که این بچه ها در حیاط می ایستند تو هم می ایستی و با آنها به کلاس می روی.

مظلومانه اشکهایم را پاک کردم و گفتم :چشم!

داخل کلاس در ردیف سوم نیمکت های سمت راست کلاس بین دو نفر دیگر روی نیمکت نشستم و تا بخودم جنبیدم زنگ را زدند و گفتند بروید و از فردا ساعت هفت و نیم صبح در مدرسه باشید.

به این ترتیب من روز اول مدرسه را سپری کردم!

کوچه مردها 88

چهار شنبه, 7 نوامبر, 2012

بگذارید از حکایت ناگوار دیگری در همین ایام برایتان بگویم.

باز در شبی که پدرم از سرکار برگشت ،او را ناراحت و غمگین دیدیم.از او علتش را معمولا نمی پرسیدیم چون ممکن بود با عصبانیت جواب دهد.این بار مرا خطاب داد و گفت:تختی را کشتند.

هفت هشت سالم بود و نمی دانستم او کیست.

پرسیدم:تختی کی بود؟

و او ناامیدانه گفت:کشتی گیر بود.پهلوون بود.جوونمرد بود.یار فقیران بود و دیگر هیچ نگفت.

اما از فردا که روزنامه ها و مجلات را نگاه کردم،کم کم با او و شخصیتش آشنا شدم.سایر کشتی گیران و شخصیت های محبوب جامعه خیلی ناراحت بودند.همه جا نوشته بودند که او خود کشی کرده اما هیچ کس باور نمی کرد.می گفتند:مگر ممکن است آدمی مثل تختی خودکشی کند.او را کشته اند.می گفتند:در یک تورنمت مهم کشتی برادر شاه که حضور پیدا کرده به دعوت بلندگوی سالن مردم چند ثانیه ای برای خوش آمد او دست زده اند اما تختی که وارد شده مردم بدون اعلام بلندگو متوجه شده اند و آنقدر دست زدند و تشویقش کردند و برایش شعار دادند که عاقبت بلندگوی سالن مردم را دعوت به آرامش کرده تا بقیه کشتی ها بتواند برگزار شود!و همین باعث شد تا تصمیم به کشتنش بگیرد.

عاقبت هم معلوم نشد که حقیقت چیست اما به علت فعالیت ها ایشان در جبهه ملی و ورود به سیاست و عشق و علاقه مردم به اواز یک طرف و نفرت مردم از حکومت وقت،شایعه کشتن او بسیار قوت گرفت و مردم هم همین گزینه را قبول داشتند و به این ترتیب مرگ جهان پهلوان تختی باعث نفرت و دوری بیشتر مردم از شاه و حکومتش شد.

از آن پس او الگویی برای همه کشتی گیران شد و مرامش در علاقه و خدمت به مردم مورد تقلید همه مردم بود و جوانمردی هایش چه روی تشک کشتی و چه در جامعه تا مدتها در بین مردم تعریف می شد و حسرت بودنش را می خوردند و کشندگانش را لعن و نفرین می کردند.به خصوص گرویدن بعضی از دوستان کشتی گیر معروفش به سمت حکومت ،او را در چشم مردم عزیزتر می کرد.