برچسب ها بـ ‘باور’

نقد و تحلیل جباریت 23

یکشنبه, 22 دسامبر, 2019

نبود بينش و جسارت و شهامت در مردم زمينه و بستر مهم پيدايش و استقرار نظام استبداد و خودكامگي محسوب
مي شود. فعالان و تلاشگراني كه در راه آگاهي دادن به مردم و تقويت ارادة آن ها كوشش مي كنند، بارها و بارها اين واقعيت را ناديده گرفته اند كه مردم از شور و ا شتياق آن ها به تغيير و دگرگوني فاصلة بسيار دارند . مي گويند اگر
آدمي چيزي نداشته باشد كه از دست بدهد، آنگاه در راه هدف نيز از جان مايه خواهد گذاشت . اما در اين خصوص اكثر مصلحان تا كنون به خطا رفته اند. در زندگي عادي مردم يكسري باورهاي ريز و درشت وجود دارد كه براي آن ها گوهري ارزشمند محسوب مي شود. مردم به راحتي حاضر به گذاشتن از اين باورها نيستند و برعكس براي حفظ آن ها به گونه ای احتياط آميز عمل مي كنند كه بعضاً خشم و فرياد مصلحان را برمي انگيزد.
آموزه هاي شخص مصلح از عشق و علاقه به عقايد و باورهايش برمي خيزد.او فكر مي كند كه چنين علاقه اي در دل ديگران نيز به همين شدت وجود دارد و تنها به اشاره اي نياز است تا آن عشق را شعله ور سازد . او خطاب به
مردم مي گويد:” بپا خيزيد و وارد عمل شويد و از آن چه داريد مايه بگذارید تا براي هميشه در سرزمين موعود زندگي كنيد ” اين د ر حالي است كه فرد عوام فريب چنين فرياد برمي آورد:” من همة مشكلات را حل مي كنم، پس
با اشارة من بي وقفه حركت كنيد، من همه چيز را زيرنظر داشته و مراقب اوضاع هستم . شما تحت رهبري هاي خردمندانة من در امن و آسايش خواهید بود.”

کلید توسعه ایران 12

چهار شنبه, 20 نوامبر, 2019

به باور بنده،ما نمی توانیم هیچ تحولی را در کشور پیش ببریم،مگر اینکه توسعه را از حوزه آموزش آغاز کنیم.
اگر در یک عبارت بخواهم بگویم که ایرانیان چرا توسعه نیافته اند،باید پاسخ را در این عبارت جستجو کرد که: ما جامعه بی کودکی هستیم.
در واقع جامعه ایرانی،جامعه فاقد کودکی بوده است و به همین علت فرایند توسعه در جامعه ما شکل نگرفته است. چون ما ایرانیان از نوزادی به پیری رسیده ایم!
در واقع بیشتر برنامه ها و احکام قانونی آنها در خصوص حوزه های زیربنایی نظیر سدسازی،راه،برق،آب،مخابرات و مواردی از این دست است و بعد در مورد آموزش عالی و کمتر در مورد آموزش ابتدایی.
بر اساس دیدگاه بسیاری از روانشناسان،بیش از 80% از ظرفیت های دوران کودکی قبل از دبستان قابل هدایت و مدیریت است و تنها ممکن است 20% از آن در دبستان شکل بگیرد

تصویر نوشته 111

سه شنبه, 12 مارس, 2019

کاش می شد!

دوشنبه, 11 مارس, 2019

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه ،همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

تکه های ناب 41

چهار شنبه, 20 فوریه, 2019

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم ، فریب همان کسانی را خورده ایم که باورشان داشته ایم!

لئو بوسکالیا

سومین ماهگرد رحلت پدر

دوشنبه, 28 نوامبر, 2016

من هنوز باور ندارم رفته ای جان پدر
زندگی بی تو نباشد باورم ، جان پدر
تا که بودی قدر بودن را ندانستم بسی
لیک اکنون دائما در یادمی،جان پدر
در خرابات جهان تا نام تو رخ می نمود
کوه مشکل ها چه کوچک بود ای جان پدر
صبح جمعه می نمودم روی تو وز نفخه ات
می گرفتم من دو صد نیرو به تن، جان پدر
حالیا پنج شنبه ها آیم به سویت خسته تن
خسته تر رجعت کنم سوی کسان،جان پدر

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 26

سه شنبه, 3 می, 2016

اگر جادوگری باشد که توانسته باشد افق های دوردست و بیابانهایی که لشگر سلم و تور در آن گم شدند و ولوله ها و جمعیت ها را در اطاق مدرسه ای بگنجاند،جز او کسی نیست.در این عزلتگاه تنگ و تاریک،از یک سو گلستان های پر نقش و نگار به او روی نموده،و از سوی دیگر “فتنه ها”در سرش پرورده شده و آواهای ناشناس در درونش به فغان و غوغا آمده اند.
این فتنه ها زاییده رازهایی هستند که می داند و نمی تواند گفت.در سایه درختی نشسته که”باور”نام دارد،اما خوشه های ناباوری به آن آویخته است.بدینگونه،سرنوشت او این است که پیوسته در نوسان باشد،مانند کسی که به قناره شکنجه اش آویخته اند تا از او اقرار بگیرند:نوسان بین مقدس ها و بیهوده ها،بین بقا و نابود شوندگی،بین “کنگره عرش و دامگه” و بخصوص بین درخواست های تن و نیازهای روان.عجیب این است که خود این حالت شکنجه نیز از تعارض مبری نیست: هم عذاب دارد و هم لذت.

شعری از همسر یک شهید

دوشنبه, 25 می, 2015

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می‌رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می‌نشینی روبه‌رویم، خستگی در می‌کنی
چای می‌ریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟
باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست
شعر می‌خوانم برایت، واژه‌ها گل می‌کنند
یاس و مریم می گذارم،توی گلدانی که نیست
چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟
وقت رفتن می‌شود، با بغض می‌گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم، در ایوانی که نیست
می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود
باز تنها می‌شوم، با یاد مهمانی که نیست
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی، کار آسانی که نیست