برچسب ها بـ ‘بقچه’

از سلمان هراتی

دوشنبه, 15 ژوئن, 2015

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟

من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟

کوچه مردها(66)

چهار شنبه, 6 ژوئن, 2012

 

عروسی ها هم در روستاهای بابل شکل و فرایندی خاص خود را داشت .معمولا از قبل از پاییز قول و قرارها گذاشته شده بود و پس از حصول اطمینان به توافق طرفین،خانواده داماد با فرستادن چند بقچه لباس و پارچه و شیرینی برای عروس و خانواده او و آن هم به شکلی که همه محله باخبر شوند،به نوعی اعلام مراسم زودهنگام دو جوان خانواده ها را انجام می دادند.

در همان مهرماه معمولا همه ازدواج های روستا پی در پی اتفاق می افتاد.

در حیاط خانه داماد چادری برپا می شد و مردان در زیر این چادرها می نشستند و زنان در داخل خانه.دهل و سرنا و رقص های مردانه سر می گرفت و مردان در زیر چادرها با بگو و بخند همراه با صدای بلند و فریاد و کشیدن سیگار و تریاک و خوردن شیرینی و میوه هنگامه ای برپا می کردند و در عین حال در گوشه ای از حیاط هم یکی دو دیگ غذا روی آتش قرار داشت که آشپز با داد و فریاد و عصبانیت سر شاگردانش مشغول کار بود که اتفاقا سر به سر آشپز عصبانی گذاشتن و تعریف خرابکاری های او در پختن عروسی های گذشته ،خودش یک سرگرمی بود.

آوردن عروس از خانه اش تا به خانه داماد هم داستانی داشت و جوانان فامیل عروس به طور نمادین مانع بردن او می شدند و تا بزرگان فامیل داماد واسطه نمی شدند و با صحبت و هدیه دادن آنطرفی ها را راضی نمی کردند ،حرکت به طرف خانه داماد شروع نمی شد.

با رسیدن عروس روی یک اسب تزیین شده به خانه داماد ،مراسم اوج می گرفت.داماد حمام رفته لباس روستایی بسیار زیبا پوشیده به نزدیک اسب می آمد و با دادن هدیه ،عروس خانم را پیاده می نمود و از اینجا به بعد هلهله زنان و رقص مردان جوان و گوسفند کشون جلوی پای عروس و داماد و دود کردن اسپند و صدای دهل و سرنا گوش محله را کر می نمود.

عروس را به بخش زنان هدایت می نمودند و داماد در کنارش می نشست و پس از ساعتی به نزد مردان برمی گشت.

اکنون حساس ترین زمان عروسی برای خانواده داماد بود،جمع کردن هدیه ها که بصورت پرداخت پول توسط مهمانان بود.همه اهالی به نوعی ملزم به آمدن و پرداخت پول بودند،چون اگر نمی آمدند خانواده داماد هم به عروسی آنها نمی رفتند و چیزی پرداخت نمی کردند.معمولا از بزرگ محله شروع می کردند و مبلغی که او پرداخت می کرد بسیار تعیین کننده بود،چون نفر بعدی از او کمتر می داد تا احترام بزرگ محله رعایت شود و همینطور تا آخرین نفر این قاعده رعایت می شد،برای همین عجیب نبود اگر پدر داماد با بزرگ محله توافق می کردند که مبلغ اولیه با پولی که پدر داماد روی پول بزرگ محله می گذاشت،مبلغ بالایی باشد!

این پول جمع شده معمولا سرمایه شروع زندگی خانواده جدید بود و به همین دلیل نقش و اهمیت بسیار زیادی داشت.

پس از این مراسم پذیرایی از میهمانان با دادن نهار و ادامه جشن تا غروب انجام می شد و لحظات بسیار شاد و همراه با خنده و تعریف داستان و خاطره به همراه داشت که در بعضی مراسم با انجام عملیات بند بازی و رقص محلی دسته جمعی به اسم”چک سما” همراه بود که به یادماندنی است.

کوچه مردها(19)

یکشنبه, 16 اکتبر, 2011

جمعه ها هم امیدبخش بود و هم شکنجه.توضیح خواهم داد که چرا.

صبح زود یکی دو ساعت قبل از اذان صبح ،پدرم ما سه برادر را به زور و دعوا بیدار می کرد و بقچه به بغل به سمت حمام عمومی محله راه می افتادیم که حدود پنج دقیقه پیاده تا خانه ما فاصله داشت و در تمام راه هم ما هنوز خواب بودیم!

وارد حمام که می شدیم ،گرما و شور و حال آنجا ما را هم کاملا بیدار و هشیار می کرد.داخل رختکن حمام پر بود از آدمهایی که یا در حال لباس درآوردن بودند و یا پوشیدن و البته تعدادی هم از دلاک های حمام و یکی دو نفر هم در حال مشت و مال.

ما هم کنار یکی دو کمد رختکن می رفتیم و لباس ها را درآورده و با لنگی که از شاگرد حمامی می گرفتیم ،خود را می پوشاندیم و درب رختکن را قفل می کردیم و کلید را که همراه یک پلاک فلزی کوچک (که روی آن شماره کمد ما حک شده بود)به کشی آویزان کرده بودند،دور مچ دستمان می گذاشتیم و داخل سالن اصلب حمام می شدیم.

بخار آب و گرمای زیاد سالن اول ما را کمی میآزرد اما بسرعت عادت می کردیم و چشمانمان مردم را می دید.قبل از هرچیز داخل اتاقک های بسیار کوچک دوش می شدیم و خود را حسابی خیس می کردیم و بعد می آمدیم و در سالن می نشستیم و تا نوبت کیسه کشیدن ما بشود،با سنگ پا زدن و کمک به یکدیگر وقت را پر می کردیم.دیدن مردم لخت و لنگ به کمر بسته جالب و بدیع بود.لباس پوشاننده و جلد بسیار خوبی است که می تواند بسیاری از ناهمواری ها و ناهماهنگی های اجزای بدن را بپوشاند!

کیسه کشیدن فرایند دردآوری بود که از تماس کیسه زبر با تن لطیف ما بچه ها حاصل می شد ولی اجتناب ناپذیر بود.باید به پشت و بعد از مدتی به رو دراز می کشیدیم تا دلاک چرک های بدن ما را به آرامی و با حوصله لوله شده و به شکل فتیله از تن ما جدا کند.

مرحله بعدی آب کشی دوباره و این بار مراجعه برای لیف صابون زدن بود.سکوی بلندی برای نشستن ایجاد شده بود که همه مرتب روی آن منشستیم و دلاک این قسمت لیف بزرگ خود را که حسابی کف آلود کرده بود،پر از هوا می کرد و بعد آن را می فشرد و کف حاصله را بر روی سر و تن ما خالی می کرد و تا ما سر خود را بشوییم او هم با لیف خالی خود محکم کف ها را به همه جای تن ما می مالید تا حسابی شسته شویم.بدترین زمان حمام ما همینجا بود،چون پدرم با انگشتان قوی و ناخن دار خود چنان به سر ما می کشید که چشمان ما از حدقه بیرون می زد و تا چند دقیقه بعد از آن پوست سرمان در حال سوزش بود!او این کار را برای تمیز شدن مطمئن سر ما می کرد اما ما از این کار هراسان و متنفر بودیم.

بعد از این،ما داخل اتاقک های دوش،آبکشی کامل می کردیم و پدرمان مثل سایر بزرگتر ها با لحن خاصی فریاد می کشید:”خوووووووووشک”و لحظاتی بعد شاگرد حمامی چند لنگ خشک بالای در اتاقک دوش ما می انداخت و ما لنگ خیس را همانجا می انداختیم و یک لنگ خشک دور کمرمان می بستیم و یکی هم بر روی دوش خود می انداختیم و از سالن حمام به سالن رختکن برمی گشتیم و از این لحظه شیرینی لحظات و کیف ما شروع می شد.تمیزی بدن سبکی  و چالاکی خاصی به ما می داد و در حالی که پدرمان بعد از خواندن نماز صبح در همانجا توسط “آقا رمضون مشتمالچی”کتک می خورد!ما هم پرتقال هایی را که از خانه آورده بودیم با انگشت پوست می کندیم و می خوردیم.عجب مزه ای داشتند و چه عطر و بویی راه می انداختند اما تازه این اول کیف ما بود.بعد از پوشیدن لباس های تمیز و پس از دادن اجرت حمام،رفتن به طباخی دیوار به دیوار حمام و خوردن کله پاچه اوج صفای ما سه برادر بود.صفایی که هرگز و در هیچ حالتی مزه اش تکرار نخواهد شد.