برچسب ها بـ ‘بساط’

کرونا و بشریت 10

شنبه, 27 ژوئن, 2020

اینترنت قرار بود شبکه‌ای ارتباطی بین همه مردم جهان ایجاد کند و مایه تعامل و تعاون بین آنها باشد، بساط دیکتاتوری‌های ریز و درشت را برچیند و به تعمیم دموکراسی کمک کند؛ اما چنین نشد و اینترنت نیز در اختیار تأمین حوایج سیری‌ناپذیر غول‌های تجاری قرار گرفت.
شبکه‌هایی اجتماعی مانند توییتر و فیس‌بوک نیز در جهت افزایش سود‌آوری سریع و سیری‌ناپذیر ، از‌طریق ایجاد نیازهای کاذب و تقویت مدارهای کوتاه لذت‌جویی زود‌گذر مغز در اکثریت جامعه به‌کار گرفته شد. در این میان، طبیعی است که برای چنین تفکری،جمع‌آوری و آنالیز اطلاعات کلان از شخصی‌ترین رفتار افراد و فروختن آنها به حاکمان سرمایه‌داری به‌منظور تقویت پایه‌های تبعیض و بی‌عدالتی به کار گرفته شود.
ساختن الگوریتم‌های اطلاعاتی کلان برای پیش‌بینی سیاست‌گذاری‌های سود‌آور در این راستا انجام مي‌‌شود. اگر در چین نظام امتیاز‌دهی اجتماعی برای تعیین شهروندان مورد اعتماد درست مي‌شود، مشخصا برای به‌کنترل‌گرفتن رفتار مردم است. همین‌طور تمایل به اینترنت ملی در کشورهایی مانند روسیه و چین و دیگر کشورها‌، به‌دلیل تعمیم دموکراسی و گردن‌نهادن به خواسته‌های متنوع توده‌های مردم نیست، بلکه هدف کنترل گردش اطلاعات به‌منظور تأمین حاکمیت سرمایه‌داری نوین به اشکال مختلف است.

مقالات 9

یکشنبه, 28 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 9

3 – تقلید از علما یا عارفان یا…….
تعدادی از مرحله فوق هم می گذرند اما در معامله با خدا،ریا می کنند،یا در خوشبینانه ترین حالت سعی می کنند با تقلید از الگوهای موفق ذهنی خود به همان درجات و مقامات برسند!و خلاصه با آفریننده خود یکرو و صادق نیستند.
این دسته از آدمیان اشکال مختلفی(بر اساس مد و مطلوبیت عامه )به خود می گیرند.از عابد و زاهد و صوفی و عارف گرفته تا دانشمند و محقق و……،اما همه در یک ویژگی مشترکند:بدلی بودن، حال از روی غفلت یا آگاهانه !
مولانا در حکایتی حال و روز و سرانجام اینگونه افراد را در رابطه با خدا،به زیبایی تمام بیان می کند:
“مسافری به خانقاهی وارد می شود و خر خود را به خادم می سپرد.صوفیان که فقیر بودند خر او را می فروشند و غذا می خرند و بساط شام و مهمانی برپا می کنند و در ضمن سماع،این تصنیف را می خوانند که:خر برفت و خر برفت.

خر برفت و خر برفت آغاز کرد
زین حراره جمله را انباز کرد
زین حراره پای کوبان تا سحر
کف زنان خررفت و خررفت ای پسر
مسافر هم همراه با صوفیان در این بزم سماع شرکت داشت و همین تصنیف را همراه آنان و با حرارت می خواند.

از ره تقلید آن صوفی همین
خر برفت آغاز کرد اندر حنین
سپس مهمانی تمام شد و هرکس به جایی رفت.صوفی مسافر به سراغ خادم آمد تا خر خود را واستاند و برود.خادم گفت:چه؟ خر؟ مگر خر را نفروخته و لوت نخریده ایم و شما نخورده اید؟
مسافر که از قضیه بی خبر بود با خادم به نزاع برخاست و گفت:نه،من خر را به تو سپرده بودم.چرا مرا مطلع نکردی؟
خادم گفت: هربار که آمدم تو را مطلع کنم،دیدم تو بلندتر از هرکس دیگر می خوانی که خر برفت و خر برفت!

تو همی گفتی که خر رفت ای پسر
از همه گویندگان با ذوق تر
بازمی گشتم که او خود واقف است
زین قضا راضی است،مرد عارف است”
به یقین این حال همه کسانی است که سرمایه خود را(خر) که می توانند صرف رسیدن به هدف نمایند،در اختیار اهل دنیا(صوفیان گرسنه) قرار می دهند و خود نیز همراه آنان به غارت این سرمایه می پردازند و چون هنگام ادامه راه و طریق می رسد،خود را بی سرمایه لازم برای این کار می یابند.کسی که مدام آموزه های مذهبی یا عرفانی و بطور کلی روحی و معنوی را بی اطلاع و کورکورانه یا از روی ریا(برای میانبر زدن در رسیدن به هدف)تکرار می کند،در معرض شدیدترین خطرهاست.به این شخص در دادگاه وجدان یا قیامت گفته خواهد شد که تو که خود مدام این اصول اخلاقی را تکرار می کردی.از تو انتظار می رفت که حقیقت را بدانی و بدان عمل کنی.

 

در کوچه باغ خاطره ها

دوشنبه, 25 آگوست, 2014

یاد آن روزی که تختی و حیاطی داشتیم
قل قل قوری و قلیان و بساطی داشتیم
عطر آویشن،ردیف استکان های بلور
زندگی شیرین تر از چای نباتی داشتیم
مادری فیروزه تر از آسمان مخملی
سایه مهر پدر،ظهر صلاتی داشتیم
خانه ای گرچه کلنگی،خالی از اندوه و غم
باخبر از حال هم،شور و نشاطی داشتیم
نم نم چنگ و رباب و گلنراقی و قمر
هر شب جمعه که می شد سور و ساتی داشتیم
نرده های غرق پیچک،پله پله اطلسی
گام پاورچین و غرق احتیاطی داشتیم
شرشر فواره روی رقص ماهی های حوض
شور و شوق و خاطر پرانبساطی داشتیم
ساده مثل آفتاب آمده از پشت کوه
بی خجالت لهجه اهل دهاتی داشتیم
حافظ از شاخه نباتش،سعدی از سیمین تنش
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتی داشتیم
عکس ما را قاب کن هرچند با گرد و غبار
تا که خوشبختی بداند خاطراتی داشتیم

از خیام

دوشنبه, 20 فوریه, 2012

ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز               از روی حقیقتی نه از روی مجاز

یک چند در این بساط بازی کردیم        رفتیم به صندوق عدم یک یک باز

 

کوچه مردها(12)

دوشنبه, 19 سپتامبر, 2011

در محوطه باز میدان هاشمی،علاوه بر آنچه که توضیح دادم بساط های دیگری هم برپا بودند و آن هم چیزی نبود جز انواع خوراک های آماده یا به قول امروزی ها فست فود!

اولین بساطی که یادم می آید”جغول بقول”بود.مخلوطی از جگر سیاه و جگر سفید و کمی خوشگوشت و چربی که با پیاز و….در یک ظرف بزرگ می پختند و در تمام مدت فروش هم زیر دیگ چراغی روشن بود و به این ترتیب مشتری می توانست با یک یا دوریال(بستگی به میزان گرسنگی)کاسه ای از این غذا همراه با یک برش نان بربری میل نماید.آبلیمو و نمک هم روی چرخ طوافی برای چاشنی دارکردن غذا موجود بود.

غذای دیگری که در خاطر دارم که در گفتن نامش معذوریت دارم وحدس زدن آن را به خود شما واگذار می کنم!مخلوطی از گوشت کوبیده و پیاز و سبزی که بصورت سوسیس های کوچک درمی آوردند و روی یک سینی فلزی شیاردار کبابش می کردند.دانه ای یک ریال بود.تعدادی که می خواستی درون برشی از نان لواش قرار می دادند و روی آن هم سماق و سبزی خرد شده می پاشیدند و آن را لوله می کردند و به شما می دادند.غذای بسیار خوشمزه ای بود.

از غذاهای دیگری هم که در تمام طول سال عرضه می شد،خوراک باقالی پخته همراه با گلپر و آبغوره بود که این هم بسیار خوشمزه و پر طرفدار بود.

ساندویچ تخم مرغ در نان سفید های معروف به “نان بولکی”همراه با مقدار زیادی گوجه فرنگی برش خورده و خیار شور دانه ای سه ریال فروخته می شد.

در بهار و تابستان هم بساط بستنی و فالوده شیرازی همراه با آبلیمو و شربت قرمز زنگی به راه بود که طالب های زیادی داشت و در پاییز و زمستان هم لبو و خوراک شلغم و سیب زمینی آب پز هم مشتریان خاص و همیشگی خود را داشت.

اما پرطرفدارترین بساط ها جگرکی ها بودند.سیخ های کوچک و نازک جگر سیاه و دل و قاوه و خوشگوشت که پی درپی آماده می شدند و روی منقل کباب می شدند و به مشتریان همراه نان سنگک عرضه می شدند.همیشه دور این بساط شلوغ بود.

می توانید خوراک های آماده آن زمان را با فست فودهای فعلی مقایشه کنید.کدام یک خوشمزه ترند؟

 

کوچه مردها(11)

شنبه, 17 سپتامبر, 2011

در کنار معرکه ها و نمایش هایی که در محوطه باز میدان هاشمی برگزار می شد،بساط های دیگری هم بودند که بعضی از آنها حالت قمار را داشتند و زمینه ساز انحرافات بزرگتر بعدی می توانستند باشند و فقط لطف خدا و مواظبت خود انسان می توانست نجات دهنده باشد.

یکی از این سرگرمی ها تخم مرغ بازی بود.یک چرخ طوافی بزرگ پر از تخم مرغ که بصورت تپه ای روی هم چیده شده بودند در میان جمعیت زیادی بود و هر یک از افرادی که مایل بودند با خریدن تخم مرغ دانه ای یک ریال،به جنگ دیگری می رفت،به این صورت که یکی سر یا ته تخم مرغ را در مشتش نگه می داشت و دیگری با سر یا ته تخم مرغ خود روی آن می زد.هر کدام که تخم مرغش می شکست باید آن تخم مرغ شکسته را به دیگری می داد.به این ترتیب در پایان کار هر یک با تعداد زیادی تخم مرغ شکسته به خانه می رفتند و از همه راضی تر هم تخم مرغ فروش.

یکی دیگر از این سرگرمی ها ،مسابقه پیش بینی بود.فرد معرکه گیر فرفره ای چهار پهلو و از جنس چوب داشت که هر پهلو به یک رنگ بود و جلوی او هم مقوای بزرگی بود که چهار قسمت شده بود و هر قسمت به یکی از رنگهای موجود فرفره رنگ شده بود.صاحب معرکه فرفره را می گرداند و هرکس که مایل بود یک ریال روی یکی از رنگهای روی مقوا می گذاشت.بعد از اتمام گردش فرفره و افتادن روی پهلو و عیان شدن رنگ سمت بالای فرفره،کسانی که روی همان رنگ پول گذاشته بودند سه ریال می گرفتند و پول های روی رنگ های دیگر مال صاحب معرکه می شد.

نوع دیگر این مسابقه ،سه لیوان سروته شده بوذ که زیر یکی از آنها مهره ای بود.صاحب معرکه اول مهره زیر لیوان را نشان می داد و بعد با سرعت اقدام به جابجایی لیوان ها می کرد و بیننده ای که مایل بود ریالی می داد و لیوانی را نشان می داد.اگر مهره زیر آن لیوان بود ،سه ریال می گرفت و اگر نبود ریالی که داده بود مال صاحب معرکه می شد.

تیراندازی هم یکی دیگر از مسابقات بود که روی تخته بزرگی به عرض نیم متر و طول یک متر عکس بزرگی از یک خانم عشوه گر بود که روی نقاط مختلف بدنش ترقه هایی گذاشته بودند و شما می توانستید با تفنگ بادی صاحب معرکه سه تیر دارتی در مقابل یک ریال پرتاب کنید و اگر با هر شلیک یکی از ترقه ها را منفجر می کردید،سه تیر مجانی چایزه داشتید.

بساط جالب دیگر این محوطه هم دو بساط “شانسی”بود.چرخ های بزرگی که پر از اجناس مختلف بودند که از دهشاهی تا بیست ریال می ارزیدند.از تخمه آفتابگردان و راحت الحلقوم های رنگی نشاسته ای کوچک گرفته تا خودنویس و چراغ قوه و ده ها چیز دیگر.یک ریال می دادی و از درون نایلونی پر از کاغذ کوچک یکی را برمی داشتی.هرچه روی کاغذ نوشته بود مال تو بود.نود و نه درصد اوقات یا یک استکان تخمه آفتابگردان بود یا یک راحت الحلقوم که دهشاهی می ارزید!

حالا در ذهن خود ترکیب دکه های میوه فروشی و پارچه فروشی و وسایل پلاستیکی و سایر مایحتاج زندگی را در کنار بساط نمایشی مختلف و بساط های مسابقات و قمارهای مختلف در کنار بساط های غذاهای آماده که در بخش بعدی توضیح خواهم داد،تجسم بفرمایید.در زمان حاضر هرگز نمی توان چنین کارناوال های ارزان و زیبا را پیدا نمود.

بخوان مرا

یکشنبه, 17 آوریل, 2011


بخوان ما را

 

منم پروردگارت

خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم كن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات كردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیك تر از تو، به تو
اینك صدایم كن
رها كن غیر ما را، سوی ما باز آِ
منم پرو دگار پاك بی همتا
منم زیبا، كه زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:
تو را در بیكران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم كرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها كن غصه یك لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی كن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكی یا صدایی، میهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست میدارم
طلب كن خالق خود را
بجو ما را
تو خواهی یافت
كه عاشق میشوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد
قسم بر عاشقان پاك باایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تكیه كن بر من
قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم كرد
بخوان ما را
كه می گوید كه تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها كن غیر ما را
آشتی كن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر كس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه كم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی ز یباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین مهمان دنیایم
كه دنیا، چیزی چون تو را، كم داشت
تو ای محبوب تر مهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیِا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یك لحظه هم یادم نمیكردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟؟
كه می ترساندت از من؟
رها كن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینك صدایم كن مرا،با قطره اشكی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات كاری ندارم
لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاكیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
كنون برگشته ای، اما
كلام آشتی را تو نمیدانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟
بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینك وضویی كن
خجالت میكشی از من
بگو، جز من، كس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم كن
بدان آغوش من باز است
برای درك آغوشم

شروع كن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من

                                                                                         “کیوان شاهبداقی”