برچسب ها بـ ‘برگ’

تصویر نوشته 76

سه شنبه, 10 جولای, 2018

مواظب باش

دوشنبه, 9 فوریه, 2015

روزی از روزهای غفلت و خواب
به تماشای سبزه زار و گل رفتم
بی توجه به آنچه می دیدم
بی هدف به هر طرف رفتم
من در اندیشه های خام و بی حاصل
روی گل ها و سبزه ها رفتم
له نمودم هر آنچه بر سر راه
بود و من چه یورتمه ها رفتم
ناگهان صدایی از بن پا
آمد و چند قدم عقب رفتم
ناله گلی شکسته برگهایش
دیدم و به وضع زار رفتم
گفتمش نازنین چه رنجوری؟
من که با دیدنت ز حال رفتم
از من عاشق جمال و روی تو
خدمتی گر سزد بگو که من رفتم
گفت:خدمت تو بر جهان این است
که نگویی به کهکشان رفتم
ما همه اسیر این خاکیم
زیر پایت به زیر خاک رفتم
فکر خود باش چون تو هم رفتی
دل نسوزد که بی ثمر رفتم
زیر پای خود مراقب باش
من که ناکام از این جهان رفتم

آرزوهای من برای شما

یکشنبه, 17 مارس, 2013

در این واپسین روزهای سال

اگر خوشبختی یک برگ است

من درخت برایت آرزو می کنم

اگر امید یک قطره است

من دریا برایت آرزو می کنم

و اگر دوست سرمایه است

من خدا را برایت آرزو می کنم

کوچه مرده 103

چهار شنبه, 27 فوریه, 2013

به درس “سیب” رسیده بودیم و به این ترتیب حرف”ی” را هم یاد گرفتیم.

خانم فرخنده(معلم من)بعنوان تکلیف گفت:امشب عکس یک سیب را روی یک مقوای بزرگ بکشید و این درس را هم کنار آن بکشید.من فردا قشنگ ترین نقاشی را انتخاب می کنم و به دیوار می زنم.

در تمام طول راه دنبال مقوا گشتم.یک جعبه شیرینی که مواد درون آن را خورده بودند و جعبه اش را به کناری انداخته بودند،پیدا کردم و درب جعبه را برداشتم و با خود به خانه بردم.

لبه های درب جعبه شیرینی را با قیچی بریدم .روی درب جعبه که گل و بته داشت،پس مجبور شدم بر روی دیگرش که کدر و کثیف بود نقاشی ام را بکشم.هم نقاشی من بسیار بد از کار درآمد و هم بخاطر کیفیت بد مقوای جعبه شیرینی نتیجه کار وحشتناک بود.از ترس بد بودن تکلیفم شروع کردم به گریه کردن و مادرم که هاج و واج مانده بود،ضمن آه و ناله و بد و بیراه به معلمم به خاطر این جور تکلیف دادن گفت:صبر کن شب پدرت بیاید تا ببینیم چه باید بکنیم.

بسیار بی تاب و نگران بودم.پدرم عصر خسته و کوفته با دوچرخه به منزل آمد و مادرم بعد از دادن چای به او موضوع را گفت.

پدرم گفت :من هم نمی دانم چه باید کرد.من که نقاشی بلد نیستم.پاشو به منزل اوستا ماشالله برویم.

این اوستا ماشالله هم مثل پدر من نقاش ساختمان بود و سالها باهم دوست بودند و فاصله خانه ما با یکدیگر هم در حدود پنج دقیقه پیاده روی بود.وقتی آنجا رسیدیم و قضیه را گفتیم،اوستا ماشالله به من گفت:شانست گفته پسر جون!داداش من که دیپلم داره امشب خونه ماست .بیا تو.داخحل شدیم و بعد از گفتن مشکل همراه برادر اوستا ماشالله به لوازم التحریر فروشی بهار رفتیم و یک مقوای نقاشی بزرگ خریدیم دو ریال و برگشتیم و او با کمک پرگار و مداد رنگی قرمز و سبز سیب بسیار زیبایی را در یک طرف مقوا کشید و برایش برگ گذاشت و رنگش کرد و من هم همانجا درس را کنارش نوشتم و خلاصه برای خودش شاهکاری به وجود آمد!

با خوشحالی به خانه برگشتیم و من خواب بسیار خوشی کردم.

فردا که تکالیف را به مدرسه بردیم ،هیچکدام نقاشی درون مقوای لوله شده خود را به دیگری نشان ندادیم تا کسی کثیف و پاره اش نکند و با دقت مواظبت کردیم تا به داخل کلاس رساندیم.خانم معلم یکی یکی مقوا ها را باز کرد و از همه آنها تعریف کرد ،حتی آنها که کثیف و بی کیفیت بودند و از میان آنها یکی را که خیلی قشنگ بود و دور مقوا را هم با روبان پارچه ای قرمز تزیین کرده بودند،انتخاب کرد و با پونز به دیوار چسباند که تا آخر سال تحصیلی همانجا ماند.

اگرچه تکلیف من انتخاب نشد اما ناراحت نبودم،چون با خودم فکر می کردم من که خودم نکشیده ام.

آن موقع نمی فهمیدم که آن نقاشی برنده را هم امکان نداشت که همکلاسی من خودش کشیده باشد!

دوباره سیب بچین حوا

شنبه, 30 ژوئن, 2012

در وبلاگی ،نوشته هایی از عزیزی با عنوان”هیچکس” یافتم که بسیار دلنشین بودند.دو نمونه از آن ها را برایتان آورده ام:

دوباره سیب بچین حوا……

من خسته ام!

بگذار……

از اینجا هم بیرونمان کنند!

**************

نه،به من تکیه نکن!

سراغ هیچ برگی را از من مگیر!

من اگر نشانی برگها را می دانستم

حالم پاییزی نبود!

همه می پرسند

دوشنبه, 30 می, 2011

همه مي پرسند:

«چيست درزمزمه مبهم آب؟

«چيست درهمهمه دلكش برگ؟

  «چيست دربازي آن ابرسپيد، 

روي اين آبي آرام بلند، 

كه تورا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟ 

  «چيست درخلوت خاموش كبوترها؟ 

«چيست دركوشش بي حاصل موج؟ 

«چيست درخنده جام؟ 

كه توچندين ساعت 

مات ومبهوت به آن مي نگري؟» 

                                                                                               نه به ابر، 

نه به آب، 

نه به برگ، 

نه به اين آبي آرام بلند، 

نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام، 

نه به اين خلوت خاموش كبوترها؛ 

من به اين جمله نمي انديشم 

من مناجات درختان راهنگام سحر، 

رقص عطرگل يخ رابا باد، 

نفس پاك شقايق رادرسينه كوه، 

صحبت چلچله ها رابا صبح، 

نبض پاينده هستي را،درگندم زار، 

گردش رنگ وطراوت رادرگونه گل، 

همه را مي شنوم، مي بينم 

من به اين جمله مي انديشم 

به تومي انديشم 

اي سراپا همه خوبي، 

تك وتنها به تومي انديشم 

همه وقت، 

همه جا، 

من به هرحال كه باشم به تومي انديشم 

توبدان اين را 

تنها توبدان 

توبيا، 

توبمان با من تنها توبمان

جاي مهتاب به تاريكي شب ها توبتاب 

من فداي تو، به جاي همه گل ها توبخند

اينك اين من كه به پاي تودرافتادم باز 

ريسماني كن ازآن موي دراز، 

توبگير 

توببند 

توبخواه 

پاسخ چلچله ها راتوبگو. 

قصه ابرهوارا توبخوان

توبمان با من، تنها توبمان

دردل ساغرهستي توبجوش

من، همين يك نفس ازجرعه جانم باقي است، 

آخرين جرعه اين جام تهي را توبنوش

برگ و سنگ

چهار شنبه, 20 آوریل, 2011

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست.

 مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

 مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت … به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

 مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

 مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی …آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش..

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت.

دلاويزترين

سه شنبه, 8 فوریه, 2011

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجره اي را، بسراي !

بسراي … ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !
چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي … !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور …

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

– هديه اي مي آورد –

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « … يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

فریدون مشیری