برچسب ها بـ ‘بطن’

در قلمرو سکوت 3

یکشنبه, 12 می, 2019

وﻗﺘﯽ ﮐﮫ زﺑﺎن و ذھﻦ ﺑﮫ ﻃﻮر ﻣﻨﻈﻢ در ﺳﮑﻮت و آراﻣﺶ ﺑﺎﺷﻨﺪ ، آﮔﺎھﯽ ﺧﻮد را ﺑﮫ ﺳﻄﺤﯽ ارﺗﻘﺎء
ﺧﻮاھﺪ داد ﮐﮫ ﺣﻘﯿﻘﺖ ﭘﯿﺮاﻣﻮن و ﺣﻘﯿﻘﺖ درون ھﺮ دو را ﺟﺬب ﮐﻨﺪ .ﮔﺎم ﺑﮫ ﮔﺎم ، ﺑﮫ واﻻﺗﺮﯾﻦ ﺣﻮزه
“ﻗﻠﻤﺮو ﺳﮑﻮت “ﻋﺮوج ﺧﻮاھﯽ ﮐﺮد ، ﺟﺎﯾﯽ ﮐﮫ زﻧﺪﮔﯽ را در ﺑﻄﻦ ﺣﻘﯿﻘﺖ آﻏﺎز ﻣﯽ ﮐﻨﯽ .اﯾﻦ ﺑﮫ
ﻃﻮر ﻃﺒﯿﻌﯽ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ و ھﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﻓﺸﺎر و اﺟﺒﺎر دﺳﺖ ﻧﻤﯽ دھﺪ .ﭘﻠﮫ ﭘﻠﮫ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ آﯾﺪ ، در ﻣﻮاردی
ﺗﺸﺪﯾﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد و ﺑﮫ ﻣﺮﺣﻠﮫ ای از ذھﻦ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﺪ ﮐﮫ در ﻧﮭﺎﯾﺖ ﺧﻮد را در ﺻﻠﺢ و آراﻣﺶ ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯽ.

ﺑﻮدن در واﻻﺗﺮﯾﻦ ﻣﺮﺣﻠﮫ “ﻗﻠﻤﺮو ﺳﮑﻮت “ھﻤﺎن ﺑﻮدن در ھﻤﺴﺎزی ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺎ ﺟﮭﺎن اﺳﺖ .وﻗﺘﯽ ﮐﮫ
اﯾﻦ ﻗﻠﮫ را ﻓﺘﺢ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ، ﺑﺎ آن ھﻤﮕﺎم ﻣﯽ ﺷﻮی ، ﺑﺎ آن زﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ، ﺑﺎ او ﺣﺮف ﻣﯽ زﻧﯽ و آن را
ﺗﻨﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ.

در ﺳﮑﻮت ﻣﺤﺾ درون روح ﯾﺎ ذھﻦ ، ﺑﮫ ﻗﻠﻤﺮو ھﻤﺴﺎزی ﺑﺎ رﯾﺘﻢ ﺟﮭﺎن ﭘﺎ ﻣﯽ ﻧﮭﯽ ، و در آن ﻟﺤﻈﮫ
در ذات ﺗﻮ ، ﺧﻠﻘﺖ ﻣﺘﻮﻟﺪ ﻣﯽ ﺷﻮد و در آن ﻓﻀﺎ ﮐﺴﯽ را ﻣﯽ ﯾﺎﺑﯽ ﮐﮫ “اوﺳﺖ”.

گفتگو با خدا

چهار شنبه, 9 نوامبر, 2011

هنگامی که خدا زن را آفريد به من گفت: اين زن است. وقتي با او روبرو شدي، مراقب باش که …

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع كرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نكني. سرت را به زير افكن تا افسون افسانة گيسوانش نگردي و مفتون فتنة چشمانش نشوي كه از آنها شياطين ميبارند. گوشهايت را ببند تا طنين صداي سحر انگيزش را نشنوي كه مسحور شيطان ميشوي. از او حذر كن كه يار و همدم ابليس است. مبادا فريب او را بخوري كه خدا در آتش قهرت ميسوزاند و به چاه ویل سرنگونت ميکند مراقب باش….

 

و من بي آنكه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفريد، گفتم: به چشم.

 

شيخ انديشه ام را خواند و نهيبم زد كه: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و اين از لطف خداست در حق تو. پس شكر كن و هيچ مگو….

 

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدني هزاران سال گذشت و من هرگز زن را نديدم، به چشمانش ننگريستم، و آوايش را نشنيدم. چقدر دوست ميداشتم بر موجي كه مرا به سوي او ميخواند بنشينم، اما از خوف آتش قهر و چاه ويل باز ميگريختم.

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشي از نياز به چيزي يا كسي كه نميشناختم اما حضورش را و نياز به وجودش را حس مي كردم . ديگر تحمل نداشتم . پاهايم سست شد بر زمين زانو زدم، و گريستم. نميدانستم چرا؟

قطره اشكي از چشمانم جاري شد و در پيش پايم به زمين نشست…

به خدا نگاهي كردم مثل هميشه لبخندي با شكوه بر لب داشت و مثل هميشه بي آنكه حرفي بزنم و دردم را بگويم،  ميدانست.

با لبخند گفت: اين زن است . وقتي با او روبرو شدي مراقب باش كه او داروي درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را نداني و حرمتش را بشكني كه او بسيار شكننده است . من او را آيت پروردگاريم براي تو قرار دادم. نميبيني كه در بطن وجودش موجودي را میپرورد؟

من آيات جمالم را در وجود او به نمايش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفيت ديدار زيبايي مطلق را نداري به چشمانش نگاه نكن، گيسوانش را نظر ميانداز، و حرمت حريم صوتش را حفظ كن تا خودم تو را مهياي اين ديدار كنم…

من اشكريزان و حيران خدا را نگريستم. پرسيدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ويل تهديد كردي ؟!

خدا گفت: من؟!!

فرياد زدم: شيخ آن حرفها را زد و تو سكوت كردي. اگر راضي به گفته هايش نبودي چرا حرفي نزدي؟!!

خدا بازهم صبورانه و با لبخند هميشگي گفت: من سكوت نكردم، اما تو ترجيح دادي صداي شيخ را بشنوي و نه آوای مرا …

و من در گوشه اي ديدم شيخ دارد همچنان حرفهاي پيشينش را تكرار ميكند …

 

 

باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد