برچسب ها بـ ‘بارش’

دل نوشته 40

شنبه, 1 فوریه, 2020

اگربه بارش بی وقفه رحمت خدا یقین داشته داری
پس اندوهگین نباش
به زیر باران برو
و یقین داشته باش اگر قطرات این باران درد هم به همراه دارد
رحمت است و دردی شیرین است
به او اعتماد کن
قدم بزن در زیر باران
و دلت را بشوی و جلا بده

من و متقی

دوشنبه, 15 اکتبر, 2012

متقی من را به ره دید و سریع بگذشت و رفت

در خیالش بهر من پرونده ای بافید و رفت

در میان انجمن ها و به هنگام دوصدها گفتگو

کوس رسوایی من را، او به طبل کوبید و رفت

متقی،آخر مگر از این همه بهتان و مکر و افترا

می توان بر آبروی مردمان،مانند باد لغزید و رفت؟

من که خود را بس گنهکار دانم و تمثال سهو

لیک باید در پس این اتهام سوزید و رفت

ای خداوند جهان با روسیاهی همچو من

گر نجنبد مهر تو،باید که تند کوچید و رفت

می برم بر تو پناه ای قادر عاصی نواز

گر تو باشی یار من،شاید توان تازید و رفت

مومنان در سجده و ما کافران غافل زتو

بارش باران رحمت،ناگهان بارید و رفت

ای دریغا ما به بهتان و ریا دل داده ایم

تا به خود آییم،خدا بر حال ما خندید و رفت

بار الها،روح چرک و روسیاه و مرده را

زنده کن باردگر،تا خرم ازاین خانه  بیغوله رفت

 

 

 

زیر بارانم

دوشنبه, 6 فوریه, 2012

زیر بارانم

چتری هم نمی خواهم

بارش رحمتت را بر سر و رویم دوست می دارم

لیک محتاج یک چتری دگر هستم

چتر مهرت

تا مرا در بارش این ناگواری ها نماید حفظ

تا بخندم بر مسیر پر ز سنگ مشکلاتم

چتری از جنس خودت

بی وزن و بی منت

تا کنم پرواز به کویت

کوی آرامش

کوی بی دردی ز رنجم

این برای تو ندارد زحمت و رنجی

مکن ای یار مرا محروم

نسیم مهربانی را وزان کن بر تن روحم

ترا و مهرت ای محبوب جان بندگانت

چشم در راهم

غروب دل انگیز

شنبه, 31 دسامبر, 2011

روز هفدهم آبان از صبح بسیار زود بارش برف در تهران شروع شد.بعد از چند روز باران بی نظیر ،بارش این برف طلیعه سالی پر آب را برای مردم می داد و بعید است که کسی از این موضوع ناراحت بوده باشد.

برای رفتن به محل کار با اتوبوس های تندرو مشکلی نداشتم اما همان چند دقیقه پیاده روی از ایستگاه اتوبوس تا ساختمان محل کارم کافی بود تا مانند یک آدم برفی وارد ساختمان شوم؟!

سرما خیلی زود آمده بود و این بار بر خلاف شهرداری که تدارک خوبی دیده بود،این من بودم که غافلگیر شدم.در تمام طول روز برف بارید وشدت آن به حدی بود که مجبور شدم کلاس دانشگاه را تعطیل کنم و عصر هنگام بازگشت به جای اینکه یکسر به خانه بروم،خود را به تجریش رساندم تا هم در روزی برفی کمی میان مردم قدم زده باشم و هم دستکش و کلاهی برای خود تهیه کنم و در این سفر کوتاه به نکات زیبایی دست یافتم:

– مردم همه خوشحال بودند.با وجود بارش مداوم برف و سختی در تردد و ترافیک سنگین در لاین سواری ها ،چهره ها همه خندان بودند.

– کاسب های بازار سنتی تجریش در کنار فریاد برای تبلیغ و فروش اجناس خود،هر از چند گاهی با سرخوشی فریاد می زدند:عجب برفی،عجب برفی،ماشالله!؟

– سه کلاه و یک جفت دستکش خریدم به قیمت بیست هزار تومان و در این اندیشه که هنوز هم در کمتر جایی در دنیا می توان این اجناس را به قیمت حدود پانزده دلار خرید،به سمت ترمینال اتوبوس برگشتم و در راه از این همه زیبایی بازار تجریش باز هم لذت بردم،بگونه ای که انگار اولین بار است که آنجا را می بینم!

-در اتوبوس روی اولین صندلی ردیف جلو نشستم تا مناظر بکر این روز را از دست ندهم و ترافیک سنگین تجریش تا پارک وی هم برای من فرصت خوبی فراهم کرده بود،بطوریکه نمی دانستم دیدن مردم در مغازه حلیم و آش رشته “سید مهدی” که با غذای داغ و خوشمزه زمستانی در حال لذت بردن بودند یا پدیده ریزش یکباره برف پودری شکل روی درختان بر سر عابرین و خودرو های در حال عبور؟ نمی دانید که با ریختن انبوهی از برف پودری شکل به سر چند نفر،چه کیفی خود آنها می کردند و چه خنده ای تماشاگران این صحنه.همه بی اختیار شاد بودند و من نیز بی اراده روی صندلی اتوبوس به زبان آوردم که:انگار خدا هنوز ما را دوست داره!؟

و راننده با صدای گرمی جواب داد:امروز خیلی ها همچین چیزی گفته اند.