برچسب ها بـ ‘بالین’

از فریدون مشیری

دوشنبه, 22 اکتبر, 2018

بگذار که بر شاخه ی این صبح دلاویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پرگیرم ازاین بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله ی پربرف

آغوش کند باز،همه مهر،همه ناز

سیمرغ طلایی پرو بالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرور است و سرود است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رؤیای شرابی است که در جام بلورست

آنجا که سحر گونه ی گلگون تو در خواب

از بوسه ی خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است

راه دل خود را نتوانم که نپویم

هر صبح در آئینه ی جادویی خورشید

چون می نگرم او همه من ،من همه اویم

او روشنی و گرمی بازار وجوداست

در سینه ی من نیز دلی گرمتر ازاوست

او یک سر آسوده به بالین ننهاده است

من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست

ما هردو دراین صبح طربناک بهاری

ازخلوت و خاموشی شب پا به فراریم

ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت

با دیده ی جان محو تماشای بهاریم

ما آتش افتاده به نی زار ملالیم

ما عاشق نوریم و سروریم و صفاییم

بگذار که سرمست و غزلخوان من و خورشید

بالی بگشاییم و به سوی تو بیاییم

اول و آخر!

دوشنبه, 4 می, 2015

تویی اول،تویی آخر،تویی یاور،تویی باور
چه خواهم من دگر از او که دلبر چون تویی دارم
تویی ساقی،تویی ساغر،توهم پیمانه ای هم خم
عجب نیست گر شب و روز مستمر شوریدگی دارم
تویی رویا،تویی الهام ،تویی یک بوستان شادی
چه می خواهم از این دنیا ،که من یاری چو تو دارم
تویی عمرم،تویی روحم،تو داروی همه دردم
چه باک از فوج بیماری،چو بربالین تو را دارم

برای دردانه ام!

دوشنبه, 12 ژانویه, 2015

گلی دارم،نگهدارش خدایا
همیشه سبز و زیبا باد خدایا
میان باد و باران و بلایا
وجودش بی گزند بادا خدایا
چو بر بالین نهد زیبا سرش را
به جنت میهمانش کن خدایا
چو برخیزد ز خواب صبحگاهی
وجودش را مصفا کن خدایا

واگویه ها 47

سه شنبه, 5 مارس, 2013

راستی

آن دم که شبانگاهان سر به بالین می گذاری

و تا خوابت ببرد دقایقی را به آنچه در روز کردی،می اندیشی

چه در ذهنت می گذرد

به کارهای نادرستی که انجام دادی و زشتگویی هایی که کرده ای

می اندیشی و نادمی؟

یا

به زرنگی هایی که کردی و به قیمت لطمه خوردن دیگران اندوختی

می اندیشی و شادی؟

یا

به دستی که گرفتی و کمکی که کردی و دلی که شاد نمودی

می اندیشی و آرامی؟

من زنم!

دوشنبه, 19 دسامبر, 2011

من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم…

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم…

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم…

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم…

وقت تولد نوزاد …

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان…

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه…

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم…

آری من زنم…

او خواست که من زن باشم …

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد…

عشق خواهم ورزید…

به مردانگی ات خواهم بالید …

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد…

پشتیبانت خواهم بود…

و تو مرد بمان!

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت!!!