برچسب ها بـ ‘بستنی’

مقالات 47

یکشنبه, 8 می, 2016

عشق 7

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛آن وقت صدایش کن؛به نام صدایش کن؛او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!تو صریح و ساده و رک بگو.هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.
شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت… تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد.
او همیشه هست.در لحظات سخت ممکن است از شدت اضطراب و ترس فراموشش کنی و این بزرگترین خطاست،چون در این لحظات بیش از همیشه محتاج اویی.اما نگران نباش!اگر تو هم فراموشش کنی،او با توست و یاریت می کند.

برای خودت دعا کن

سه شنبه, 17 سپتامبر, 2013

برای خودت دعا کن!

برای خودت دعا کن که آرام باشی.

وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی.

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد.

برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمون کنار بروند و خورشید دوباره بتابد.

برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی. بتوانی هم صحبتش باشی و صبح ها برایش نان تازه بگیری.

برای خودت دعا کن که سر سفره ی خورشید بنشینی و چای آسمانی بنوشی.

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد؛

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است.

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.

خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیراست.

برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.

چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید، خیلی دردناک است.

هیچ وقت خودت را به مردن نزن!

برای خودت دعا کن که زنده بمانی. زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت.

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آنچه که به تو شادمانی ارزانی می شود در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات راآلوده کند.

برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد.

هرچند وقت یکبار قلبت را به فرشته ها نشان بده و از آنها بخواه قلبت رامعاینه کنند.

دریچه هایش را، ورودی ها و خروجی هایش را و ببینند بهاندازه ی کافی ذخیره شادمانی در قلبت داری یا نه!!

اگر ذخیره ی شادمانی هایت دارد تمام می شود باید بروی پشت پنجره و بهآسمان نگاه کنی. آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه. خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند که زنده بمانی. از او کمک بگیر.

از او بخواه به تو نفس، پشمک، چرخ و فلک، قدم زدن، کوه، سنگ، دریا، شعر، درخت تاب، بستنی، سجاده، اشک، حوض، شنا، راه، توپ، دوچرخه، دست، آلبالو، لبخند، دویدن و …عشق… بدهد

کوچه مردها(52)

چهار شنبه, 15 فوریه, 2012

 

اگر خاطرتان باشد،قبلا در مورد خانواده ساواکی که به محل ما منتقل شده بودند،نوشتم.از برادر یکی از این دو خانواده هم که همسن و سال من بود و نامش هم “عباس” بود برایتان نوشتم و قول دادم که از او بیشتر بنویسم.

به نظر من حلال بودن روزی و لقمه ای که به فرزندان خود می دهیم ،بسیار اهمیت دارد و داستان عباس هم گواه من بر این مدعاست.

بعد از مدت کوتاهی از آمدن عباس به محله ما،دوستان زیادی پیدا کرد و بچه ها همیشه با او بودند و مثل پروانه دورش می گشتند.علت آن هم این بود که در زمانه ای که برای ما بچه های دیگر یک سکه دو ریالی در جیبمان ثروت هنگفتی محسوب می شد،عباس همیشه چند تومانی پول در جیبش داشت و دائما بچه های دیگر را دعوت به بستنی می کرد یا به جگرکی محل می برد و خرجشان می کرد.

اوائل فکر می کردیم که برادرش این پول ها را به او می دهد اما بعدا متوجه شدیم که اینگونه نیست. یک بار که من هم همراهشان بودم با کمال ناباوری دیدم که در بین راه ،عباس سراغ دیوار مخروبه ای رفت و یک آجر را از بین آجرهای دیگر دیوار درآورد و از سوراخ آنجا یک اسکناس دو تومانی درآورد و به بقیه گفت:حالا بریم خرجش کنیم!

از او پرسیدم:از کجا می دونستی اینجا پول هست؟

با خنده به من گفت:چون خودم اینجا گذاشتمش!

معلوم شد،یعنی خودش تعریف کرد که موقعی که برادرش یا شوهر خواهرش در خوابند،از جیب آنها پول برمی دارد و در اینگونه جاها پنهان می کند تا اگر آنها متوجه کم شدن موجودی جیبشان شدند و او را گشتند،چیزی پیدا نکنند!فکرش را بکنید که یک بچه شش هفت ساله چه دزد ماهر و خلاقی شده بود!؟

آن روز بستنی را خوردم اما وقتی همان شب موضوع را برای مادرم گفتم،خیلی نصیحتم کرد که این پول ها حرامه و در روز قیامت تبدیل به آتش در شکم انسان می شود و انقدر برایم گفت که قسم خوردم دیگر هیچ وقت با پول او چیزی نخورم.واقعا به قول خود عمل کردم.

عباس هم که می دید من علاقه ای به هم پیاله شدن با او ندارم از همه بیشتر به من اصرار می کرد ،اما من خیلی دوستانه از زیر بار این کار فرار می کردم ،اما در هیچ زمانی دوستی ما به هم نخورد.

چند سالی بعد،هنگامی که ما نوجوانانی پانزده شانزده ساله بودیم و خوب و بد را می فهمیدیم،در یک روز سرد پاییزی با صدای شیون و گریه این دو خانواده به کوچه ریختیم.عباس خود را حلق آویز کرده بود و مرده بود.

آن روز یکی از تلخ ترین روزهای زندگی من بود.همه محل برادر و شوهر خواهرش را مسبب مرگ او می دانستند.

لذت های ارزان(4)

شنبه, 1 اکتبر, 2011

احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوییم.

گاهی کمی پابرهنه راه برویم.

بدون اینکه مقصد خاصی داشته باشیم،پیاده روی کنیم.

وقتی کارمان را خوب انجام دادیم،خودمان را به یک بستنی یا میوه یا قهوه دعوت کنیم.

در جلوی آینه بایستیم و خود را تماشا کنیم.

سعی کنیم فقط نشنویم،بلکه به طور فعال گوش کنیم.

رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم.

زیر باران راه برویم.

کمتر حرف بزنیم و بیشتر گوش کنیم.