برچسب ها بـ ‘بالکن’

درد دل!

شنبه, 12 نوامبر, 2016

یکی از تفریحات من در شبها و اوقاتی که در ماموریت های خارج از کشور در اتاق هتلم نشسته ام این است که از پنجره خیابان های بیرون را تماشا می کنم و به وضع عبور و مرور ماشین ها و مردم پیاده توجه می کنم.
در تهران هم اتاق کار من بالکنی دارد که می توانم گهگاه از این بالکن به رفت و آمد ماشین ها و پیاده ها نگاه کنم.
میان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمین تا آسمان است
به جرات می توانم بگویم که در صورت رعایت مقررات قانونی و اجتماعی در رفت و آمدها بیش از نیمی از مشکلات ترددهای شهری و ترافیک تهران حل خواهد شد.
و چقدر تاسف بار است که می بینم مسئولین و رسانه های ما(بخصوص صدا و سیما)به جای پرداختن به آموزش مردم در این مسائل و مشکلات اصلی دیگر جامعه،همگی به حذف و بدنام کردن یکدیگر می پردازند!بی فرهنگی که شاخ و دم ندارد.

کوچه مردها 142

چهار شنبه, 27 آگوست, 2014

 

یکی دیگر از خاطرات رفت و آمد بین مدرسه و تعمیرگاه را برایتان بگویم.
در یکی از بعداز ظهرها در حال رفتن به مدرسه از تعمیرگاه برای نوبت دوم کلاسها بودم و هوا بارانی بود. کتابهای زیادی هم زیر بغلم بود و در سربالایی هن و هن کنان مشغول قدم زدم بودم و سرم هم بیشتر پایین بود که باران جلوی دیدم را نگیرد و فقط هر چند ده قدم یک بار سرم را بالا می گرفتم تا جلویم را ببینم و ادامه دهم.
چشمتان روز بد نبیند،در یکی از دفعاتی که سرم را بالا گرفتم،ناگهان جریان شدیدی را همراه با لرزش های زیاد در بدنم حس کردم که قدرت این جریان در یک نقطه مرا به دور خود مثل فرفره می چرخاند . همه کتابها هم در این دوران اجباری از دستم به اطرافم ریختند.
ناگهان لگدی خوردم و به روی زمین افتادم.
چشم هایم را باز کردم و پیرمردی را بالای سرم دیدم که می پرسید:حالت خوبه بچه جون؟!
و من پی در پی می پرسیدم:چی شده؟
بعد از دقایقی پیر مرد سیم برقی را که از بالکن یک خانه آویزان بود و سرش هم لخت بود نشانم داد و گفت:داشتی راه می رفتی که این سیم به زیر چونه تو خورد و شروع کردی دور خودت چرخیدن!فهمیدم سیم برق داره و تو را برق گرفته.هلت دادم تا از سیم جدا شی.خدا را شکر که زنده ای.
با عصبانیت به سمت درب چوبی آن خانه دویدم و با مشت و لگد در می زدم و فحش می دادم.قصد داشتم اگر کسی در را باز کرد ،حسابی بزنمش،حالا چه مرد باشد و چه زن.کسی در را باز نکرد و پیر مرد هم شروع کرد به نصیحت من که: حالا که به خیر گذشته.تو هم برو به درست برس.
با دلخوری تمام کتابهای خیس و گلی شده را جمع کردم و سیم برق را هم کشیدم تا از بالا پاره شد و یک لگد محکم دیگر هم به درب چوبی زدم و رفتم.
یادم رفت از پیرمرد هم تشکر کنم!

یاکریم ها

شنبه, 8 ژوئن, 2013

سال قبل دو یاکریم در بالکن کوچک خانه ما لانه کوچکی ساختند و دو تخم گذاشتند و روی آنها آنقدر نشستند تا بچه شدند و غذایشان دادند ،تا بزرگ شدند و پریدند و همگی رفتند.

از اینکه ما را قابل و مورد اطمینان یافته بودند بسیار خوشحال شدیم و در این مدت تقریبا دو ماه،سعی کردیم به بالکن رفت و آمدی نداشته باشیم و مزاحمشان نباشیم.اگرچه برایمان سخت بود،اما گذشت.

الان هم حدود دو هفته ای است که یک یاکریم باز در بالکن لانه ای گذاشته و روی تخمی نشسته است.

اما این بار بی انصاف روی وسایل ضروری زندگی ما در بالکن لانه ساخته؟!

باز هم در حال تحملیم و خوشحال از مورد وثوق بودن پرندگان.

هر لذتی،بهایی دارد.

کوچه مردها 75

چهار شنبه, 8 آگوست, 2012

بد نیست در این قسمت و قسمت بعدی به مراسم عزاداری و عروسی ها در روستای چهار باغ بپردازم و بعد از آن به نحوه گذران وقت خود در زمان حضور در آنجا بپردازم.

وجود مرجع تقلید وارسته ای از شهر خوانسار(آیت الله خوانساری)و از شهر گلپایگان(آیت الله گلپایگانی) باعث شده بود تا به حرمت و تعصبی که  مردم به ایشان داشتند به فرائض دینی هم تا حد زیادی پایبند باشند،بطوریکه از دیرباز خوانسار بعنوان شهری مذهبی شناخته می شد.

مردم به علت علایق مذهبی خود به ایام سوگواری احترام می گذاشتند و بخصوص در ایام محرم حسینیه شهر خوانسار مرکزی بود که دسته جات مختلف از روستاهای اطراف دائما سینه زنان و نوحه خوان به سمتش حرکت می کردند و در آنجا به عزاداری برای امامشان می پرداختند و هرچه به تاسوعا و عاشورا نزدیکتر می شدند این موضوع داغ تر و بیشتر می شد.اغراق نیست اگر بگویم که در این روزها تقریبا تمام مردم خوانسار و روستاهای اطراف در این حسینیه بزرگ شهر جمع می شدند و مردانی که بهر دلیل در سینه زنی نبودند به همراه خانمها در بالکن بزرگ حسینیه مراسم را از بالا نگاه می کردند و ورود و خروج دستجات مختلف همراه با علمها و حتی کاروانی از شترها با پوشش زمان امام حسین و…..در حال نوحه خواندن و فضای دودآلود آنجا از اسپند و ذرات معلق کاه در فضای حسینیه چنان حس و حالی به همه می داد که صورتهای تک تک افراد از اشک خیس می شد.

آنقدر این مراسم در حسینیه خوانسار گیرا و با عظمت بود که بسیاری از اهالی آنجا که در تهران زندگی می کردند،هر ساله در این دوروز خود را به حسینیه خوانسار می رساندند و این موضوع را برای خود فریضه ای واجب می دانستند و هر ساله مقید به انجام این کار بودند.من این حس و موضوع را در مردم شهر ابیانه هم دیده ام.

در درون روستا هم بسیاری از خانواده ها با پختن آش نذری بقیه اهالی را از پختن نهار در این دو روز بی نیاز می کردند و در داخل حسینیه هم این غذاها هنگام ظهر به مردم تقدیم می شد.در ساعات مختلف روز هم شربت های نذری دائما در دسترس خواهندگانش بود.

اما بعلت فاصله سه چهارساعته خوانسار با قم،خیلی از مردان و جوانان این ایام را ترجیح می دادند که در قم باشند.هم زیارتی بود و هم سوگواری و هم مسافرتی به خارج از روستا.

یکی دوبار این توفیق به من دست داد که در چنین ایامی در آنجا باشم اما همین دفعات کم هم خاطرات بسیار بزرگی در ذهن من به جای گذاشته که هرگز پاک نخواهند شد.

کوچه مردها(3)

سه شنبه, 9 آگوست, 2011

در این قسمت به سرگرمی های مختلف خود در آن زمان می پردازم:

اول اینکه بیابان بی انتهای خدا که در بعضی قسمت های ان گندم و جو می کاشتند برای ما حکم ملکی را داشت که ما صاحبش هستیم و در نتیجه هرچه می خواستیم ،می کردیم!صبح ها از خانه می زدیم بیرون و با گذشتن از سوراخ داخل دیوار گلی وارد محوطه باز می شدیم و ظهر ها با فریاد مادرهایمان که دنبال ما می گشتند به خانه برمی گشتیم و نهاری می خوردیم و به محض اینکه مادرهایمان را خواب بعداز ظهر می ربود دوباره از خانه بیرون می زدیم و غروب از ترس پدرهایمان قبل از رسیدن آنها در خانه بودیم و اغلب هم از شدت خستگی قبل از شام خوردن خوابمان می برد!در عوض صبح که از مادرم یک تومان می گرفتم و با این پول چهار عدد نان تافتون می خریدم به شش ریال و چهار ریال هم از لبنیاتی بقل نانوایی پنیر تبریزی می خریدم،از شدت گرسنگی تا برسم خانه نصف یک نان تافتون را خورده بودم!

یکی از تفریحات ما بچه ها، رفتن به فرودگاه مهرآباد یا رفتن به چهارراه جیحون (تقاطع خیابان آیزنهاور که الان خیابان آزادی نام دارد و جیحون)برای دیدن کارخانه پپسی کولا از پشت شیشه ها بود.آن زمان فرودگاه یک سالن بزرگ و خنک ورودی داشت که مسافران با دادن بلیط و بار از کانتر می گذشتند و وارد اتاق کوچک ترانزیت می شدند و همراهان مسافر با بالا رفتن از چند پله به بالکنی مشرف به باند فرودگاه می رسیدند.مسافران از اتاق ترانزیت پیاده به سمت هواپیما می رفتند و در بین راه با بدرقه کنندگان خود کلی دست تکان می دادند و برای هم سرو صدا راه می انداختند.تجسم کنید چند پسربچه پنج شش ساله با موهای از ته تراشیده شده ، که آب دماغشان هم آویزان است با پیژامه وزیر پیراهن رکابی و دمپایی های پلاستیکی تا به تا و رنگ به رنگ روی بالکن مشرف به باند فرودگاه(که الان دیگر چنین چیزی وجود ندارد)برای مسافرانی که سوار هواپیما یا در حال پیاده شدن هستند،دست تکان می دهند و هورا می کشند و دقایقی بعد در حالی که نگهبانان دنبالشان می کنند ،خنده کنان فرار می کنند!

یکی دیگر از تفریحات ما این بود که با چوب و تکه پارچه های بدرد نخور هر کدام برای خود یک آلونک بسیار کوچک یک متر در یک متر می ساختیم و به زور و التماس هر یک، از مادرهایمان میوه ای یا خوراکی دیگری مثل کشمش و مغز گردو و بادام و یا غذای از شب قبل مانده می گرفتیم و مهمان بازی می کردیم و به خانه های یکدیگر سر می زدیم.

عصر ها هم که مادر هایمان بیرون خانه گلیمی پهن می کردند و در کوچه دور هم می نشستند و تخم هندوانه ها و تخم خربزه هایی را که جمع کرده بودند و بو داده بودند،می شکستند و از زمین و زمان باهم حرف می زدند و درد دل می کردند،ما به بازیهایی مثل الک دولک،هفت سنگ،یک پی دو پی،گرگم به هوا و…..می پرداختیم که همه آنها نیاز به فعالیتهای بدنی شدیدی داشت و حسابی خسته می شدیم در حالی که دخترها به یک قل دو قل و لی لی و… مشغول بودند و همیشه ما در حال داد زدن بودیم که:پسرا شیرند،مثل شمشیرند،دخترا موشند،مثل خرگوشند!

 تفریح بسیار دلنشینی هم داشتیم که مربوط به روزهایی که بود که میراب اطلاع می داد امشب نوبت آب محله ماست!آن شب عید ما بود.آب نوشیدنی را از تانکر هایی که روی گاری و با الاغ می آوردند سطلی دهشایی می خریدیم و درون کوزه برای آشامیدن می ریختیم و غذا هم می پختیم و سایر نیاز های خود را از آب درون آب انبار که با تلمبه بالا می کشیدیم ،رفع می کردیم.

در این شب ها ،پدر و مادرها کنار خانه خود منتظر نوبت بودند تا با برداشتن پارچه راه آب جریان آب رابه داخل آب انبار هدایت کنند و ما بچه ها هم با شورت ها و شلوارک های “مامان دوز” در داخل جوی آب بالا و پایین می پریدیم و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدیم. 

از بازی های دیگرمان ،جمع کردن پوست رنگی آدامس های خروس نشان بود که به رنگ اسکناس های دو تومانی و پنج تومانی و ده تومانی و بیست تومانی آن زمان بود که درون کیف های کاغذی می گذاشتیم که خودمان با کاغذ باطله می ساختیم و با بازی هایی مثل لیس پس لیس برد و باخت می کردیم و این پول های کاغذی را رد و بدل می کردیم.با دو ریال چهار آدامس بادکنکی می خریدیم(که به مغازه دار التماس می کردیم که رنگ آبی اش را بدهد که چهارتا بیست تومانی محسوب گردد!)و بعد از چند دقیقه جویدن آدامس ها که در دهان کوچکمان به سختی جا می گرفت دورشان می انداختیم و دوان دوان به سمت بازی بر سر این پولهای مجازی می رفتیم.

همین کار را با هسته های قهوه ای تمبر هندی انجام می دادیم،که هسته ها را یکی یکی با کف دست به سمت دیوار پرتاب می کردیم تا یکی از آن ها به یکی از هسته های پهن شده روی زمین بخورد و در این صورت همه این هسته ها مال فرد پرتاب کننده می شد.خلاصه همیشه کیسه ای ازهسته های تمبر هندی هم همراهمان بود!این ها همه مقدمه ای شد تا بسیاری از همین بچه ها در نوجوانی و جوانی تبدیل به قماربازهای واقعی گردند که در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت.

البته فعالیتهای دیگری هم داشتیم که برای ما درآمدزا بود که در قسمتهای بعد به آن اشاره خواهم نمود.