برچسب ها بـ ‘بایزید بسطامی’

خوش به حال من! 1

شنبه, 29 دسامبر, 2012

دیشب جای همه خالی ،آش رشته داشتیم.

آنقدر خوشمزه بود که هنگام خوردن بی اختیار دلم برای غیر ایرانی ها سوخت!

برای آنها که آش رشته و قرمه سبزی و کله پاچه ندارند.

برای آنها که اصفهان و شیراز و گز و سوهان و….ندارند.

برای آنها که حافظ و سعدی و فردوسی و مولاناو ……ندارند.

برای آنها که عطار نیشابوری و بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی را ندارند.

ایرانی بودن چقدر خوب است؟!

کجا می توان بهتر از اینجا پیدا کرد؟

خدایا از تو متشکرم.

عارفانه ها 14

چهار شنبه, 18 جولای, 2012

یکی پیش سلطان عارفان بایزید بسطامی رفت و گفت:

یا شیخ!همه عمر در جستجوی حق به سر بردم و اندی بار پیاده حج گذاردم و چند دشمنان دین را در غزا سر از تن برداشتم و چند مجاهده ها کشیدم و چند خون جگرها خوردم،هیچ مقصودی حاصل نمی شود!هرچند بیشتر می جویم،کمتر می یابم.هیچ توانی گفت که کی به مقصود می رسم؟

شیخ گفت:جوانمردا!این جا دو قدم گاه است:اول قدم خلق است و دوم قدم حق.قدمی برگیر از خلق که به حق رسیدی،مادام که تو در بند آن باشی که چه خورم که حلقم را خوش آید و چه گویم که خلق را از من خوش آید،از تو حدیث حق نیاید!

 

سعدی شیرازی

ابوالحسن خرقانی

شنبه, 5 فوریه, 2011

شیخ ابوالحسن خرقانی

عاشق و شیدای او بودم،بعد از خواندن “جوانمرد،نام دیگر تو”عاشق تر و شیدا تر شدم!شیخ ابوالحسن خرقانی را می گویم.

احساس می کنم قرابتی با او دارم و نقطه اتصالی که هرچه می گذرد پررنگ تر می شود.گویی برادر بزرگتر یا پدر روحانی من است که در طول زمان انفاس الهیش به من می رسد و افسوس که دریافت کننده لایقی نیستم.

در این دنیا که ندیدمش-هرچند قصد دارم به زودی به زیارت مزارش بروم-پس سعی می کنم،سالک راهش باشم،هر چقدر که توان دارم،بدین امید که در دنیای دیگر زیارتش کنم و گردی از معرفتش به خداوند را به روحم بپاشد.چنین باد.

بیشتر در باره اش بدانیم: (بیشتر…)

رسالت بشر چیست؟(14)

چهار شنبه, 26 ژانویه, 2011

بایزید بسطامی

بایزید بسطامی ابویزید طیفور پسر عیسی پسر سروشان بسطامی ملقب به سلطان‌العارفین به ظاهر در نیمه اول قرن دوم هجری یعنی در سال آخر دوره‌ی حکومت امویان در شهر بسطام از ایالت کومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتیان) در خاندانی زاهد و متقی و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخی از محققان پدران بایزید از جمله سروشان را پیرو آئین مهر دانسته‌اند.) (بیشتر…)

حکایتی از بایزید بسطامی

شنبه, 18 دسامبر, 2010

شنیدم که وقتی سحرگاه عید

ز گرمابه آمد برون بایزید

یکی طشت خاکسترش بی خبر

فرو ریختند از سرایی به سر

همی گفت شولیده دستار و موی

کف دست شکرانه مالان به روی

که ای نفس من درخور آتشم

به خاکستری روی در هم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه

خدا بینی از خویشتن بین مخواه

بزرگی به ناموس و گفتار نیست

بلندی به دعوی و پندار نیست

زمغرور دنیا ره دین مجوی

خدا بینی از خویشتن بین مجوی

گرفتم که خود هستی از عیب پاک

تعنت مکن بر من عیب ناک

یکی حلقه کعبه دارد به دست

یکی در خراباتی افتاده مست

گر آن را بخواند،که نگذاردش؟

ور این را براند،که بازآردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خویش

نه این را در توبه بسته است پیش