برچسب ها بـ ‘بلبل’

ناامیدم!

دوشنبه, 4 دسامبر, 2017

بی تو اینجا چه دلتنگم
بلبلی اسیر و در بندم
نغمه هایم درگلو مانده
وه چه حیران وواله و سردم
من در این وادی تحیر و غم
ناله ها به درگهت کردم
هیچ پاسخی ز جانبت نرسید
رفتم و راه خود جدا کردم
حاصلی ز بندگی ندیدم من
بعد از این به غیرتو دل بندم

مقالات 54

یکشنبه, 3 جولای, 2016

عشق 14

 

در پایان میهمانت می کنم به این دو خط شعر مولانا که امیر همه عاشقان بود و آموزگار بزرگ عشق:

در غم تو روزها بیگاه شد

روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت،گو رو باک نیست

تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست

و خود نیز  اینگونه امروز سرودم:

عشق یعنی سادگی

دوست داشتن ساده است

دوستی خاک با گل

یک پرنده با گل

مهر هردو با عشق

وای از این عشق،

از کجا بارید بر این زندگی؟

گر نبود عشق میان بلبل و گل

این همه آواز را که می شنود؟

یا کدامین گل بدون عشق بلبل می شکفت؟

عشق ریسمانی ز عرش کبریاست

تا که چنگ آری و بالاتر روی

آنقدر این نردبان را طی کنی

تا بپیوندی به اقیانوس عشق

قطره ای از مهر بی پایان شوی

شبنمی از بحر یزدانی شوی

پس بباری بر دل بیچاره ای

واگشایی گره از درمانده ای

عشق درمان می کند روح و دل و جان تو را

عشق کوته می کند راه تو را تا وصل دوست

مقالات 40

یکشنبه, 14 فوریه, 2016

با اجازه آقای نادر ابراهیمی 4

در پایان میهمانت می کنم به این دو خط شعر مولانا که امیر همه عاشقان بود و آموزگار بزرگ عشق:
در غم تو روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت،گو رو باک نیست
تو بمان، ای آنکه چون تو پاک نیست

و خود نیز اینگونه امروز سرودم:
عشق یعنی سادگی
دوست داشتن ساده است
دوستی خاک با گل
یک پرنده با گل
مهر هردو با عشق
وای از این عشق،
از کجا بارید بر این زندگی؟
گر نبود عشق میان بلبل و گل
این همه آواز را که می شنود؟
یا کدامین گل بدون عشق بلبل می شکفت؟
عشق ریسمانی ز عرش کبریاست
تا که چنگ آری و بالاتر روی
آنقدر این نردبان را طی کنی
تا بپیوندی به اقیانوس عشق
قطره ای از مهر بی پایان شوی
شبنمی از بحر یزدانی شوی
پس بباری بر دل بیچاره ای
واگشایی گره از درمانده ای
عشق درمان می کند روح و دل و جان تو را
عشق کوته می کند راه تو را تا وصل دوست

عاشق باشیم

دوشنبه, 30 نوامبر, 2015

عشق یعنی سادگی
دوست داشتن ساده است
دوستی خاک با گل
یک پرنده با گل
مهر هردو با عشق
وای از این عشق،از کجا بارید بر این زندگی؟
گر نبود عشق میان بلبل و گل
این همه آواز را که می شنود؟
یا کدامین گل بدون عشق بلبل می شکفت؟
عشق ریسمانی ز عرش کبریاست
تا که چنگ آری و بالاتر روی
آنقدر این نردبان را طی کنی
تا بپیوندی به اقیانوس عشق
قطره ای از مهر بی پایان شوی
شبنمی از بحر یزدانی شوی
پس بباری بر دل بیچاره ای
واگشایی گره از درمانده ای
عشق کوته می کند راه تو را تا وصل دوست
عشق درمان می کند روح و دل و جان تو را

با یاد تو مستم

دوشنبه, 31 آگوست, 2015

سایه ای بیش نیستم در کوی تو اما
تا تو خورشید منی، از فیض توهستم
گر شوم اشکی و در چشم تو آویزم
غم ندارم گر که رخت از خاطرت بستم
شعر گویم همچو بلبل چون گلی بیند
در گلستان وجودت سرخوش و مستم
من زخود چیزی ندارم در کتاب خاطرو یادم
دفتری از خاطرات قهر و آشتی های تو، هستم
در میان شادی و غم راه می پویم به یاد تو
من اسیر لحظه های ناب وگرم خاطرت هستم
دوری تو روز من را می کند چون شب
ماه این شبها، زخورشید وجودت می کند مستم
یار من،محبوب من،با بازی تازه تو مشغولی
لیک من با خاطرات و یاد تو ازاین جهان جستم

راز جاودانگی حافظ

یکشنبه, 16 نوامبر, 2014

عبدالحسین زرین‌کوب معتقد است:
شعر حافظ سروده عشق و بی‌خودی است و شاعر جز با عشق و بی‌خودی نمی‌تواند اندوه زمانه‌ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه‌ می‌خورد فراموش کند. دنیای او مثل دنیای خیام است: بی‌ثبات، و دایم در حال ویرانی. نه در تبسم گل نشان وفا هست نه در ناله بلبل آهنگ امید، انسان هم بر لب بحر فناست و تا چشم بر هم زده است درون ورطه می‌افتد. در چنین دنیایی که امید و شفقت به دست جوز و فتنه تباه می‌شود کدام رفیقی هست که بهتر از صراحی ساقی با انسان یک‌رو و یک‌دله باشد؟ از این‌روست که شاعر برای فراموشی، برای رهایی، و برای آسودگی به ساقی روی می‌آورد. درگیرودار اندیشه‌های جانکاه از خود می‌گریزد و می‌کوشد تا آن‌چه را در وجود او مایه دل‌نگرانی است، مثل یک بار گران یا یک زنجیر سنگین، به کنار افکند و همچون ابونواس و خیام درد و اندوه بی‌پایان خود را در امواج جام فرو شوید.
این است حافظ که اندیشه و احساس او درخور شعر عصر ماست، درخور شعر هر عصر است. مثل یک فیلسوف روزگار ما ارزش عقل و علم را به میزان نقد می‌سنجد و همچون یک عارف دل‌آگاه امروزی قدر اشراق و شهود را به‌درست درک می‌کند. به زاهد ریاکار نیشخند رندانه می‌زند و به ظالم فریب‌کار دندان خشم می‌نماید. در همان حال که با اشک و دعای نیمه‌شب سروکار دارد لبخند شک و نگاه حیرت چهره خواب‌آلوده‌اش را ترک نمی‌کند. مثل خیام در هر قدم نشانه‌ای از فنا و زوال جهان می‌بیند و مثل جلال‌الدین در هر نوا ترانه‌ای از دنیای جان می‌شنود. پریشانی و نابسامانی یک دوران خونین گناه‌آلود امید و نشاط او را سست نمی‌کند. در انزوا و عزلتی که در این گیرودار فساد و بیداد به دست می‌آورد فرصت اندیشه پیدا می‌کند و سکون خاطری که حتی فقط مرگ را ناچیز می‌شمارد روح فسرده او را در این خلوت انزوا روشن می‌دارد. دل به عشق می‌سپارد و با طبعی که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود برای خاطر عشق، قال و مقال عالمی را تحمل می‌کند

زیارت صحرا

دوشنبه, 11 آگوست, 2014

اگر زیارت صحرا نصیب روی تو شد
وقطره قطره شبنم مِیِ سبوی تو شد
اگر به چشمه تورا چشم مهربان افتاد
به عطر تازه گلی قسمت وضوی تو شد
نفس چو تازه کنی از هوای کوهستان
و دست بید و صنوبر همه بسوی تو شد
به لاله بوسه بزن از نوازش نگهت
بگو که که دلم، مست رنگ و بوی تو شد
همیشه دامن خود را بگو که بر گیرد
نگار در طلب چهره نکوی تو شد
زشرم چهره خود را به زیر می دوزی
ببین که بلبل خسته اسیر کوی تو شد
سرود رود ز نای نسیم بر خوانید
هزار چلچله اینک مدیحه گوی تو شد
به کوه ؛ رسم ادب کن ؛سلام ما برسان
بگو که قطره اشکم چو آب جوی تو شد
بهشت آمده اینک تو را بیاراید
و غنچه زینت و زیور به تار موی تو شد
ستیغ کوه اگر غلغلک دهد پایت
بگو که همت ما آمده هَوُیِ تو شد

شعر از یونس تقوی

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد