برچسب ها بـ ‘باور’

تصویر نوشته 111

سه شنبه, 12 مارس, 2019

کاش می شد!

دوشنبه, 11 مارس, 2019

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه ،همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

تکه های ناب 41

چهار شنبه, 20 فوریه, 2019

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم ، فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم!

لئو بوسکالیا

سومین ماهگرد رحلت پدر

دوشنبه, 28 نوامبر, 2016

من هنوز باور ندارم رفته ای جان پدر
زندگی بی تو نباشد باورم ، جان پدر
تا که بودی قدر بودن را ندانستم بسی
لیک اکنون دائما در یادمی،جان پدر
در خرابات جهان تا نام تو رخ می نمود
کوه مشکل ها چه کوچک بود ای جان پدر
صبح جمعه می نمودم روی تو وز نفخه ات
می گرفتم من دو صد نیرو به تن، جان پدر
حالیا پنج شنبه ها آیم به سویت خسته تن
خسته تر رجعت کنم سوی کسان،جان پدر

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 26

سه شنبه, 3 می, 2016

اگر جادوگری باشد که توانسته باشد افق های دوردست و بیابانهایی که لشگر سلم و تور در آن گم شدند و ولوله ها و جمعیت ها را در اطاق مدرسه ای بگنجاند،جز او کسی نیست.در این عزلتگاه تنگ و تاریک،از یک سو گلستان های پر نقش و نگار به او روی نموده،و از سوی دیگر “فتنه ها”در سرش پرورده شده و آواهای ناشناس در درونش به فغان و غوغا آمده اند.
این فتنه ها زاییده رازهایی هستند که می داند و نمی تواند گفت.در سایه درختی نشسته که”باور”نام دارد،اما خوشه های ناباوری به آن آویخته است.بدینگونه،سرنوشت او این است که پیوسته در نوسان باشد،مانند کسی که به قناره شکنجه اش آویخته اند تا از او اقرار بگیرند:نوسان بین مقدس ها و بیهوده ها،بین بقا و نابود شوندگی،بین “کنگره عرش و دامگه” و بخصوص بین درخواست های تن و نیازهای روان.عجیب این است که خود این حالت شکنجه نیز از تعارض مبری نیست: هم عذاب دارد و هم لذت.

شعری از همسر یک شهید

دوشنبه, 25 می, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبه‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی، کار آسانی که نیست

آدم باید……..

شنبه, 25 آوریل, 2015

آدم باید یه” تــــــــــــــــــــو” داشته باشه
که هر وقت از همه چی خسته و ناامید میشه بهش بگه
مهـم اینه که تـــــــو هستی ، “بیخیال دنیا ”
حال از خدا می خواهم
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذارد
نگاهی ، یادی ،خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم
و برای ” تو ” آرزوهایی دارم
اول خدا را آرزو میکنم
و رویاهایی تمام نشدنی و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی-آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می‏کنم و آرامش حقیقی
برایت آرزو مى‌کنم که عاشق باشی ، عشقی پاک و ماندگار
و دوستانى داشته باشى،
برخى نادوست و برخى دوستدار
که یکى در میانشان بى‌تردید مورد اعتمادت باشد
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشى
نه کم و نه زیاد … درست به اندازه،
تا گاهى باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،
که دست کم یکى از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خود غره نشوى
برایت آرزو میکنم صبور باشی
نه با کسانى که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کار ساده‌اى است،
بلکه با کسانى که اشتباهات بزرگ مى‌کنند
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناملایمات روزگار
و برایت آرزو میکنم خودت باشی
و هرگز فراموش نکنی
چیزهایی هست که اگربشکنندجبرانش دست من و تو نیست

بازهم محصول مشترک

دوشنبه, 9 مارس, 2015
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود یا نشود
حرفی نیست
اما
نفسم می گیرد
در هوایی که نفس های تو نیست
تا اینجا از سهراب سپهری بود و از این به بعد از سرمدی زنجانی  :
با چه زبان،با چه دلی
به همه عالم و آدم گویم
تو که رفتی
من هنوز عطر تو را می بویم
من هنوز در شعرم
رد تو را می جویم
گرچه سخت است ولی
من فقط
یاد تو را می خواهم