برچسب ها بـ ‘بسیجی’

دل نوشته 41

شنبه, 8 فوریه, 2020

انقلاب که پیروز شد و بخصوص وقتی جنگ شروع شد، تکلیف بسیجی ها روشن بود.
چندتا از آنها معروف شدند مثل باکری ها و شهید همت و…… اما همه مثل هم فکر و عمل می کردند.
بعد از انقلاب هم تا مدت ها تکلیف معلوم بود،
نمونه های آنها را در چهره حاج کاظم آژانس شیشه ای و سعید از کرخه تا راین آقای ابراهیم حاتمی کیا دیدیم. خودشان و بسیجی را ارزان نفروختند.
اما حالا همه گیج شده اند و نمی دانند خط مقدم کجاست که مثل سابق جان و عمرشان را در همانجا بگذارند. نمی دانند با کی باید بجنگند؟
با دزد های سازمان یافته داخلی که کشور را به نابودی کشانده اند و به دامن دشمنان خارجی گریخته اند یا دشمنان بیرحم و بی وجدان خارجی که بعد از هر ضربه هولناکی که به ما وارد می کنند، با خنده و طعنه می پرسند: چطوری ایرانی؟
ما را در درگیری با یکدیگر مشغول کرده اند،بسیجی!
اگر فکری برای داخلی ها بکنیم، کلک خارجی هایشان را هم کنده ایم.

دلتنگی

دوشنبه, 2 جولای, 2018

پیش از اینها آسمان گلپوش بود
پیش از اینها یار در آغوش بود
اینک اما عده‌ای آتش شدند
بعد کوچ کوه‌ها آرش شدند
بذرهایی ناشناس و گول و گند
از میان خاک و خون قد می‌کشند
بعضی از آنها که خون نوشیده‌اند
ارث جنگ عشق را پوشیده‌اند
عده‌ای حسن القضاء را دیده اند
عده‌ای را بنزها بلعیده اند
بزدلانی کز هراس ابتر شدند
از بسیجی‌ها بسیجی تر شدند
ای بی جان ها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
توچه می‌دانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش،‌ رقص مرگ را
تو چه می‌دانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناسه چیست
تو چه می‌دانی سقوط “پاوه” را
“عاصمی” را “باکری” را “کاوه” ‌را
هیچ می دانی”مریوان” چیست؟‌ هان
هیچ می‌دانی که “چمران” ‌کیست؟ هان
هیچ می‌دانی بسیجی سر جداست؟
هیچ می‌دانی “دو عیجی”‌ در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بی سر است
با همان‌هایم که در دین غش زدند
ریشه اسلام را آتش زدند
پای خندق‌ها احد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
زنده‌های کمتر از مردارها
با شما هستم، غنیمت خوارها
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولی الامر شماست
ای شکوه رفته امشب بازگرد
این سکوت مرده را درهم نورد
از نسیم شادی یاران بگو
از “شکست حصر آبادان” بگو
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در “فتح المبین”
از “شلمچه”، “فاو”‌ از “بستان” بگو
از شکوه رفته! از “مهران”‌ بگو
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحر اندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
عشق بود و داغ بود و سوز بود
آه! گویی این همه دیروز بود
اینک اما در نگاهی راز نیست
تیردان پرتیر و تیرانداز نیست
نسل های جاودان فانی شدند
شعرها هم آنچه می دانی شدند
روزگاران عجیبی آمدند
نسل های نانجیبی آمدند
ابتدا احساس هامان ترد بود
ابتدا اندوهامان خرد بود
رفته رفته خنده ها زاری شدند
زخم هامان کم کمک کاری شدند
ای شهیدان! دردها برگشته اند
روزهامان را به شب آغشته‌اند
فصل هامان گونه‌ای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تن آلوده‌اند
آسمانهامان لجن آلوده‌اند
هفته ها در هفته ها گم می‌شوند
وهم‌ها فردای مردم می‌شوند
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوه فرهنگ جبهه نان شده است؟
شعله ها! سردیم ما، سردیم ما
رخصتی، ‌شاید که برگردیم ما
بحر مرداب است بی امواج،‌آی
عشق یک شوخی است بی حلاج، آی
یک نفر از خویش دلگیر است باز
یک نفر بغضش گلوگیر است باز
زخمی‌ام، اما نمک… بی فایده است
درد دارم، نی لبک… بی فایده است