برچسب ها بـ ‘برادر’

تکه های ناب 47

چهار شنبه, 8 می, 2019

از موریس مترلینگ پرسیدند: دوست بهتر است یا برادر؟
پاسخ داد : ما که در انتخاب برادر نقشی نداشته ایم اما دوست برادری است که خود انتخاب می کنی.

دوستان

شنبه, 12 ژانویه, 2019

دوستان… تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.
آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.
آن‌ها… دوستان هستند!
یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند،
همانند مادر غم تو را می‌خورد،
مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد،
مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد،
و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد

آتش بدون دود 4

سه شنبه, 11 ژوئن, 2013

– برادر برای کسی کار کن که لااقل بداند برایش کار می کنی.

– نه….درست برعکس.برای کسی کار کن که هنوز نمی داند چه کسی دوست است و چه کسی دشمن.من محتاج محبت کردنم،نه خدمتم را به رخ دیگران کشیدن.

***************************

سکوت کردن،گاهی اوقات،دروغ گفتن است – دروغ گفتنی بزدلانه و ریاکارانه !

***************************

مردم اگر لیاقت بزرگتری تو را ندارند،بزرگتری شان را قبول نکن،اگر مقاصد تو را که بزرگتر از آنان شده ای – نمی فهمند،کاری کن که بفهمند،اما هرگز چیزی را از مردمت،به هیچ دلیل و در هیچ شرایطی،پنهان مکن……چون،با پنهان کردن حقیقت،این تو هستی که به آنها اعتماد نکرده ای و قبولشان نداشته ای و لایق شان نشناخته ای،و در این صورت،آنها چرا باید تو را قبول کنند و به تو اعتماد؟

دوست کیست؟

چهار شنبه, 8 می, 2013

دوستان… تو را دوست می‌دارند اما معشوق تو نیستند، مراقب تو هستند؛ اما از اقوام تو نیستند.

آن‌ها آماده‌اند تا در درد تو شریک شوند؛ اما از بستگان خونی تو نیستند.

آن‌ها… دوستان هستند!

یک دوست واقعی همانند پدر سخت سرزنشت می‌کند،

همانند مادر غم تو را می‌خورد،

مثل یک خواهر سر به سرت می‌گذارد،

مثل یک برادر ادای تو را در می‌آورد،

و آخر این‌که بیش‌تر از یک معشوق دوستت می‌دارد

عارفانه ها 47

چهار شنبه, 13 مارس, 2013

نقل است که ذوالنون نزدیک برادری رفت از آن قوم که در محبت مذکور بودند،او را به بلایی مبتلا دید.

گفت:دوست ندارد حق را هرکه از درد حق الم یابد.

ذوالنون گفت:لکن من چنین گویم که دوست ندارد او را هرکه خود را مشهور کند به دوستی او!

عطار نیشابوری

کوچه مردها(46)

چهار شنبه, 25 ژانویه, 2012

امروز کمی در مورد خواهرها و برادرهایم توضیح خواهم داد:

من فرزند ارشد خانواده ام.سه سال بعد از تولد من،خدا پسری دیگر به خانواده ما داد که نامش را “فرید” نهادند.او در بعضی صفات با من تشابه داشت و در بعضی دیکر نه. ما هردو دلسوز دیگران بودیم و رفیق دوست. اما من حاضر به هرکاری برای دوست نبودم و او بود. من با هرکسی دوست نمی شدم و اما او هرکس را که به او نزدیک می شد،می پذیرفت.در مورد من پدرم دائما تکرار می کرد که: می خواهم پسرم مهندس شود،اما در مورد او می گفت:این پسرم مثل خودم زحمتکشه.سال ها گذشت تا به تجربه دریابم که این تلقینها و زمزمه ها در دوران کودکی چقدر در سرنوشت ما موثرند.همانطور هم شد.فرید تا دیپلم پیش رفت و در تمام دوران کودکی و جوانی با انواع رفقای خود در محل بود و اکنون هم با شغلی آزاد در حال گذران زندگی خود و خانواده اش می باشد.

بعد از سه سال و هنگامی که من شش ساله بودم،برادر دیگرم”فرامرز” به دنیا آمد.به توصیه فامیل،برای اینکه ما را چشم نکنند،تا چند سال لباس دخترانه تن او می کردند که مردم با تعجب نگویند که چرا این خانواده این همه پسر دارد!فرامرز بر خلاف ما دو برادر دیگر ،از همان بچگی به خودش و آرزوهایش بسیار توجه داشت و به هر شکلی سعی می کرد آنچه را دوست دارد،به دست بیاورد.در بزرگی هم همین گونه عمل کرد و به دنبال سرنوشتش به خارج از کشور رفت و اکنون با خانواده اش در خارج از کشور زندگی می کند و هم رستوران دارد و هم بساز و بفروش ساختمانی است.

و بالاخره هنگامی که من دوازده سال داشتم،خدا خواهری به ما داد که “فریبا”نامیدندش، تنها خواهر ما بود و بسیار عزیز.فقیر بودیم اما نگذاشتیم در مورد هیچ چیز احساس کمبودی داشته باشد،آنقدر که هرکس به او فخری میفروخت با غرور جوابشان را می داد که :به داداشم می گم تا برای من هم همینو بخره!او هم از نظر صفات شخصی بسیار به فرامرز شبیه بود و برای خودش اهداف شخصی داشت و همان ها را دنبال کرد و حالا به عنوان پزشک در کشوری دیگر زندگی می کند.

ما در کودکی باهم بسیار مهربان بودیم و همیشه در حال بازی و شیطنت بودیم و همه مثل پروانه دور خواهرمان می گشتیم،اما هرچه بزرگتر شدیم،متناسب با تجربیات و اتفاقات پیش رو شخصیتمان به گونه ایس متفاوت با دیگری شکل گرفت و این شد که در حال حاضر هریک در گوشه ای از این دنیا به دنبال ایده آل ها و اهداف خود هستیم و دروغ نیست اگر بگویم هم از نظر روحی و هم از نظر جسمی و فیزیکی بسیار از هم دوریم اما به حکم فطرت انسانی ،چون خواهر و برادریم در هر صورت دلمان برای یکدیگر می تپد و گاهی سراغی از هم می گیریم.آنها را نمی دانم اما من اکنون در کنار خانواده ام و دوستانی بسیار خوب و بهتر از برگ گل سرخ خشنود و راضی و شاکر درگاه الهی هستم.

اگر من……بودم

شنبه, 3 دسامبر, 2011

اگر من یک نظامی بودم

ثابت میکردم که همه آموزش های سخت و طاقت فرسا را با بذل محبت و عشق بهتر می توان آموخت!

روزها فرمانده ای بودم سخت گیر و دقیق در آموزش

و غروب ها دوستی مهربان و برادری بزرگ برای مشکلاتشان

با آن ها غذا می خوردم و به آسایشگاهشان سرکشی مداوم داشتم

تمامی تلاش خود را می کردم تا سربازان از بدنی قوی و ذهنی هشیار و تیز برای دفاع از کشورشان داشته باشند

اما در عین حال به خوبی به ایشان تفهیم می کردم که این تلاشها برای بازدارندگی و ترس دشمن از حمله است و خدای ناکرده دفاع از میهن در صورت تجاوز دشمن.

به آنها می آموختم که هرگز ما تجاوزی را شروع نخواهیم کرد و همه انسانهای دنیا را همچون هموطنان خود دوست خواهیم داشت.

همه انسان ها برادرند و برابر