برچسب ها بـ ‘باتوم’

کوچه مردها 167

چهار شنبه, 9 سپتامبر, 2015

روز نهم آذر 1354 بود و من در کلاس زبان مشغول امتحان میان ترم زبان بودم.در آن زمان از وجود معلمان خارجی انگلیسی زبان در دانشگاه ها برای امر آموزش زبان خارجی استفاده می کردند و معمولا جوانان و افرادی که به پول نیاز داشتند ،چند سالی را به ایران می آمدند و به خاطر حقوق خوبی که می گرفتند به این کار مشغول می شدند.
معلم آن ترم هم آقا پسر جوان موبور بیست و چهار پنج ساله ای بود که اگر چشمان و مویش همرنگ چشمها و موی ما بود،همه فکر می کردند که او هم یکی از دانشجویان همان دانشگاه است!به هرحال سخت در حال پاسخ دادن به سوالات بودم که ناگهان دیدم سرو صدا و هیاهوی عجیبی همراه با صدای پی درپی شکستن شیشه ها به راه افتاد و همه با کنجکاوی از پنجره ها به نگاه کردیم.
گروهی از بچه ها که بعضی از آن ها هم با کلاه های پشمی بلند که تا پایین دهانشان پایین می آمد و فقط دو سوراخ جلوی چشمانشان داشت،باهم حرکت می کردند و هر چه شیشه در و پنجره سر راهشان بود با سنگ و آجر می شکستند و شعار می داند:دانشجوی زندانی آزاد باید گردد.
هم همه ما دانشجوهای ترم اولی و هم استاد بسیار جوانمان اولین بار بود که با صحنه تظاهرات دانشجویی روبرو می شدیم و همه حسابی بهت زده بودیم و ترس به جانمان چنگ انداخته بود.
به دقیقه ای نکشید که سر و کله پلیس گارد دانشگاه با کلاهخود و جلیقه و سپر و باتوم پیدا شد و روبروی بچه ها آرایش جنگی گرفتند!استاد جوان ما با دیدن این صحنه حسابی دست و پایش را گم کرد و بدون اینکه به ما چیزی بگوید از کلاس بیرون دوید و به سمت دپارتمان زبان که چند هموطن دیگرش هم آنجا بودند،دوید و رفت!ما ماندیم و ورقه های امتحان نیمه کاره.
به این ترتیب ما هم ورقه های امتحانی را رها کردیم و با احتیاط برای تماشا به محوطه رفتیم.تظاهر کننده ها با دیدن پلیس ،شروع به پرتاب سنگ و پاره آجر به سمت آنها کردند و گارد هم با گرفتن سپرها مقابل بدنشان شروع به پیشروی به سمت آنها کردند.ناگاه یکی از دانشجویان تظاهر کننده با تمام وجود فریاد کشید:پلیس تو بی گناهی، فرمانده ات قاتل است.و در این لحظه بود که گاردی ها هم فریاد کشان در حالی که باتوم ها را در هوا می چرخاندند به سمت آنها هجوم بردند.بچه ها شروع به فرار کردن نمودند و اینجا بود که من یکی از شیرین کاری های گارد دانشگاه را به چشم دیدم.باتوم را بین پاهای یکی از فرارکنندگان می انداختند و به این ترتیب آن فرد زمین می خورد و به سرش می ریختند و در حالی که او را به شدت می زدند با خود می بردند.با همین ترفند دوتا از بچه ها را دستگیر کردند.
وقتی هم که سر و صداها خوابید،اعلام کردند که امروز دانشگاه تعطیل است و همه باید آنجا را ترک نماییم.دم درب خروجی دانشگاه ،فرمانده گارد دانشگاه ایستاده بود و کارت یکی یکی ما را با صورتمان تطبیق می داد و هر کدام از بچه را که کفش کتانی پوشیده بودند یا به او مشکوک می شد،بازداشت می کرد!

کوچه مردها 84

چهار شنبه, 17 اکتبر, 2012

محله آباد شده بود و پر رونق.به همین دلیل زمین های بی ارزش خیابان هاشمی هم حالا برای خود ارزش و قیمتی پیدا کرده بودند و برای همین هم صاحبان این زمین ها –که معمولا یزدی هایی بودند که معماری هم می دانستند-به خوبی قدرشان را می دانستند و از یک مترش هم نمی گذشتند.

تا حالا محله ما از دو طرف به خیابان راه داشت.از یکطرف به خیابان دامپزشکی و از طرف دیگر به خیابان هاشمی.

یک روز صبح زود دیدیم که مردی با لهجه غلیظ یزدی مشغول دستور دادن به کارگران ساختمانی خود برای کندن زمین مقابل خانه ما می باشد.پدرم سوال کرد :آقا چه خبره؟ و معمار با همان لهجه قشنگ یزدی جواب داد که:اگر خدا بخواهه،می خواهیم اینجا را بسازیم.

پدرم گفت:اما اگر اینجا را بسازید  راه کوچه به خیابان هاشمی بسته می شه. و معمار با سادگی جواب داد:خوب از خیابان دامپزشکی رفت و آمد کنید.تازه برای پیاده ها هم که جا برای کوچه می گذاریم.

در عرض نبم ساعت مردهای کوچه قید سرکار رفتن را زدند و جلسه اضطراری تشکیل دادند و نتیجه این شد که نباید بگذارند این راه مسدود شوند.حسین آقا رفت سراغ معمار و با استدلال سعی کرد منصرفش کند،اما بیفایده بود.معمار می گفت یا این قطعه زمین را به قیمت روز از من بخرید و هر کار می خواهید بکنید یا آن را می سازم.

چون حرف فایده نکرد،حسین آقا برگشت و حدود نیم ساعت بعد حدود بیست نفر از جوانهای محل ناگهان با فریاد و سر و صدا داخل زمین شدند و آنقدر کارگرها را زدند که همگی فرار کردند و معمار حیران و سرگردان و تنها وسط زمین باقی ماند.بیل و کلنگ و فرغون و وسایل دیگر هم نابود وشکسته و بی فایده در همه جا به چشم می خوردند.

کار به شکایت و کلانتری کشید.چند مامور برای امنیت کاری کارگران به سر زمین فرستادند و این مقدمه ای شد برای خلق یک حماسه کوچک محلی.ابتدا زن های محل خود را جلو انداختند و مانع کار کارگران شدند اما مامور ها با باتوم حسابی زنها را زدند و این صحنه چنان دیگ غیرت مردها و جوانان محله و حتی ما بچه ها را به جوش آورد که با حالتی جنون آمیز و بی اختیار چنان به سمتشان هجوم بردیم که در عرض تنها یکی دو دقیقه ده ها کارگر و مامور شهربانی ،زخمی و خون آلود و نالان با لباسهای پاره پاره داشتند زیر دست و پای مردم التماس می کردند که:غلط کردیم.نزنید.ببخشید ما را ! و اگر نبود پادر میانی و التماسهای حسین آقا و آقای شهیدی ،شاید قتلی هم اتفاق می افتاد.خون جلوی چشم همه را گرفته بود.تعرض به ناموس مردها هرگز قابل بخشش و گذشت نبود.

معمار یزدی همان لحظه اول فرار کرده بود و بقیه هم لنگان لنگان رفتند و بعضی ها را هم برای معالجه و بستن زخم هایشان به درمانگاه محل بردند.

آن روز غروب مردها دور هم جمع شدند و زنها چنان قشقرق و ناله هایی کردند و حتی خدیجه خانم (یکی از همسایه ها)کبودی های روی کتفش را به همه نشان داد!و همانجا از حال رفت که همه تصمیم گرفتند پای این مسئله حتی به قیمت جانشان بایستند و از فردا سر کار نروند.

فردا کسی نیامد و خبری نشد.روز بعد حسین آقا با لباس پاسبانی اش به کلانتری محل رفت و وقتی برگشت با خوشحالی زاید الوصفی اعلام کرد که :معمار گفته که من دیگر آن زمین را نمی خواهم و کلانتری هم گفته اگر رضایت ماموران مجروحش را اخذ کنید،کاری به شما نداریم!

می توانید حدس بزنید که چه شادی و غوغایی محله را در بر گرفت؟

حماسه کوچک محله ما تا سالها مثل و روایت محلات غرب تهران بود.