برچسب ها بـ ‘برق’

حسرت زمان مرگ

شنبه, 30 ژانویه, 2016

در کانال استراتژیست این متن منتشر شده است:
از همین الان حدس بزنید در زمان مرگ حسرت چه چیزی خواهید خورد؟
يک پرستار استراليايي بعد از 5 سال تحقيقاتش ، بزرگترين حسرتهاي آدمهاي در حال مرگ را جمع کرده و 5 حسرت را که بين بيشتر آدمها مشترک بوده منتشر کرده است .
نخستين حسرت = کاش به خانواده ام بيشتر محبت مى کردم مخصوصا پدر و مادرم…
حسرت دوم = کاش اين قدر سخت کار نمي کردم…
حسرت سوم = کاش شجاعتش را داشتم که احساساتم را با صداي بلند بگم…
حسرت چهارم = کاش رابطه هايم با دوستانم را حفظ مي کردم …
حسرت پنجم = کاش شادتر مي بودم . ولحظات بيشترى مى خنديدم…
شما حسرت چه چیزی را خواهید خورد؟
عمر ما کوتاه تر از اوني است که فکرشو مي کنيم .
زمان مثل برق مي گذره

رفت و…….

یکشنبه, 7 سپتامبر, 2014

این بار برق همیشگی در چشمانش نبود

خداحافظی کرد و رفت

خدایا نکند تو هم رفته ای یا بروی؟

اصلا هستی؟!

خوشا آنانکه به آینده دلخوشند

و بیچاره آنکه با خاطرات گذشته ،روزگار می گذراند

سرزمین عجایب 7

یکشنبه, 18 می, 2014

در دل جنگل های این جماعت هم که می روی(البته تقریبا تمام شهر ملبورن جنگل است) علاوه بر آزادی و امنیت حیوانات که در بخش قبل توضیح دادم،از سرویس هایی که به مردم داده شده است به تعجبی شدید می افتی.
هر چند کیلومتر،محوطه ای را برای پارک و اتراق کاروان های چرخ دار که با خودرویی حمل می گردند یا خودشان یک خودرو متحرک می باشند پیش بینی شده که انشعاب های برق و آب و گاز به تعداد مکفی برای تعداد زیادی کاروان پیش بینی شده و با شبی چند دلار از این موهبت به همراه توالت و….برخوردار می گردی.هم در این محوطه ها و هم در جنگل های بکرتر باربیکیو هم پیش بینی شده که با برق کار می کنند و دستور العمل استفاده از آنها به اضافه تاکید بر تمیز کردن آنها بعد از استفاده در کنارشان نصب شده است و خدا می داند این چندتایی را که من دیدم از تمیزی برق می زدند و حتی تکه زباله ای در اطراف آنها هم نبود!
سیستم زباله جمع کردنشان هم هرچه هست،اثری از یک سطل زباله پر نمی بینی و آشکارا این وضعیت حکایت از یک برنامه جمع آوری زباله درست و منظم می کند.
واقعا از نظر خدمت رسانی فرقی بین مرکز شهر و نقاط دوردست این شهر احساس نمی گردد و یقینا این امر جز با همدلی مردم و حکومت ممکن و میسور نیست.

خود را بیشتر بشناسیم 4

سه شنبه, 5 نوامبر, 2013

فضاي سبز:

منطقه

ميانگين سرانه فضاي سبز مترمربع

نسبت

ايران

5

ايران يك سوم جهان

جهان

15

انرژي:

1-   برق:

منطقه

سرانه مصرف ساليانه (کيلووات)

نسبت

ايران

2500

ايران 3 برابر جهان

جهان

800

2-   آب:

منطقه

سرانه مصرف روزانه (ليتر)

نسبت

ايران

300

ايران 2 برابر ميانگين جهان

جهان

150

3-   بنزين:

منطقه

سرانه مصرف روزانه (ليتر)

نسبت

ايران

90

ايران 6 برابر ميانگين جهاني

جهان

15

4-   گاز:

منطقه

سرانه مصرف سالانه (مترمكعب)

نسبت

ايران

1700

ايران 3 برابر ميانگين جهاني

جهان

600

به طور متوسط ايران حدود 4 برابر مياگين جهاني انواع انرژي را مصرف مي‌كند.

از حافظ

دوشنبه, 29 اکتبر, 2012

با مدعي مگوييــــد اسرار عـــشق و مســـــتي 

            تا بـي خبـــر بمـــيرد در درد خــود پرســتي
عاشق شــــو ار نه روزي كـــار جــهان سرآيد 

          ناخوانــده نقش مقصـــود از كـارگـاه هســتي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مـغانم  

         با كــافــران چه كارت گر بــت نمـي‌پرســتي
سلطـــان مـــن خدا را زلفـــت شكســــت ما را  

          تا كـي كنـد ســيــاهي چنـــــدين دراز دســتي
در گوشـه سلامت مســــتور چـون تــــوان بود  

          تا نـرگــس تـــو گـــويد با مـا رمــوز مســتي
آنروز ديـــده بودم اين فتـــــنه‌ها كه بــرخاست 

           كـــز سركــــــشي زمانــي با مـا نمي‌نشســتي
عشقت به دست طوفان خواهد ســــــپرد ما را   

         چون برق از اين كشاكش پنداشتي كه جسـتي

 

شوق یا حسرت

شنبه, 9 ژوئن, 2012

مدتی است که در حال نوشتن خاطرات خود از روستاهای بابل در کودکی ام و در بخش “کوچه مردها” هستم.

چندی پیش بعد از سالها گذارم به بعضی از همان روستاها افتاد.تغییرات باور کردنی نبود:

از اسب و گاری خبری نبود و جایش در اکثر حیاط ها یک سمند و یک نیسان آبی رنگ قرار داشت.

خود خانه ها دیگر گلی نبودند،بلکه با آجر و سنگ نما و با معماری شهری ساخته شده بودند.

کسی در خانه نان نمی پخت و در هر روستا علاوه بر نانوایی،سوپر و قنادی و خشکشویی و……وجود داشت.

هر روستا همه مدارس تا دیپلم را داشت و بعضی خانواده ها برای بچه های دبستانی خود در فکر کلاس زبان هم بودند!

جاده ها دیگر سنگریزه ای و شوسه نبودند و تماما آسفالت شده بودند.

مرغ و خروس ها و مرغابی ها و اردک های روستاها بسیار کمتر شده بودند و یک دهم زمان کودکی من هم نبودند.

اکثر جوان های ده به شهرها رفته بودند و مشاغل کارمندی داشتند و آخر هفته ها به ده می آمدند.

زمین های زیر کشت برنج و مرکبات کمتر شده بودند و جای خود را به مغازه ها و ……داده بودند.

برق وتلفن و تلویزیون و یخچال و ماشین لباسشویی و رایانه و ……در همه خانه ها و با آخرین مدل خودنمایی می کردند.

این ها همه تحسین و شوق مرا برانگیخت،اما…….

دیگر روستایی ها مثل سابق نبودند،چه از نظر شکل ظاهری و چه از نظر روحیات و سلایقشان و این چقدر برایم تاسف برانگیز بود.حسرت آن آدم ها از این پس در دلم خواهد ماند.

به راستی نمی شد در عین پیشرفت مظاهر مادی زندگی آن روحیات ناب و با صفا را حفظ کرد؟