برچسب ها بـ ‘بادمجان’

ایران و ایرانی 60

چهار شنبه, 5 فوریه, 2014

یکی دیگر از وجوه دروغگویی پنهانکاری و کتمان حقایق از مردم است.البته بعضی اخبار که با امنیت ملی و منافع حیاتی ملت و کشور سروکار دارد از این قاعده مستثنی هستند اما نه همه اطلاعات دیگری که دانستنشان توسط جامعه و مردم ضروری است.برای جا افتادن این مطلب به یک مثال بسنده می کنم:
سایت خبر رسانی “الف” در بیستم آذر ماه هشتاد و هفت در مطلبی تحت عنوان “یورش مگس های مدیترانه ای به امنیت غذایی ایران” از قول یک وکیل دادگستری و عضو هیئت علمی دانشگاه عنوان می نماید:
من کشاورزم.این حرفه در خانواده ما موروثی است.اگر در دیگر زمینه ها هم تحصیل و کسب مدارجی بکنیم انگاری همه راه ها در این خانواده به کشاورزی ختم می گردد.یعنی باید بازهم کشاورز باشی تا در دیگر مشاغلی که کسب کرده ای امید موفقیت داشته باشی.وکالت دادگستری و عضویت هیئت علمی دانشگاه به کنار.من کشاورزم.اما این حرفه در ایران گویی نفرین شده است.
پای درد دل کشاورز نشستن به اندازه زمستانهای سخت کشاورزی که طولانی می باشد پردرد است.چرا ؟ به این خبر توجه کنید:پس از بیست و دو سال یکی از آفات خطرناک کشاورزی در ایران دوباره شیوع یافت.”مگس مدیترانه ای” که اوایل دهه شصت در مازندران شیوع پیدا کرده بود و پس از سه سال کنترل شد دوباره در این استان یافت شده است که این خبر در روابط عمومی خانه کشاورز – تنها تشکل مستقل کشاورزان – اعلام شده است.
این آفت می تواند به اکثر محصولات سردرختی از جمله مرکبات و خرمالو و سیب و گلابی و انار و هلو و صیفی جات مانند خیار و خربزه و گوجه فرنگی و بادمجان حمله کرده و خسارت وارد کند و علاوه بر کاهش شدید تولید صادرات آنها را هم تهدید نماید.
از سال 85 دوباره این آفت بروز نموده است و در حال حاضر تمام شهر های استان مازندران به جز رامسر را آلوده نموده است و متاسفانه در استان های دیگر نیز نفوذ نموده است و هم اکنون استان فارس دومین استانی است که آفت مگس مدیترانه ای در آن ماوا گزیده است.
وزارت کشاورزی با بایکوت خبری و محدودیت شدید اطلاع رسانی وپنهان کاری ظرف دو سال گذشته زراعی نه تنها به مبارزه علیه این آفت نپرداخت بلکه از انتسار خبر آن هم جلوگیری نمود که این موضوع باعث گسترش این آفت در سایر استانها هم گردید.
یقینا در مورد این آفت اقدام خواهد شد و این مساله هم حل خواهد گردید اما آنچه که از آن غافل خواهیم ماند و حلش نخواهیم کرد همین پنهان کاری و سانسور خبر است.به این موضوع باید بعنوان یک مشکل محوری پرداخت و آن ها را حل نمود تا پیامد های معلولی آن محو گردند.
بسیاری از دستورات درست و بجایی که توسط مسئولین ارشد کشور صادر می گردد توسط نزدیکترین افراد و پست های خودشان بصورت پنهانی زیر پا گذاشته می شود و خلاف آن عمل می گردد و چون بدنه جامعه از آن ها آگاه می گردد قبح و زشتی دروغگویی و پنهانکاری نزدشان از بین می رود و خود را هم مجاز و محق به انجام این امر می دانند و در نتیجه جامعه دچار انحطاط اخلاقی و سقوط همه شاخص های اجتماعی و اقتصادی می گردد و چون به ایشان اعتراض می کنی ده ها نمونه برایت می آورند و از قول رند شیرازی می گویند که:
زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
پس چرا ما نکنیم؟!

کوچه مردها(61)

چهار شنبه, 25 آوریل, 2012

در اینجا بد نیست کمی از رسومات و آداب حاکم بر محیط روستاهای بابل برایتان بگویم:

یکی از ابتدایی ترین موضوعاتی که یاد گرفتم این بود که در هر مجلسی که حضور پیدا می کردم ،باید با تک تک ساکنین آن مجلس جداگانه و به گرمی احوالپرسی نمایم.شیوه کار هم به این شکل است که بزرگترین فرد مجلس شروع می کرد به پرسیدن حال من و تک تک اعضای اصلی خانواده ام و بعد هم جملاتی مبنی بر خوش آمد گویی می گفت.وقتی احوالپرسی او تمام می شد ،من هم متقابلا باید احوالپرسی و اظهار خوشبختی از بودن نزد ایشان می کردم و چون این کار تمام می شد،با نفر بزرگتر بعدی عین همین فرایند را باید تکرار می کردیم تا آنجا که تمامی نفرات بزرگتر از من تمام می شدند و از اینجا به بعد من باید بعنوان بزرگتر باقیمانده مهمانان با نفرات کوچکتر از خودم یک به یک همین احوالپرسی ها را انجام می دادم!

بعد با نفر دوم خانواده همین فرایند را آغاز می کردند و بدون اغراق نیم ساعتی به همین منوال می گذشت.

در مرحله بعد توسط مهمانان از وضع کشاورزی آن سال سوالاتی در مورد فراوانی یا کمبود آب و محصول و …… پرسیده می شد که به دقت و تفصیل توسط صاحبخانه پاسخ داده می شد.

در تمامی این مدت سفره ای شامل ظروف عسل و نان سوخاری و نان های کوچک تنور پخت خانگی و چای پی در پی در میان اتاقی که افراد دورش نشسته بودند وجود داشت که تنها هنگام نهار دادن این سفره را جمع می کردند و سفره دیگری پهن می کردند.

از خصوصیات دیگر این محلها غذاهای محلی و خاص این مناطق است.

سیر سرکه،نازخاتون،کوکوی سبزی،ماست چکیده دلال زده،بادمجان و گوجه سرخ شده،ماست های محلی،سبزی های تازه و بسیار اشتها برانگیز از مزه های داخل سفره بودند و غذاهای اصلی هم معمولا کباب غاز،فسنجان غاز و اردک،مرغ بریان،ماهی سفید کباب شده یا سرخ شده،مرغ ترش،ران گوسفند بریان شده و……..بودند که همراه با برنج فراوان صرف می شد.عطر و طعم این غذا ها را هرگز در جای دیگری نمی توان یافت.

قبل از شروع غذا دختر بچه ای در حالی که ظرفی آب در یک دست و لگنی فلزی در دست دیگر و حوله ای دستباف محلی روی شانه اش داشت نزد یک یک مهمانان از بزرگ به کوچک می رفت و انها با آب دست خود را می شستند که آبهای حاصل در لگن زیر دست مهمان گرفته شده،می ریخت و بعد هم با حوله دست خود را خشک می کردند تا اگر بخواهند با دست غذا بخورند،مشکلی نداشته باشند و بعد از صرف غذا هم باز این کار تکرار می شد.

کوچه مردها(47)

یکشنبه, 29 ژانویه, 2012

در این بخش بد نیست کمی از مستاجران خانه مان یاد کنم:

اولین مستاجری که در یاد دارم اشرف خانم و همسرش(که نامش یادم نیست) همراه با پدر و مادر و خواهر همسرش (که اکرم نام داشت) بودند که هردو اتاق طبقه پایین را اجاره کرده بودند. مرد خانواده در میدان هاشمی بستنی فروشی داشت و تابستان ها مغازه اش پر از مشتری بود که دور میزها نشسته و در حال بستنی خوردن بودند و یا ایستاده بستنی نانی می خریدند و به راه خود ادامه می دادند.

هنوز هم در تهران فروشگاه هایی هست که می توان در آنها بستنی و فالوده سنتی خورد و بسیار هم لذتبخش و خوشمزه هستند.به هر حال با توجه به رونق کارشان خیلی زود موفق به خرید خانه و نقل مکان شدند.این ها از اهالی خوانسار (روستای مادرم)بودند.

مستاجر بعدی ما هم اهل خوانسار و فامیل مادرم بودند.آقا درویش و ملوک خانم،زن و شوهری بسیار مذهبی و زحمتکش،آقادرویش با چرخ طوافی خود روزها در اطراف میدان هاشمی ،میوه و اجناس مورد نیاز روز را می فروخت و ملوک خانم طی روز روی دار قالی خانه ما(که در قسمت بعدی داستانش را خواهم نوشت) کار می کرد و روزی ده تا پانزده ریال-بستگی به تعداد رج های بافته شده- دستمزد دریافت می کرد.سه پسر داشتند که فرزند بزرگشان (حسن) اکنون خیاط است و دو فرزند دیگرش (حسین و محمد)در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند.یادشان گرامی.

چند سالی این خانواده با ما بودند و تقریبا یکی شده بودیم که بالاخره آنها هم در نزدیکی خانه ما،خانه کوچک و محقری خریدند و رفتند.

مستاجر بعدی ما پیرزن و پیرمردی بودند که ما به آنها”ننه” و “بابا پیری” می گفتیم.اهل تاکستان قزوین بودند و پیرزن در خانه های مردم کارگری می کرد و غروبها هم “روشور یا سفیداب” درست می کرد که در حمام برای کیسه کشیدن استفاده می کردند و باباپیری هم بساط اجناس ریز فلزی دست دوم(مثل زنجیر و قفل و سیخ و میخ و…..)در میدان هاشمی پهن می کرد.ما با این دو نفر خیلی راحت بودیم و برای ما بچه ها این دو نفر حکم مادربزرگ و پدر بزرگ را داشتند.خیلی از غروبها ننه مرا صدا می کرد و یکی دو بادمجان سرخ کرده را داخل نان می گذاشت و به من می داد که همانجا پهلوی خودش می خوردم و تشکر می کردم.ننه هم مرا خیلی دوست داشت.

با مرگ بابا پیری ،پسر ارشدش از تاکستان آمد و با اصرار مادرش را با خود برد.

 مستاجر بعد،آقای مسنی بود به نام آقای اکبریان و خانمش که ما او را دختردایی صدا می کردیم.آقای اکبریان در شهرداری و در پارک شهر تهران کار می کرد و بنا بود.مرد بسیار آرام و خوش صحبتی بود.شوهر دوم دختردایی بود و این خانم از شوهر اولش پسری داشت به نام “احمد” که هم سن و سال من بود و آنقدر دوستی ما قوی شد که تا بزرگسالی ادامه داشت و هرکدام از ما در عروسی دیگری کارگردان جشن و مراسم بودیم.

 

 

مستاجر بعدی ما آقا خلیل و همسرش کلثوم خانم بودند که اهل بابل بودند و آقا خلیل پیش بابا شاگرد نقاشی می کرد و خانمش نیز پای دار قالی مادرم ،قالی بافی یاد گرفت و کار می کرد.

آن ها هم با اختلافاتی که بین ما پیش آمد،از خانه ما رفتند و بعد از آنها هم یک روستایی دیگر بابلی به نام ابراهیم و همسرش صفیه چند سالی مستاجر بودند و ابراهیم هم پیش پدرم نقاشی آموخت و برای خود استادی شد و همسرش هم پای دارقالی مادرم کار می کرد.

علاوه بر این افراد هم ،دو پسر جوان بودند که هر یک شش هفت سالی در خانه خود ما و در بین افراد خانواده زندگی می کردند و با ما بزرگ شدند و پس از سر و سامان گرفتن ،به دنبال زندگی خود رفتند.نام یکی “صمد” بود و نام دیگری”عزت”.هردو بابلی بودند و اکنون صمدآقا در تهران تعمیرگاه خودرو دارد و آقا عزت،معلم مدرسه است.