برچسب ها بـ ‘بزم’

می گریم و می خندم

دوشنبه, 12 نوامبر, 2018

می گریم و می خندم
دیوانه چنین باید
میسوزم و میسازم
پروانه چنین باید
می کوبم ومی رقصم
می نالم و می خوانم
در بزم جهان شور
مستانه چنین باید

مست از باده الهی!

دوشنبه, 1 فوریه, 2016

گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا بدلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدایی

دلشادم

دوشنبه, 23 فوریه, 2015

شادم از این دوسه روزی که به دنیا بودم
که من این راه گرانبار،نه بخود پیمودم
رانده منزل عشقم،می کنم جهد و تلاش
تا که در چشمه رحمت،رخ خود را شویم
رهرومنزل عشقم،چه به روزوچه به شب
شعله ها در دل خود دارم و بینی دودم
من بخود نامدم اینجا که به خود باز روم
عاشقی در بر معشوق جهاندار،بودم
خوردم از گندم آگاهی و عصیان کردم
ورنه حالی چو ملائک، به تغزل بودم
حالیا راه وصالش به ندامت پویم
تا دگر باره امیدی به سلامش جویم
می روم با کمک پیر طریقت ،هردم
تا که در بزم دلم،آنچه نهان است گویم
گرچه گویند نگو، لیک شما یید یارم
فارغم از دو جهان و دل خود می شویم
دل چو از گرد و غبار دو جهان آزاد شد
می روم عرش خدا و عطر او را بویم

تنها شدم

دوشنبه, 10 نوامبر, 2014

خالی نمودی جای خود،رفتی و من تنها شدم
در بزم رویایی عشق،من همدم غم ها شدم
نازم به غم،این همدم دیرینه و بی ادعا
گو هرکسی خواهد رود،من که انیس غم شدم
یادش بخیر،آواز آن آوازه خوان خوب ما
با مستی ام دردی نشد از من دوا،پروانه ای تنها شدم

من و خاطره ها

دوشنبه, 22 اکتبر, 2012

باغی از خاطره دارم من درون ذهن خود

هر زمان دلتنگی آید ، یاد آنها می کنم

گاه طفلی می شوم در کوچه باغهای قدیم

گاهی از پرواز مرغان،آسمان پر می کنم

می فرستم بر هوا،بادبادکی رنگین و شاد

گاه با یک چوب خشک،ارابه رانی می کنم

می جهم من در خیال خود میان جوی آب

با لجن هایش خیال خود معطر می کنم

با کمی شمع و کمی نان و پنیر و یک خیار

می کنم بزمی به پا و دل چراغان می کنم

خاطرات خود ز ایام جوانی در دلم

می نمایم زنده و جبران پیری می کنم

بیگانه شو

دوشنبه, 9 جولای, 2012

 

چون می رسی بر دولتی،با خویشتن بیگانه شو

در بزم این دنیای دون،مردانه شو،مردانه شو

از مدح و تمجید کسان،وز حیله این ناکسان

هرگز مشو خام ای جوان،بیگانه شو،بیگانه شو

خاموشی فر شهان،آیا تو از یاد برده ای؟

نوبت به ما هم می رسد،آماده شو،آماده شو

در درگه جان جهان،آن خالق کون و مکان

خواهی نباشی روسیه؟دیوانه شو،دیوانه شو