برچسب ها بـ ‘بغداد’

بنی آدم اعضای یکدیگرند

چهار شنبه, 27 سپتامبر, 2017

نقل است که عارف مشهور “سری سقطی” می‏گفت: من سی سال است که‏ استغفار می‏کنم به خاطر یک “الحمد لله” که گفته ام.
گفتند چطور؟ گفت: من در بغداد دکاندار بودم یکوقت خبر رسید که فلان بازار بغداد را آتش گرفت و سوخت. دکان من هم در آن بازار بود.
به سرعت رفتم ببینم دکان من سوخته یا نه؟ یک کسی به من گفت: آتش به دکان تو سرایت نکرده، گفتم: الحمدلله.
بعد با خودم فکر کردم که آیا تنها تو در دنیا بودی؟ بالاخره آتش چهار تا دکان را سوخته دکان تو را نسوخته یعنی‏ دکان دیگری را سوخته، “الحمدلله” معنایش این است که الحمدلله آتش‏ دکان مرا نسوخت، دکان او را سوخت پس من راضی شدم به اینکه دکان او سوخته بشود و دکان من سوخته نشود بعد به خودم گفتم: تو غصه مسلمین در دلت نیست؟ و من سی سال است که‏ دارم استغفار آن الحمدلله را می‏کنم.

عاشقانه ها 24

یکشنبه, 7 اکتبر, 2012

بشر بن حارث گوید:

بر مردی گذر کردم در بازار بغداد که هزار تازیانه خورده بود و کلمه ای نگفت،پس به زندانش بردند.

به دنبالش رفتم و بدو گفتم:چرا تازیانه ات زدند؟

گفت:چون عاشقم.

گفتم:چرا ساکت ماندی و هیچ نگفتی؟

گفت:چون معشوقم در برابر بود و مرا می نگریست.

گفتم:کاش به معشوقی بزرگتر نظر می داشتی!

ناگاه نهیبی برآورد و جنازه اش بر زمین افتاد.

درسی از ملا نصرالدین!

چهار شنبه, 30 نوامبر, 2011

 روزی دوستی ازملا نصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدمکه بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،چون زیبا نبود

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

هیچ کس کامل نیست

اینگونه نگاه کنيد

مرد را به عقلش نه به ثروتش . زن را به وفايش نه به جمالش . دوست را به محبتش نه به کلامش . عاشق را به صبرش نه به ادعايش . مال را به برکتش نه به مقدارش.خانه را به آرامشش نه به اندازه اش . اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش . غذارا به کيفيتش نه به کميتش . درس را به استادش نه به سختیش . دانشمند را به علمش نه به مدرکش . مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش . نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش . شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش . دل را به پاکیش نه به صاحبش . جسم را به سلامتش نه به لاغریش . سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

اولین فیلسوف اسلام

دوشنبه, 14 فوریه, 2011

در فلسفه اسلامی اولین نام در خشان عبارت بود از یعقوب بن اسحق کندی یک عرب  خالص از خانواده امراء کنده.

کندی را – چنانکه ابن الندیم  می گوید – فیلسوف العرب می خوانده اند . با آنکه ظاهراً غیر از فلسفه درعلوم مختلف تألیفات داشته است از آثار او چندان چیزی نمانده. وی که از خاندان اشراف و امراء عرب بود در کوفه ،بغداد و بصره می زیست و چون با علوم یونانی، ایرانی، و هندی آشنائی تمام داشت.به امر مأمون خلیفه مأمور شد کتب حکمت را از یونانی یا سریانی نقل کند . در اواخر عمر مورد تعقیب واقع گشت و ظاهراً به اتهام تمایل به اعتزال درعهد متوکل کتابخانه اش  مصادره شد .

کندی تألیفاتش بالغ بردویست و هفتاد مجلد  می شد که حتی از یک دهم ازآ ن هم امروز نشانی نمانده است . قسمتی از آثار او در قدیم به لاتینی ترجمه شد و از بعضی آثارش فقط ترجمه لاتینی باقی است .تأثیر فکر نوافلاطونی درین آثار برآمد فلسفه ارسطو را با حکمت افلاطون تلفیق کند. درست است که کندی در اواخر عمربه محنت افتاد اما تأثیر وجود او درنشر علوم عقلی بین مسلمین بسیاربود و شاید بتوان گفت گرایش به تحقیق تجربی هم بوسیله آثار علمی او از دنیای اسلام به اروپای غربی راه یافت ، در حکمت، کار کندی را فارابی دنبال کرد .