برچسب ها بـ ‘برکت’

اینگونه نگاه کنیم

شنبه, 5 ژانویه, 2013

 

1. مرد را به عقلش نه به ثروتش

2. زن را به وفايش    نه  به جمالش

3.  دوست را به محبتش نه به کلامش

4. عاشق را به صبرش نه به ادعايش


5.
                         مال را به برکتش نه به مقدارش


6.
                         خانه را به آرامشش نه به اندازه اش


7.
                         اتومبيل را به کاراييش نه به مدلش


8.
                         غذا را به کيفيتش نه به کميتش


9.
                         درس را به استادش نه به سختيش


10.
                 دانشمند را به علمش نه به مدرکش


11.
                 مدير را به عمل کردش نه به جايگاهش


12.
                 نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش


13.
                 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش


14.
                 دل را به پاکيش نه به صاحبش


15.
                 جسم را به سلامتش نه به لاغريش

 

16.                 سخنان را به عمق معنايش نه به گوينده اش

عاشقانه ها(8)

یکشنبه, 10 ژوئن, 2012

دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم

همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم

صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم

آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم

قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم

بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم

بعد یک عمر ببین دست و دلم می‌لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می‌بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم

از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم

عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

شاعر: خلیل ذکاوت

 

درسی از ملا نصرالدین!

چهار شنبه, 30 نوامبر, 2011

 روزی دوستی ازملا نصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدمکه بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود

به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،چون زیبا نبود

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم

دوستش کنجکاوانه پرسید : چرا ؟

ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم

هیچ کس کامل نیست

اینگونه نگاه کنيد

مرد را به عقلش نه به ثروتش . زن را به وفايش نه به جمالش . دوست را به محبتش نه به کلامش . عاشق را به صبرش نه به ادعايش . مال را به برکتش نه به مقدارش.خانه را به آرامشش نه به اندازه اش . اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش . غذارا به کيفيتش نه به کميتش . درس را به استادش نه به سختیش . دانشمند را به علمش نه به مدرکش . مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش . نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش . شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش . دل را به پاکیش نه به صاحبش . جسم را به سلامتش نه به لاغریش . سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

کوچه مردها(21)

یکشنبه, 23 اکتبر, 2011

هنگامی که کودکی زیر یک سال بودم و در زمستانی سخت،سینه پهلوی بسیار بدی گرفتم و چنان حمله های تنفسی به من دست می داد که بدنم به شدت کبود می شد و اطبا از من قطع امید کرده بودند.ظاهرا در یکی از این حمله های تنفسی شدید خاله ام و مادرم در بحران روحی شدید نذر می کنندکه در صورت بهبودی من،در روز بیست و هشتم صفر هر سال(روز رحلت پیامبر گرامی اسلام و شهادت امام حسن) آش نذری بدهند.این آخرین حمله تنفسی من بود و بعد از چند روز من کاملا بهبود یافتم.

این نذر تا به امروز ادامه دارد و فقط از روز بیست و هشتم ماه صفر به نهار روز عاشورا تبدیل شده است اما در آن سالها و در آن محله پختن آش نذری ما ،دوروزی محله را به جنب و جوش وامی داشت.از دو روز قبل مادرم و چند تا از خانم های همسایه به پاک کردن سبزی و تهیه خواربار لازمه می پرداختند و آنانی که در محله هم نذر داشتند ،هریک موادی برای این آش شل قلمکار می خریدند و تحویل مادرم می دادند،بطوریکه در این سال های آخر دو دیگ بزرگ آش پخته می شد و برای هر دیگ گوسفندی سر می بریدند.روز قبل از وفات هم تمام حبوبات و گوشت و…. را می پختند و برای روز بعد آماده می کردند و صبح روز نذری آتشی را که برای پختن مواد از دو روز پیش افروخته بودند با هیزم بیشتری وسعت می دادند و دیگ بزرک پانزده منی مسی را روی آن می گذاشتند و از چهار صبح پر از آب می کردند و با حضور تمام خانمها و بچه های محل بتدریج و به ترتیب برنج و گوشت و حبوبات و سبزی و نمک و فلفل را درون آن می ریختند و همراه با دعا و صلوات و به نوبت آن را با بیل به هم می زدند.سر بهم زدن آش غوغایی می شد.همه اصرار داشتند که این کار را به نوبت انجام دهند و در حین بهم زدن آش حاجت خود را زیر لب از خدا و رسول و امام او بخواهند.یکی مریضی داشت.دیگری از خدا بچه ای می خواست و آن یکی شوهری و……!

حدود ساعت ده صبح آش حاضر بود و اول آنانکه حاضر بودند سهم خود را در ظرفهایی که با خود آورده بودند،می ریختند و بعد کاسه کاسه آش در سینی ها می گذاشتند تا جوانترها به درب خانه بقیه همسایه ها ببرند و توزیع کنند.

در نهایت هم همه باهم و در حال دعا و آرزوی قبولی حاجات با کشیدن آب بوسیله تلمبه از آب انبار،همه ظروف را(و سخت تر از همه آن دیگ بزرگ )می شستند و حیاط را هم از آجر و خاکستر و چوب های نیمه سوخته پاک می کردند و می شستند و روی هم را بعنوان تشکر می بوسیدند و می رفتند.

این آش نذری تبدیل شده بود به مهمانی مهر و محبت همسایگان که در آن سعی می کردند که آنان را که باهم قهر و کدورتی داشتند ،آشتی دهند و دل هایشان را به برکت این دو وجود مقدس باهم مهربان سازند.

کوچه مردها(16)

چهار شنبه, 5 اکتبر, 2011

بد نیست در این قسمت ،با درآمد و هزینه های زندگی در تهران پنجاه سال پیش آشنا شویم.

حقوق و درآمد اکثر قریب به اتفاق ساکنان محله در حد پانصد تا ششصد تومان در ماه بود.یا کارگر بودند و یا کارمند دولت.کاسب های محل ،هیچکدام جز “ممدآقا یزدی”ساکن محله نبودند.

هزینه ها هم بسیار پایین و در حد درآمد ها بود.بعضی چیزها را که یادم مانده ،برایتان می نویسم:

-گوشت کیلویی پنج تومان بود و من هرروز دوسیر گوشت می خریدم هشت ریال.

-نان تافتون دانه ای یک و نیم ریال بود و من هر صبح برای صبحانه چهار نان تازه می خریدم شش ریال و چهار ریال هم پنیر تبریزی می خریدم که ما شش نفر را کاملا سیر می کرد.

-تخم مرغ دانه ای یک ریال بود و نوشابه در دو اندازه کوچک و بزرگ دانه ای سه و نیم و چهار ریال بودند.ماست هم در کاسه های سفالی فیروزه ای رنگ ،هر ظرف سه ریال بود.البته برای هر نوشابه و یا کاسه ماست هم باید دهشاهی(نیم ریال)ودیعه ظرف می دادیم که با پس دادن آنها پول ودیعه را پس می گرفتیم.

-میوه هم به همین نحو بود.هندوانه خربزه و گرمک و طالبی کیلویی سه ریال و خیار گل به سر و گوجه فرنگی درشت ورامینی کیلویی دو ریال را به خوبی به خاطر دارم،همچنین انگور کیلویی پنج ریال را.این ها همراه یکی از انواع نان ها،معمولا شام شبانه ما بودند.

-در مورد البسه یادم می آید اولین شلواری که برایم خریدند و در یاد من مانده،پانزده ریال قیمت داشت و پیراهن و تی شرت را از همان بازارچه نزدیک میدان هاشمی (که روی هم ریخته بودند و هرکس یکی را انتخاب می کرد و می خرید)دانه ای دوازده و نیم ریال می خریدیم. قیمت یک کت و شلوار برای ما بچه ها حدود ده تومان و برای بزرگترها حداکثر بیست تومان بود.

حسین آقا(همسایه دیوار به دیوار ما)که پاسبان شهربانی بود و اهل تفرش ،بعضی غروب ها برای ما بچه ها که دورش جمع می شدیم،تعریف می کرد که حالا دیگر اجناس خیلی گران شده اند و برکت از زندگی رفته است! او می گفت در زمان کودکی اش قند ،یک من(سه کیلو)یک عباسی بود و برنج را که ما کیلویی هشت ریال می خریدیم ،هر یک من دهشاهی(نیم ریال) می خریدند.

به یاد دارم روزی مادرم مطابق معمول هشت ریال به من داد و گفت از ممد آقا یزدی یک کیلو برنج بخرم.چند دقیقه بعد دست خالی برگشتم و به مادرم گفتم:برنج شده کیلویی یک تومان(ده ریال)،دو ریال دیگر به من بده.

مادرم شروع کرد به گریه کردن و آه و ناله که:پدرتان که ده تومان خرجی روزانه را بیشتر نمی کند و همه چیز در حال گران شدن است.دوره آخر زمان شده.من بیچاره با این پول چطور شکم شماها را سیر کنم؟!

تکلیف فردا

یکشنبه, 10 آوریل, 2011

 

 

یاد من باشد فردا حتما ،

دو رکعت راز بگویم با او

و بخواهم از او ، که مرا در یابد

و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا

روزن دل بگشایم بر عشق

تا که آن نور بتابد بر دل

تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم

یاد من باشد فردا حتما ،

صبح بر نور سلامی بکنم

سیصد و شصت و چهار غفلت را ، من فراموش کنم

سینه خالی کنم از کینه این مردم خوب

و سلامی بدهم بر خورشید

گوش بر درد دل ابر کنم

تا که دل تنگ نباشد دیگر

و ببارد آرام

یاد من باشد فردا دم صبح

خواب را ترک کنم ،  زودتر بر خیزم

چای را دم بکنم

به پدر ، شاخه گلی هدیه دهم

بوسه بر گونه مادر بزنم

و پتو را آرام ، روی خواهر بکشم

تا که در خواب دلش گرم شود

و در ایوان حیاط ، سفره را پهن کنم

در جوار گل یاس ، در کنار دل غمدیده مادر ، آرام

نان و چایی بخورم ، برکت را بتکانم به حیاط ،

یا کریمی بخورد

یاد من باشد فردا حتما ،

 ناز گل را بکشم ، حق به شب بو بدهم

از گل سرخ حیاط ، عذر خواهی بکنم

 

ونخندم دیگر ، به ترک های دل هر گلدان

چوبدستی به تن خسته گل هدیه دهم

حوض را آب کنم و دعایی به تن خسته این باغ نجیب

یاد من باشد فردا،

یاد من باشد فردا

پرده از پنجره ها بردارم

شیشه را پاک کنم

تا که آن تابش پاک ، دل دیوار مرا گرم کند

به دل کوزه آب ، که بدان سنگ شکست

بستی از روی محبت بزنم ،

تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند ، آبرویش نرود

رخ آیینه به آهی شویم ، تا که من را بنشاند در خویش

من در آینه خواهم خندید،

خاطر آینه از اخم به تنگ آمده است

یاد من باشد از فردا صبح ، جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا ،آب ، زمین

مهربان باشم با مردم شهر

و فراموش کنم هر چه گذشت

خانه دل بتکانم از غم

و به دستمالی از جنس گذشت

بزدایم دیگر ، تاری گرد کدورت از دل

مشت را باز کنم تا که دستی گردد

و به لبخندی خوش ، دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح

 به نسیم از سر صدق سلامی بدهم

 به انگشت نخی خواهم بست

تا فراموش نگردد فردا ،

زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد

گر چه دیر است ، ولی

کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزیم ، شلید

 به سلامت ز سفر برگردد

بذر امید بکارم در دل

لحظه را ، دریابم

من به بازار محبت بروم فردا صبح

مهربانی خودم عرضه کنم،

یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما ،

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

نم اشکی بفشانم بر دل ، تا که دل نرم شود

قفس دل ببرم ، تا در آن وسعت سبز

مرغ دل ، تازه هوائی بخورد

شاید آنجا ، در آن باز کنم

بپرد مرغ دلم ، در هوای خوش دوست

یاد من باشد فردا

ساعت کوچک و آرام دلم کوک کنم

تا که با زنگ زمان

بشوم بیدار از خواب گران

و بیاد آرم تکلیف خودم

قبل از آن پرسش سنگین از من ، مشق لبخند کنم

قفل دل بردارم ، در دل باز کنم

به سلامی دل همسایه خود شاد کنم

بگذرم از سر تقصیر رفیق

بنشینم دم در، چشم بر کوچه بدوزم با شوق

تا که شاید برسد همسفری ،

ببرد این دل ما را با خود

و بدانم دیگر ، قهر هم چیز بدی ست

سر صحبت را با آینه ، من باز کنم

به سر و روی دل آبی بزنم

پر کنم ساحت دل را از نور

نذر خوبی بکنم ، خرج شادی بدهم

کاسه کاسه بدهم مردم شهر

تا که این مردم خوب ، دلشان سیر محبت بشود

یاد من باشد فردا سر راه

بروم تا ته آن کوشه عشق

وزن خوشبختی خود را آنجا ، از ترازوی صداقت پرسم

و ببینم آیا ،

وزن این نعمت ها ، با قد بندگیم ، چه تناسب دارد ؟

سنگ را از سر ره بر دارم

تا که هموار شود ، راه رسیدن به نگاه

راه آکنده از این گرد و غبار

نم عشقی بزنم ، تا که شاید بنشانم فردا

گرد نفرت ، من از این راه وصال

یاد من باشد فردا حتما

باور این را بکنم،که دگر فرصت نیست

و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا

وبدانم که شبی ، خواهم رفت

و شبی هست مرا ، که نباشد پس از آن فردایی

یاد من باشد

باز اگر فردا غفلت کردم، آخرین لحظه فردا شب هم

من به خود باز گویم این را ،

یاد من باشد فردا حتما

دو رکعت راز بگویم با او

صبح بر نور سلامی بکنم

پرده از پنجره ها بردارم

بگشایم در آن پنجره بر وسعت نور

بذر امید بکارم در دل

از:کیوان شاهبداغی

 

 

 

دعای آخر سال

شنبه, 12 مارس, 2011

*برای سالی که در حال تمام شدن است:

پروردگارا تو را سپاس می گویم.

برای تمام لحظاتی که بر من ارزانی داشتی

برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای ابری و بارانی

برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تو را شکر می گویم برای سلامتی و بیماری، برای غمها و شادیهایی که امسال به من عطا کردی.

تو را شکر می کویم برای تمام چیزهایی که مدتی به من قرض دادی و سپس باز گرفتی.

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دوستان یاری رسان، برای آن همه عشق و محبت و چیزهای شگفت انگیزی که دریافت کردم.

شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.

خدایا تو را شکر می کنم برای تنهاییم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکالهایم، چرا که همه اینها مرا به تو نزدیک تر کرد.

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای، برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم.

*و برای سال در پیش رو :

پروردگارا، همان را میخواهم که تو برایم خواستاری.

تنها تو را می خواهم:

آنقدر به من ایمان عطا کنی، تا در هر آنچه که سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواست تو را.

آنقدر امید و شجاعت، تا نومید نشوم.

و آنقدر عشق و محبت،— هر روز بیش از روز قبل، عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که آن به

و آنچه را که نمیدانم چگونه از تو بخواهم.

پروردگارا به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هشیار، و دستانی   عنایت فرما تا بتوانیم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال میل برایم خواستاری، بدیده منت بپذیرم.

خدایا برای تمام عزیزانم، برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان.

چنین باد