برچسب ها بـ ‘برف’

مقالات 68

یکشنبه, 9 اکتبر, 2016

پس فرق است بین دانشمند و سالک راه حقیقت و عاشق خدا.سالک راه حق و حقیقت در شهر دانش نمی ماند و از آن به سرعت عبور می کند چرا که او عاشق است و به هیچ چیز جز وصال یار راضی نیست.باز این مولانا است که این تفاوت را به زیباترین شکل ممکن بیان می نماید:
دفتر صوفی سواد و حرف نیست
جز دل اسپید همچون برف نیست
زاد دانشمند ، آثار قلم
زاد صوفی چیست؟آثار قدم
همچو صیادی سوی اشکار شد
گام آهو دید بر آثار شد
چند گاهش گام آهو درخورست
بعد از آن خود ناف آهو رهبر است
چون که شکر گام کرد و ره برید
لاجرم زان گام در کامی رسید
رفتن یک منزلی بر بوی ناف
بهتر از صد منزل گام و طواف

از سیاوش کسرایی…..

دوشنبه, 15 جولای, 2013

برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش،

 

دره‌ها دلتنگ،

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ.

 

 

 

 

بر نمی‌شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

 

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌مان نمی‌آورد،

 

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

 

ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفتۀ دم‌سرد؟

 

 

 

آنک آنک کلبه‌ای روشن،

 

روی تپه، روبروی من. . .

 

 

 

در گشودندم.

 

مهربانی‌ها نمودندم.

 

زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،

 

در کنار شعلۀ آتش،

 

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

 

 

 

«. . . گفته بودم زندگی زیباست.

 

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ها کاینجاست

 

آسمان باز؛

 

آفتاب زر؛

 

باغ‌های گُل،

 

دشت های بی‌در و پیکر؛

 

 

 

سر برون آوردن گُل از درون برف؛

 

تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛

 

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛

 

خواب گندم‌زارها در چشمۀ مهتاب؛

 

آمدن، رفتن، دویدن؛

 

عشق ورزیدن؛

 

در غمِ انسان نشستن؛

 

پا به‌پای شادمانی‌های مردم پای کوبیدن،

 

 کار کردن، کار کردن،

 

آرمیدن،

 

چشم‌انداز بیابان‌های خشک و تشنه را دیدن؛

 

جرعه‌هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن.

 

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛

 

همنفس با بلبلان کوهی آواره،خواندن؛

 

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن؛

 

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن؛

 

 

 

 گاه‌گاهی،

 

زیر سقفِ این سفالین بام‌های مه‌گرفته،

 

قصه‌های درهم غم را ز نم‌نم‌های باران شنیدن؛

 

بی‌تکان گهوارۀ رنگین‌کمان را،

 

در کنارِ بام دیدن؛

 

 

 

یا شبِ برفی،

 

پیشِ آتش‌ها نشستن،

 

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن. . .

 

 

 

آری، آری، زندگی زیباست.

 

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

 

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.

 

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»

 

 

 

پیر مرد آرام و با لبخند،

 

کُنده‌ای در کورۀ افسرده جان افکند.

 

 

 

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌و‌جو می‌کرد؛

 

زیر لب آهسته با خود گفت‌وگو می‌کرد:

 

 

 

«زندگی را شعله باید برفروزنده؛

 

شعله‌ها را هیمه سوزنده.

 

 

 

جنگلی هستی تو، ای انسان؛

 

جنگل، ای روییده آزاده،

 

بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان،

 

آشیان‌ها بر سر انگشتان تو جاوید،

 

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده،

 

آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

 

جانِ تو خدمت‌گر آتش. . .

 

سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

 

 

 

زندگانی شعله می‌خواهد.» صدا سر داد عمو نوروز،

 

ـ «شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌افروز.

 

کودکانم، داستان ما ز «آرش» بود.

 

او به‌جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

 

 

 

روزگاری بود.

 

روزگار تلخ و تاری بود؛

 

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره.

 

دشمنان، بر جانِ ما چیره.

 

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت.

 

بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

 

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

 

روز بدنامی،

 

روزگارِ ننگ.

 

غیرت، اندر بندهای بندگی پیچان؛

 

عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

 

 

 

فصل ها فصل زمستان شد،

 

صحنۀ گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

 

در شبستان‌های خاموشی،

 

می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

 

 

 

ترس بود و بال‌های مرگ؛

 

کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

 

سنگر آزادگان خاموش؛

 

خیمه‌گاه دشمنان پُر جوش.

 

 

 

مرزهای مُلک،

 

همچو سرحداتِ دامنگستر اندیشه، بی‌سامان.

 

بُرج‌های شهر،

 

همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

 

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

 

 

 

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت.

 

هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

 

هیچ‌کس دستی به سوی کس نمی‌آورد.

 

هیچ‌کس در روی دیگر کس نمی‌خندید.

 

 

 

باغ‌های آرزو بی‌برگ؛

 

آسمان اشک‌ها پُربار.

 

گرم‌رو آزادگان دربند،

 

روسپی نامردمان در کار . . .

 

 

 

انجمن‌ها کرد دشمن،

 

رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

 

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند،

 

 هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

 

نازک‌اندیشان‌شان بی‌شرم،

 

ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

 

یافتند آخر فسونی را که می‌جُستند . . .

 

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد؛

 

وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می‌کرد:

 

« آخرین فرمان،

 

« آخرین تحقیر . . .

 

« مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

 

« گر به‌نزدیکی فرود اید،

 

« خانه‌هامان تنگ،

 

« آرزومان کور . . .

 

« ور بپرد دور،

 

« تا کجا؟ تا چند؟

 

« آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجۀ ایمان؟»

 

هر دهانی این خبر را بازگو می‌کرد؛

 

چشم‌ها بی‌گفت‌وگویی؛ هر طرف را جست‌وجو می‌کرد.»

 

 

 

پیر مرد، اندوهگین، دستی به‌دیگر دست می‌سایید

 

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید.

 

برف روی برف می‌بارید.

 

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید.

 

 

 

ـ «صبح می‌آمد.»

 

پیرمرد آرام کرد آغاز.

 

ـ «پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

 

دشت نه، دریایی از سرباز . . .

 

 

 

آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

 

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح؛

 

باد پر می‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز،

 

لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور،

 

دو و دو و سه‌وسه به پچ‌پچ گردِ یکدیگر؛

 

کودکان، بر بام،

 

دختران، بنشسته بر روزن،

 

مادران، غمگین کنارِ در.

 

 

 

کم‌کمک در اوج آمد پچ‌پچِ خُفته.

 

خلق، چون بحری بر آشفته،

 

 به‌جوش آمد،

 

خروشان شد،

 

به‌موج افتاد؛

 

بُرش بگرفت وم ردی چون صدف

 

از سینه بیرون داد.

 

 

 

«منم آرش!»

 

ـ چنین آغاز کرد آن‌مرد با دشمن، ـ

 

« منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

 

« به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را

 

« اینک آماده.

 

« مجوییدم نسب،

 

« فرزند رنج و کار،

 

« گریزان چون شهاب از شب،

 

« چو صبح آمادۀ دیدار.

 

 

 

« مبارک‌باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛

 

« گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش.

 

« شما را باده و جامه

 

« گوارا و مبارک‌باد!

 

 

 

« دلم را در میان دست می‌گیرم.

 

« و می‌افشارمش در چنگ؛

 

« دل،این جام پُر از کینِ پُر از خون را؛

 

« دل، این بی‌تابِ خشم‌آهنگ . . .

 

 

 

« که تا نوشم به نام فتحتان در بزم؛

 

« که تا کوبم به جام قلب‌تان در رزم؛

 

« که جامِ کینه از سنگ است.

 

« به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

 

 

 

« در این پیکار،

 

« در این کار،

 

« دلِ خلقی است در مُشتم.

 

« امید مردمی خاموش هم‌پُشتم.

 

« کمانِ کهکشان در دست،

 

« کمان‌داری کمانگیرم.

 

« شهابِ تیزرو تیرم.

 

« ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

 

« به‌چشمِ آفتابِ تازه‌رس جایم.

 

« مرا تیر است آتش‌پر.

 

« مرا باد است فرمانبر.

 

« و لیکن چارۀ امروز زور و پهلوانی نیست.

 

« رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست.

 

« در این میدان

 

بر این پیکانِ هستی‌سوزِ سامان‌ساز،

 

« پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»

 

 

 

پس آنگه سر به‌سوی آسمان بر کرد،

 

به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

 

 

 

« درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

 

« که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

 

« به صبح راستین سوگند!

 

« به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌بین سوگند!

 

« که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد؛

 

« پس آنگه بی‌درنگی خواهدش افکند.

 

 

 

« زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز،

 

که تن بی‌عیب و جان پاک است.

 

« نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی؛

 

« نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»

 

 

 

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌لب خاموش.

 

نفس در سینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

 

 

 

« ز پیشم مرگ،

 

« نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

 

« به‌هر گامِ هراس‌افکن،

 

« مرا با دیدۀ خونبار می‌پاید.

 

« به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد،

 

« به‌راهم می‌نشیند، راه می‌بندد؛

 

« به‌رویم سرد می‌خندد؛

 

« به کوه و دره می‌ریزد طنین زهرخندش را،

 

« و بازش باز می‌گیرد.

 

 

 

« دلم از مرگ بیزار است؛

 

« که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است.

 

« ولی آن‌دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛

 

« ولی، آن‌دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکار است،

 

« فرو رفتن به‌کامِ مرگ شیرین است.

 

« همان بایستۀ آزادگی این است.

 

 

 

« هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،

 

« مرا پیکِ امیدِ خویش می‌داند.

 

« هزاران دستِ لرزان و دلِ پُر جوش

 

« گهی می‌گیردم، گه پیش می‌راند.

 

« پیش می‌آیم.

 

« دل و جان را به زیورهای انسانی می‌آرایم.

 

« به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

 

« نقاب از چهرۀ ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.»

 

 

 

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد.

 

به‌سوی قله‌ها دستان ز هم بگشاد:

 

 

 

« برآ، ای آفتاب، ای توشۀ امید!

 

« برآ، ای خوشۀ خورشید!

 

« تو جوشان چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب.

 

« برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.

 

 

 

« چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

 

« چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌جو دارم،

 

« به‌موجِ روشنایی شستشو خواهم،

 

« ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو خواهم.

 

 

 

« شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،

 

« که پیشانی به تُندرهای سهم‌انگیز می‌سایید،

 

« که بر ایوانِ شب دارید چشم‌انداز رویایی،

 

« که سیمین پایه‌های روزِ زرین را به‌روی شانه می‌کوبید،

 

« که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌گیرید.

 

 

 

« غرور و سربلندی هم شما را باد!

 

« امیدم را برافرازید،

 

« چو پرچم‌ها که از بادِ سحرگاهان به‌سر دارید.

 

« غرورم را نگه دارید،

 

« به‌سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»

 

 

 

زمین خاموش بود و آسمان خاموش.

 

تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش» گوش،

 

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌کم پنجۀ خورشید.

 

هزاران نیزۀ زرین به چشم آسمان پاشید.

 

 

 

نظر افکند آرش سوی شهر، آرام.

 

کودکان بر بام؛

 

دختران بنشسته بر روزن؛

 

مادران غمگین کنارِ در؛

 

مردها در راه.

 

سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

 

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

 

 

 

کدامین نغمه می‌ریزد،

 

کدام آهنگ آیا می‌تواند ساخت،

 

طنین گام‌های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

 

طنین گام‌هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟

 

 

 

دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

 

راه وا کردند.

 

کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.

 

مادران او را دعا کردند.

 

پیرمردان چشم گرداندند.

 

دختران، بفشرده گردن‌بندها در مُشت،

 

همره او قدرت عشق و وفا کردند.

 

 

 

آرش، اما همچنان خاموش،

 

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت.

 

وز پی او،

 

پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.»

 

 

 

بست یک‌دم چشم‌هایش را، عمو نوروز،

 

خنده بر لب، غرقه در رؤیا.

 

کودکان با دیدگان خسته و پی‌جو،

 

در شگفت از پهلوانی‌ها.

 

شعله‌های کوره در پرواز.

 

باد در غوغا.

 

 

 

ـ «شامگاهان،

 

راه‌جویانی که می‌جستند، آرش را به‌روی قله ها، پی‌گیر،

 

باز گردیدند.

 

بی‌نشان از پیکر آرش،

 

با کمان و ترکشی بی‌تیر.

 

 

 

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

 

کار صدها صدهزاران تیغۀ شمشیر کرد آرش.

 

تیرِ آرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون،

 

به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

 

نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند.

 

و آنجا را، از آن پس،

 

مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند.

 

 

 

آفتاب،

 

در گریز بی‌شتابِ خویش،

 

سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

 

 

 

ماهتاب،

 

بی‌نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

 

در دلِ هر کوی و هر برزن،

 

سر به هر ایوان و هر در زد.

 

 

 

آفتاب و ماه را در گشت،

 

سال‌ها بگذشت.

 

سال‌ها و باز،

 

در تمام پهنۀ البرز،

 

وین سراسر قلۀ مغموم و خاموشی که می‌بینید،

 

وندرون دره‌های برف‌آلودی که می‌دانید،

 

رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند؛

 

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند،

 

و نیازِ خویش می‌خوانند.

 

 

 

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ؛

 

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه،

 

می‌دهد امید.

 

می‌نماید راه.»

 

 

 

در برون کلبه می‌بارد.

 

برف می‌بارد به‌روی خار و خارا سنگ.

 

کوه‌ها خاموش.

 

دره‌ها دلتنگ.

 

راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ . . .

 

 

 

کودکان دیری است در خوابند،

 

در خواب است عمو نوروز.

 

می‌گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان.

 

شعله بالا می‌رود، پُرسوز

به سلامتی……

شنبه, 19 ژانویه, 2013

 

به سلامتی دیوار

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه

 

به سلامتی دریا

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش

 

به سلامتی سایه

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره

 

به سلامتی پرچم ایران

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه

 

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم

 

به سلامتی زنجیر

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس

 

به سلامتی پل عابر پیاده

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا

 

به سلامتی برف

که هم روش سفیده هم توش

 

به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه

 

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش

 

به سلامتی بیل

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه

 

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه

 

به سلامتی سرنوشت

که نمی‌شه اونو از “سر” نوشت.

 

به سلامتی سیم خاردار

که پشت و رو نداره

شعری از مهدی اخوان ثالث

دوشنبه, 17 دسامبر, 2012

 

     سگ ها و گرگ ها

                                                          ( فکر از شاندور پتوفی شاعر مجارستانی )

1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
 ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
 زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب
 سرود برف و باران است امشب
 ولی از زوزه های باد پیداست
 که شب مهمان توفان است امشب

 دوان بر پرده های برفها ، باد
 روان بر بالهای باد ، باران
 درون کلبه ی بی روزن شب
 شب توفانی سرد زمستان

 آواز سگها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هواتاریک و توفان خشمناک است
 کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟

 کنار مطبخ ارباب ، آنجا
 بر آن خاک اره های نرم خفتن
 چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن

وز آن ته مانده های سفره خوردن
و گر آن هم نباشد استخوانی
 چه عمر راحتی دنیای خوبی
 چه ارباب عزیز و مهربانی

 
ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست
بلی ، اما تحمل کرد باید
 درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید

گذارد چون فروکش کرد خشمش
 که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم

2

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها :

زمین سرد است و برف آلوده و تر
 هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد – مانند سگها – باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
 حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ی گرم کنامی
 شکاف کوهساری سر پناهی
 نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی

 دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را شکنجه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه

دو … اینک … سومین دشمن … که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت

 
بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
 که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرزندان صحراست

درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
 ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد

 

صبح غم انگیز

سه شنبه, 3 ژانویه, 2012

چند روز پیش برایتان از اولين برف امسال در روز هفدهم آبان و زیبایی هایش نوشتم.

اما امروز می نویسم که کاش این برف نمی آمد!؟

صبح روز بعدکه آمدم شرکت،

با کمال تعجب ديدم همه چیز از پنجره من پیداست ،جز درخت خرمالویي که در این مدت الفت زیادی با او پیدا کرده بودم!

باورم نمی شد.چشمها را چند بار مالیدم.نه نبود.با عجله به حیاط دویدم،

آه از نهادم برخاست،

دوست خوب من،درخت خرمالو،چون هنوز برگهایش ریخته نشده بود،برف زیادی روي برگها و خرمالوهای زیادش نشست و چون تحمل این وزن زیاد را نداشت از حدود نیم متر بالاتر از زمین،تنه بزرگش از جایی که به دو شاخه اصلی بزرگ تقسيم می شد،شکسته بود و شاخه ای که طرف پنجره من بود،روی زمین افتاده بود و قسمت دیگر هم که ایستاده بود،حتما درد زیادي می کشید.این یکی از طبعات ناهماهنگی هوا با طبیعت در زمان بندی ریزش برف بود.

و حالا من عزادار بهترین دوستم هستم!؟

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.