برچسب ها بـ ‘بخشنده’

بخشنده یا ساده لوح؟ 4

شنبه, 14 ژانویه, 2017

ماه پیش حوالی متروی شریعتی ،مردی در پیاده رو با من به گرمی سلام و علیک کرد.یکی از مشکلات من همین است که بسیاری مواقع افرادی که من آنها را به یاد نمی آورم با من به گرمی برخورد و محبت می کنم و من هم با شرمندگی از اینکه آنها را به یاد نمی آورم پاسخی محبت آمیز می دهم.
مرد به من گفت:منو یادت نمیاد؟من سعدی گچکار هستم.خونه شما را گچ کاری کردم.اگر گفتی کدوم خونه؟
گفتم:حتما منزل خیابان ولی عصر دیگه.
گفت :آفرین.خوبید انشالله؟هنوز بازنشست نشدی؟
گفتم:چرا.یک بار شدم حالا دور دوم کار را شروع کردیم.
گفت:کجا کار می کنید حالا؟
گفتم:همین دو تا کوچه پایین تر.
گفت: انگار که خدا شما را فرستاده ، من پدرم را آوردم اینجا بیمارستان ایران مهر بستری کنم.الان سی و هشت هزار تومان کم دارم.می توانی به من قرض بدهی و من فردا بیارم محل کار تقدیم کنم؟
در کیفم یک اسکناس تراول پنجاه هزار تومانی بود.تقدیمش کردو و او دوان دوان به سمت بیمارستان دوید و گفت فردا صبح میارم دفتر پس می دهم.
آدرس را از من نپرسید!یقین پیدا کردم که دوباره گوشم را بریدند.
از آن روز تا بحال دوباره بعد از سی سال احساس ساده لوحی می کنم!

کدامیک؟

شنبه, 24 ژانویه, 2015

داناترین
خردمندترین
مهربان ترین
بخشنده ترین
.
.
.
برای شما کدام صفت خدا ،مهمترین صفات اوست؟
لطفا نام ببرید.

دل نوشته های یک دوست

یکشنبه, 5 فوریه, 2012

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش او حسرت هیچ بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و بر زمین نشست

صد بار عاشق شد و هر بار،دلش شکست

به هر طرف نگریست،راهش بسته بود

یادش آمد،روزی دل خدا را شکسته بود

**********

خدایا

تورا غریب دیدم و غریبانه عاشقت شدم

تو را بخشنده پنداشتم و گنه کار شدم

تو را وفادار دیدم و به هرکجا رفتم،بازگشتم

تو را گرم دیدم و در سردترین لحظه ها،به سراغت آمدم

تو در من چه دیدی که انقدر به من وفاداری؟

**********

عیب کار از جعبه تقسیم نیست

سیم سیار دل ما،سیم نیست

این خدا،این هم هزاران طول موج

دیش ما،سمت خدا تنظیم نیست

*********

ابرها به آسمان تکیه می کنند

درختان به زمین

و انسان ها،به مهربانی یکدیگر

روایت بیست و ششم

یکشنبه, 2 ژانویه, 2011

شیخ ما می گوید:

رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند.رو به چپ و رو به راست،به رکوع می رفت.به پیش و به پس و به زیر و به بالا قنوت می خواند.می چرخید و سلام می داد.می رقصید و به سجده می افتاد.

خدا گفت:چه می کنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟می خواهی به دیگران بگویم چه می کنی،تا بیایند و سنگسارت کنند؟

جوانمرد گفت:تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده،تا همه بی پروا طغیان کنند؟

– جوانمردا،تو چیزی مگو،من نیز چیزی نخواهم گفت.

جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید.

و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن ،نماز شد!