برچسب ها بـ ‘باغ وحش’

از احسان افشاری

دوشنبه, 14 سپتامبر, 2020

خبر این است : شهر خاموش است
خبری نیست ، شهر خاموش است
خبری نیست آنچه می بینم
قاصدک های پنبه در گوش است
باز در باغ وحش انسانی
در زمستان سال های تباه
می رسد شهر چترهای سپید،
به خیابان ِ چکمه های سیاه
پادشاهان دو سوی این شطرنج
رو به آیینه های تشریفات
بعد ِ پایان میهمانی ِ خون
گره شل می کنند از کروات
گرچه سربازهای بی تابوت
ریشه در باغ شعله ور زده اند
پادشاهان دو سوی این شطرنج
جام بر جام ِ یکدگر زده اند
آی انسان عصر خواب زده
ای که با وعده ی سراب خوشی
قایق صلح می رسد اما ،
بعد ارابه های نسل کشی !
این منم کودکی که بعد از جنگ
نامه ای عاشقانه پست نکرد
آنکه از دفتر چهل برگش
موشک کاغذی درست نکرد
شاخه های درخت همسایه
باز زندان بادبادک هاست
خبری نیست شهر خاموش است
خبری نیست کودکی تنهاست

دل نوشته 23

شنبه, 5 اکتبر, 2019

بیچاره جوان های امروزی
صدای نوک زدن دارکوب ها را به درخت،فقط می توانند با هدفون موبایلشان بشنوند،
و لشگر سپاهیان چشم نواز و زیبای سنجاقک ها و پروانه ها فقط در فیلم ها ببینند،
هرگز شانه به سرهای زیبا را از نزدیک ندیده اند،حتی در باغ وحش ها!
و بیچاره ما پیرترها که این ها دوستان دوران کودکی مان بودند و حالا نیستند و ما باقی مانده ایم.
مانده ایم با ساختمان های بتنی و آسفالت و ماشین و آلودگی هایش.
صدای گوش خراش وسایل موتوری حتی نیمه شب ها نیز آزارمان می دهند.
مناظر پیش چشممان را وسایل ناخوشایندی تشکیل داده اند.
و نامش را نهاده ایم: تمدن!
چند وقت است که صدای رودخانه ها نشنیده اید؟
و صدای باد را هنگامی که لای برگ های درختان تبریزی می دمد.
و صدای پرندگان جنگل را؟
آیا تاکنون دست هایت را در آب زلال و سرد چشمه ای فروبرده و با دستهایت از آب چشمه خورده ای؟
یادباد آن روزگاران یادباد