برچسب ها بـ ‘باغچه’

تصویر نوشته 138

سه شنبه, 22 اکتبر, 2019

چگونه زندگی می کنی؟

شنبه, 28 می, 2016

باید دنیا را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای،تحویل دهی
خواه با فرزندی خوب
خواه با باغچه ای سرسبز
خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی
خواه با حل مشکلی هرچند کوچک از بنده ای
و اینکه بدانی
حتی فقط یک نفر با بودن تو ساده تر نفس کشیده است
این یعنی:
تو موثر بوده ای!

بهار در راه است

شنبه, 15 فوریه, 2014

اسفند از راه می رسد
ماه آمادگی زایش هزار باره طبیعت
ماه بنفشه ها و زیبایی ها و رنگ ها
باغچه ها را برای بنفشه ها آماده کنیم
لطافت بهاری در راه است
بیاید تا ما انسان ها نیز
فضای سینه هایمان را برای کاشتن بنفشه هایی از جنس خود آماده کنیم
همنوعانی که همچون ما بشرند
اما با عقایدی مخالف ما
آنها همان بنفشه های رنگارنگ گلستان خدا هستند!

نجوایی با خود

دوشنبه, 6 ژانویه, 2014

زندگی حوضچه رنگینی است
که میان دو ضرورت،جاری است
زندگی باغچه بیرنگی است
که تو خود رنگ نمایی آن را

گرچه سهراب گوید
زندگی باید کرد
تا شقایق باقی است
لیک جانا،تو چه می پنداری
بهر چه آمده ایم؟
زچه رو باید رفت؟
قصد ارباب چه بود
اندرین آمدن و رفتن ما؟

من به خود می گویم
آمدن اجباری است
رفتنم اجباری است
و من آزاد و رها
در میان طوفان
بین دیوان و ددان
جاری و مختارم!

چون که در آمدن و رفتن من
هیچکس رای مرا کار نداشت
زچه رو روزی بپرسند از من
نقش خود در گذر این ایام؟!

آقا جان،نمی آیی؟

یکشنبه, 23 ژوئن, 2013

 

شهر خالي جاده خالي کوچه خالي خانه خالي

 

جام خالي سفره خالي ساغر و پيمانه خالي

 

 

 

کوچ کردن دسته دسته آشنايانم ولي باز

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي لانه خالي

 

 

 

شهر ماتم جاده ماتم کوچه ماتم خانه ماتم

 

گريه ها شد جاي شادي ، شادي هر خانه ماتم

 

 

 

جمعه ماتم شنبه ماتم هفت روز هفته ماتم

 

کوک کردند مطربان هم سيم ماتم کوک ماتم

 

 

 

واي از دنيا که يار از يار مي ترسد

 

غنچه هاي تشنه از گلزار مي ترسد

 

عاشق از آوازه دلدار مي ترسد

 

پنجه ي خنياگران از تار مي ترسد

 

شه سوار از جاده هموار مي ترسد

 

اين طبيب از ديدن بيمار مي ترسد

 

 

 

ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت

 

سالهاي انتظار بر من و تو بد گذشت

 

 

 

آشنا نا آشنا شد

 

تا بلي گفتم بلا شد

 

 

 

گريه کردم ناله کردم حلقه بر هر در زدم

 

سنگ سنگ کلبه ي ويرانه را بر سر زدم

 

 

 

آب از آبي نجنبيد

 

خفته در خوابي نجنبيد

 

 

 

کوچ کردند دسته دسته آشنايان ، عندليبان

 

باغ خالي باغچه خالي شاخه خالي  لانه خالي

 

 

 

واي از قومي که با دشمن  همي سازد

 

آبرو در خدمت ظالم چه مي بازد

 

مطربان هم کوک کردند سازهاشان را به ظلم

 

دست ظالم را ببين بر ما چه مي تازد

 

اعدام کودکان در شهر و هر برزن

 

او به شلاق و به دارش وه چه مي نازد

 

 

 

چشمه ها خشکيد و دريا تشنگي  را دم گرفت

 

آسمان افسانه ي ما را به دست کم گرفت

 

 

 

جام ها جوشي ندارد ، عشق آغوشي ندارد

 

بر من و بر ناله هايم ، هيچکس گوشي ندارد

 

 

 

بازا تاکاروان رفته باز آيد

 

بازا تا دلبران ناز ناز آيد

 

بازا تا مطرب وآهنگ وساز آيد

 

پاگل افشانان نگار دلنواز آيد

 

بازا تا بر در حافظ سر اندازيم

 

گل بيفشانيم ومي در ساغر اندازيم

 َ

کمی بیاندیشیم 27

سه شنبه, 25 سپتامبر, 2012

 

هوس بازان کسي را که زيبا ميبينند دوست دارند… اما عاشقان کسي را که دوست دارند زيبا ميبينند

وقتي تو زندگي به يک در بزرگ رسيدي نترس و نا اميد نشو… چون اگه قرار بود در باز نشه جاش ديوار ميذاشتن

آنچه که هستي هديه خداوند است و آنچه که ميشوي هديه تو به خداوند… پس بي نظير باش

شريف ترين دلها دلي است که انديشه آزار ديگران در آن نباشد

بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي ميرويد

کوچه مردها 73

چهار شنبه, 25 جولای, 2012

در روستای چهارباغ خوانسار اینگونه مرسوم بود که صبح روز بعد از رسیدن خانواده میهمان به آنجا همه زنهای روستا به دیدن زن میمان می آمدند و هنگامه پر سرو صدایی برای دو سه ساعت راه می افتاد و این بهترین فرصت بود تا من هم با پسرخاله ها بیرون روم.در میان پنج پسرخاله ام یکی از من بسیار بزرگتر بود و یکی بسیار کوچکتر(نوزاد)

پس من می ماندم و آن سه تای دیگر.”احمد”تقریبا همسن من بود و معمولا به چرای گاو و گوسفندان می پرداخت.گاهی با او به صحرا می رفتم.”کمال” دوسه سالی از من بزرگتر بود اما از نظر روحی به هم نزدیکتر بودیم  و معمولا مرا با خود به میان دوستانش می برد که مصاحبت با آنان بسیار شیرین و لذت بخش بود.بچه های بسیار پرشر و شور و شیرین زبانی بودند.بعضی از مشغولیات همراه آنان را برایتان خواهم نوشت. هرچه بزرگتر شدیم من و کمال بیشتر یکدل و صمیمی شدیم.”اصغر” هم دو سه سالی از من کوچکتر بود و همراه ما همه جا بود.این پسرخاله ها پسرعمویی داشتند به نام “جمال” که اکنون در قید حیات نیست اما تا بود در چهارباغ نزدیک ترین دوست من بود و همیشه باهم بودیم.

در روزهای بعد مادرم باید بازدید یک به یک آنان که پیشش آمده بودند می رفت و من هم آنجاهایی را که دوست داشتم،با او همراه می شدم.مثلا یکی از پسرعموهایش خانه ای داشت که به یکی از اتاقهایش کاملا سنتی و فوق العاده زیبا بود.اکثر مساحت دیوارهای اتاق مثل صحن مقدسین آینه کاری بود و دربها و پنجره هایش چوبی و همراه با صدها منفذ که با شیشه های مختلف رنگی پر شده بودند،چشم را خیره می کرد.همیشه دوست داشتم به دلایل مختلف به این اتاق بروم و بنشینم و سیر نقطه به نقطه اش را عمیقا نگاه کنم.

یا مثلا یکی از دخترخاله هایم که خیلی مسن بود و شوهر و چند بچه داشت،آنقدر خودش و بچه هایش به من محبت می کردند و به اشکال مختلف مرا مورد لطف خود قرار می دادند که همیشه از بودن با آنان لذت می بردم.

خانه ها اکثرا گلی بودند و طبقه پایین طویله و محل نگهداری دام و احشام بودند و طبقه بالا محل زندگی خانواده که معمولا از دو سه اتاق و یک ایوان کاهگلی خیلی بزرگ تشکیل می شدند که این ایوان در مهمانی ها محل پذیرایی بود و غالبا باغچه پر درخت و بزرگی هم روبروی ایوان قرار داشت که پر از درختهای سیب و زردآلو و گردو بودند و تاک های انگور هم در میانشان در کنار بوته های مختلف گل خودنمایی می کردند.

گندم زار ها و مزرعه سیب زمینی هم در جای جای روستا خودنمایی می کردند که در ایام تابستان و پس از درو گندم و جو تا یک ماهی بیشتر خانواده ها در کنار محصول چیده شده خود به سر می بردند که در این مورد بیشتر خواهم نوشت.

مشتی خاک

شنبه, 2 ژوئن, 2012

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد
با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم
و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و
گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم
و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم
 
 بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم
خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان
  
سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق،
تراشیده و بالابلند
  
  زندانی دیوار و سقف و مردم
فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد
مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند

 

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود
آنها اما از من می  خواستند که زمین را حاصلخیز کنم
آسمان را پرباران می خواستند که  گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان
من اما هرگز نه چشمه ای  را جوشان کردم و نه گوسفندی  را شیرافشان
و نه هرگز زمین و آسمان  را حاصلخیز و پرباران
  
ستایش مردم اما فریبم داد
لذت تمجید، خون سیاهی  بود که در تن سنگی ام جاری می شد
هیچ کس  نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود
بتان در آغاز به خود و  به خیال دیگران می خندند
اما رفته رفته باور می  کنند که برترند
من نیز باور کرده بودم
 
تا آن روز که آن جوان  برومند به بتخانه آمد
پیشتر هم او را دیده  بودم
نامش ابراهیم بود  و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود
حضورش حقارتم را به رخ  می کشید
 
 
دیگران که بودند حقارت  خویش را تاب می آوردم
آن روز اما با هیچ کس  نبود
بتخانه خالی بود از  مردم
تنها او بود و تبری بر  دوش

ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم 
 

ابراهیم نزدیکم آمد
و گفت وای بر تو، مگر تو آن  کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟
مگر ذره ذره خاک تو  نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ 
تو بزرگ بودی، چون خدا  را به بزرگی یاد می کردی 
چه شد که این همه کوچکی  را به جان خریدی؟
چه شد که میان خدا  وبندگانش، ایستادی؟
چه شد که در برابر  یگانگی خداوند قد علم کردی؟
چه چیز تو را این همه  در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟
چرا مجال دادی که مردم  تو را بفریبند و تو مردم را؟
وای بر تو و وای بر هر  آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند 
  
و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد
من خود از شرم فرو  ریختم؛
غرورم شکست و کفری که  در من پیچیده بود، تکه تکه شد 
ابراهیم گفت: شکستن  ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان
و من توبه کردم
و بار دیگر ایمان آوردم  به خدایی که پاک است و شریکی ندارد
ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت
اما مردم هرگز از پرستش  بتان دست برنخواهند دشت
مردم می توانند از هر  چیزی بتی بسازند، و
اگر چوبی نباشد که آن  را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند 
خیال خود را خواهند  تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید
  

و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است
ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛
کوچک تر از خویش
خدایی یافتنی، خدایی  ملموس و دیدنی
خدایی که بتوان بر آن  خدایی کرد
  
 
اما خدایی که مثل هیچ  کس و هیچ چیز نیس
خدایی که همه جا هست و  هیچ جا نیست
خدایی که نه دست کسی به  آن می رسد و نه در ذهن کسی  می گنجد
خدایی دشوار است؛ و این  مردم خدای آسان را دوست دارند

گفتم: ای ابراهیم!
مرا شکستی و رهانیدی
از آن خدای سهل ساختگی،
حالا تنها مشتی خاکم در  برابر دشواری خدا چه کنم؟
 
 
ابراهیم گفت: تو خاکی  مومنی و از این پس آموزگار مردم
شهر به شهر و کوه به  کوه و دشت به دشت برو
به یاد این مردم بیاور  که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست
و اگر روزی کسی  به قصه ات گوش داد
برایش بگو که چگونه  ستایش مردم
مغرورت کرد و چگونه  غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند
 
من گریستم و دست های  ابراهیم خیس اشک شد 
او مشتی از خاکم رابه  آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت

برگرفته از وبلاگ”کیمیای معرفت”