برچسب ها بـ ‘باطل’

اللهم لبیک!

سه شنبه, 7 ژوئن, 2016

کاش کسی برایمان گفته بود:
که پراندن گنجشک،روزه را باطل می کند
و ترساندن گربه ای
و له کردن گل های روییده لای علف های سبز
و چیدن یک یاس به بهانه بوی خوش
و ناامید کردن سگی
کاش کسی برایمان از مبطلات روزه گفته بود:
رساندن غبار غم به قلب دیگری
چشاندن شوری اشک به لب های دیگری
قی کردن اشتباهات سال های خود به روی دیگری
و فرو کردن وجدان تن پرور در آب بی تفاوتی
و باقی ماندن بر جنایت سنگین بی مسئولیتی تا اذان صبح
چه فرقی می کند رمضان باشد یا تیر یا جولای
هر روزی که دستی را گرفتی،دلی را به دست آوردی،اشکی را پاک کردی،انسانی.
روزه پرهیز بگیریم
پرهیز از قضاوت،از دروغ،از ریا،از تهمت،دورویی،از نیرنگ،
و گرنه تا بوده،انسان هایی بوده اند که بسیار گرسنگی کشیده اند،ولی هرگز روزه نبوده اند.

عید فطر مبارک!

دوشنبه, 13 جولای, 2015

من كه خود دانم كه بس ناقابل است               تو پذيرا باش كه از سوي دل است
اي خدا ماه صيام بر ما گذشت
من در اين شك كه رضايت حاصل است؟
يا كه در مهماني ماه خدا                            قلب ما چون روز اول جاهل است
بارالهي……اي خداوند كريم
گر نبخشي كل زحمت باطل است
ما همه فاني و جاويدان تويي                          از سما باران رحمت نازل است
بارشي زن بر دل اين بنده ات
عيد فطر آمد ولي دل غافل است
اي خدافطريه اي هم تو فرست                خواست اين بنده شفاي عاجل است
تو خدايي من گداي درگهت
فطريه خواهم كه اين تن سائل است

آتش بدون دود 11

یکشنبه, 5 ژانویه, 2014

تجربه،مطلقا به کار عاشق نمی آید.
کسی که تجربه دارد قبل از هرچیز می داند که نباید عاشق شود.
تجربه،عشق را باطل می کند،بنابراین تجربه کل زندگی را باطل می کند!
عشق چیزی است یگانه و یکباره،اما تجربه یعنی تکرار،یعنی بیش از یکبار.
عاشق شدن شرط اولش،بی تجربگی است.
******************************
بزرگان همیشه،جملگی،از مشاهیر و نامداران روزگار نبوده اند و نیستند و نخواهند بود.
******************************
ما باید به دنبال رویا باشیم،اما البته رویایی که از یک سو به واقعیت متصل باشد.
برای آنها که فردا را می خواهند،راهی جز این وجود ندارد که فردا را با رویا بسازند.
******************************
انسان اگر گهگاه،با تمامی نیروی خود زار نزند،انسان نیست،سنگ است.

سر عشق

دوشنبه, 24 سپتامبر, 2012

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان  آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به  سر  برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که  گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

شعر از : سعدی شیرازی