برچسب ها بـ ‘بادبادک’

دل نوشته 29

شنبه, 16 نوامبر, 2019

بزرگی گفته:
کوچکتر که بودیم،ایمانمان بزرگتر بود!
بادبادک می ساختیم و نمی ترسیدیم که باد نباشد.
اکنون ما را چه شده که محتاط و بی برنامه و بی عمل شده ایم،
و همه در انتظار دستی و مددی از غیب که گرفتاری هایمان را حل و فصل کند؟!
إِنَّ اللهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ

داستان های کوتاه از سخن بزرگان 4

یکشنبه, 17 آگوست, 2014

با گریه به مادرم گفتم:چرا همه با من مخالفت می کنند؟من که به درستی حرفهایم یقین دارم.خسته شدم دیگر!
با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت:میدونی اون بادبادک قشنگت که کنار ایوان لم داده چه جوری پرواز می کنه؟
با دلخوری گفتم:این چه ربطی به حرف من داره؟
گفت:می دونی یا نه؟
گفتم :نه!
گفت:با باد مخالف.اگر باد مخالف به جونش نیفته بالا نمی ره که نمی ره.
نترس،مخالفت با حرفهایی که تو یقین داری درسته،نهایتا تورو بالا می بره.

یادش بخیر

دوشنبه, 26 می, 2014

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر
کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر
هرچه بود مهر و صفا و خنده بود
مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر
گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود
جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر
رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین
هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر
فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب
خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر
سادگی و مهربانی و تبسم بر همه
رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

یادش به خیر

دوشنبه, 9 سپتامبر, 2013

یاد ایام جوانی و دل پاکم به خیر

کودکی و جست و خیزهای فراوانم به خیر

هرچه بود مهر و صفا و خنده بود

مهربانی ها و دلتنگی،همه یادش به خیر

گر دوروزی غصه ای بر چهره ظاهر می نمود

جمله مردم در تکاپو می شدند،یادش به خیر

رقص بادبادک میان آسمان و رقص یاری بر زمین

هر دو دل را می ربودند،واقعا یادش به به خیر

فارغ از دنیا و عالم می شدیم هنگام خواب

خواب را رویای شیرین می رسانید تا به صبح،یادش به خیر

سادگی و مهربانی و تبسم بر همه

رسم و آیین زمان بود،جملگی یادش به خیر

من و خاطره ها

دوشنبه, 22 اکتبر, 2012

باغی از خاطره دارم من درون ذهن خود

هر زمان دلتنگی آید ، یاد آنها می کنم

گاه طفلی می شوم در کوچه باغهای قدیم

گاهی از پرواز مرغان،آسمان پر می کنم

می فرستم بر هوا،بادبادکی رنگین و شاد

گاه با یک چوب خشک،ارابه رانی می کنم

می جهم من در خیال خود میان جوی آب

با لجن هایش خیال خود معطر می کنم

با کمی شمع و کمی نان و پنیر و یک خیار

می کنم بزمی به پا و دل چراغان می کنم

خاطرات خود ز ایام جوانی در دلم

می نمایم زنده و جبران پیری می کنم

اگر من……..بودم

سه شنبه, 27 سپتامبر, 2011

اگر من یک نقاش بودم،

تمامی هنر خود را در نشان دادن “عشق” در تابلوهایم به کار می گرفتم،

در نگاه یک باغبان به نهال تازه رسته اش،

به دست نوازش مادری به سر فرزندش،

به تلاش صمیمانه پدری هنگام آموزش دوچرخه سواری به کودک خردسالش،

به شوق بی حد کودکی که بادبادکش را به پرواز درآورده است،

به سر آرام گرفته معشوقی بر روی شانه عاشقش،

به نگاه مشتاقانه گرسنه ای به یک قرص نان داغ و کمی سبزی،

در تکاپوی باربری در بازار برای رساندن باری به صاحبش و دریافت دستمزد ناچیز خود،

در دقت فوق العاده هنرمند کاشی کاری برای ساختن گنبد نیلگون یک مسجد،

و هرگز تصویری از “نا امیدی” به مردم ارائه نمی دادم ،چرا که این برخلاف مرام عشق به آنهاست.

جملاتی پربار

چهار شنبه, 7 سپتامبر, 2011

ترجیح می دهم حقیقتی آزارم دهد،تا اینکه دروغی آرامم کند.

**********

تنها دو روز در سال نمی توانی هیچ کاری کنی،دیروز و فردا

**********

با وجود اینکه بادبادک می داند که زندگی اش به یک نخ بند است،باز هم در آسمان می خندد و می رقصد

**********

انسان مجموعه ای از آنچه دارد نیست،بلکه مجموعه ای است از آنچه که هنوز ندارد،اما می تواند داشته باشد

**********

مردمی که گل ها را دوست دارند،خود از آن گل ها دوست داشتنی ترند

کوچه مردها(5)

چهار شنبه, 17 آگوست, 2011

شبهای تابستان

تابستان محله ما در آن زمان همه چیزش خاطره بود.

اهل محل همگی شبها از تاریک شدن هوا در پشت بام خانه می نشستند.کولر و پنکه و سایر وسایل خنک کننده که نبود.یخچال هم هنوز به محله نیامده بود و برای همین از یخ هم خبری نبود.

غروب که می شد مردهای خانه یکی یکی از راه می رسیدند،در حالی که درون دستمال بزرگ یزدی هر یک از آنان هندوانه،طالبی،خربزه و یا انگوری بود که به محض رسیدن آن ها را درون حوض خانه می انداختند تا در یکی دو ساعت آینده خنک شوند.آب سرد هم که درون کوزه بود.

مادر خانواده یا اگر بچه های بزرگتری بودند ،وظیفه پهن کردن رختخواب ها را روی پشت بام به عهده داشتند.با تاریک شدن هوا همه به پشت بام می رفتند و پدر خانواده اقدام به خرد کردن هندوانه یا خربزه یا طالبی می کرد و مادر هم سفره را پهن می کرد و ظروف را با نان و کوزه آب می آورد و این می شد شام خانواده ها.

شاید هفته ای یک بار هم املت تخم مرغ و گوجه فرنگی داشتیم،مگر وقتی که مهمان داشتیم که در اینصورت ما بچه ها از مهمان هم شادتر بودیم!

بعد از شام هم یا همسایه ها باهم شب نشینی می کردند و یا پدر مادر باهم درد دل می کردند و ما بچه ها هم به هر شکلی خود را سرگرم می کردیم تا خوابمان ببرد و با تابش آفتاب بر سرمان بیدار شویم.

در طول تابستان چند بار پیش می آمد که جوانهای محل باد بادک های کاغذی خود را به هوا می فرستادند و هر یک دو یا سه فانوس کاغذی هم با فاصله به نخ بادبادک هایی که هوا فرستاده بودند،می بستند.یکی از زیبا ترین منظره های طول عمر من،دیدن همین نقطه های زیبای نورانی در هوای تاریک و در پشت بام خنک محله و درون رختخوابهای خنک و سرد می باشد.

این تصویری است که کسی در زمان معاصر قادر به دیدنش نیست و حتی آن زمان هم کمتر این فرصت به دست می آید.

دلم برای آن همه صفا و سادگی و زیبایی خیلی تنگ شده است.