برچسب ها بـ ‘ایام’

گذشت!

دوشنبه, 16 اکتبر, 2017

تا چشم به هم زدیم،چهل سال گذشت
نابوده به حال خود،چنان باد گذشت
دردا و ندامتا که این عمر گران
با رنج وغم بیش و کم ودرد گذشت
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
تا بازبه افسوس ننالیم همانسان گذشت
معلوم نباشد که از این ظرف زمان
خالی چه قدر مانده، ولی بیش گذشت
پر کن قدح مهرو صفا را پس از این
رونق بده این باقی ایام به شادی و گذشت

نمی دانم،نمی دانم

دوشنبه, 23 نوامبر, 2015

گهی شادم،گهی نالان،گهی تازه،گهی خسته
از این بالا و پایین آمدنهایم چه حاصل شد،نمی دانم
به ایامی و چند روزی جوانی کردم و نازش بر این عالم
رسیدم چون به پیری راه خود را چون بپیمایم،نمی دانم
به سرخی و سیه مویی،به خوشنامی بدم شهره بریاران
کنون بابرف پیری برسرورویم چه سازم من،نمی دانم
گهی غره به چند جمله،به گفتاری میان انجمن گفتن
به خروار ندانستن چه باید کرد اکنون،من نمی دانم
خداوندا تو می گفتی کمال این است که گردم پیر
ولی حالاچنان گیجم که راه پیش و پس را هم، نمی دانم

خدایا……

دوشنبه, 8 جولای, 2013

با تنی خسته

نهالی بید مجنون کاشتم و گفتم:

بسی ایام که تو باشی و من در زیر خاک سرد.

تو می رویی،

بزرگ و سبز و زیبا می شوی،اما

نصیحت می کنم با تو:

فقیران را بده سایه،

رفیق دردمندان باش.

همیشه خدمت طفلان بکن با شاخه های سبز و پرزورت،

برای تاب دادن ها و بازی ها.

برای لانه مرغان بی خان و آواره،

مهیا باش.

وگر دیدی کسی نامردمی با مردمان کرده،

صدا کن آن نسیم مهربانی ها،

بگو پیغام برد بهر خدای قادر و عادل،

از او خواهد که داد دردمندان را ستاند باز،

و گر خواهد به روز عدل موعود انتقامش را به یاد آرد،

نهد بر زخم دل های پر از خون ستمدیده،

ز لطفش،مرهمی کاری،

که شاید اندکی از بار مسکینان،

شود کمتر.

خدایا با فقیران و ستمکش ها

از این ها مهربانتر باش.

با یاد دوست

شنبه, 6 آوریل, 2013

سلام 

هرچه سال نو را به یکدیگر تبریک بگوییم،ایرادی ندارد!

پس باز هم سال نو مبارک و ایام به کامتان انشالله و سلامتی و دلخوشی و عزت،رفیق راهتان باد.

باز هم در معبد نوعدوستی را می گشایم و امید به یاری دوست و دید و بازدید های شما دارم.

اما این بار متفاوت با سال گذشته و البته همراه با دغدغه!

سال پیش وعده دادم که روزانه دو مطلب و آن هم با نظم و ترتیب و حفظ پیوستگی مطالب تقدیمتان کنم،

بعضی از دوستان انجام این کار را ناممکن یا سخت می دانستند،اما به لطف یار سرمدی شد.

 مشکلاتی هم وجود داشت که از همه مهمتر حال روحی من بود،مثلا روزی که در حالت غم روحی بودم باید مطلبی جدی می نوشتم یا بالعکس.

امسال خیال دارم بر اساس راهبرد های دلم و بر مدار حال روحیم مطلب بگذارم و در قید تعداد مطلب هم نباشم،فقط دغدغه ساکنان دائمی معبد نوعدوستی را دارم که صاحبان اصلی این وبلاگند.

آیا اجازه ام می دهید تا روال را جدید را اعمال کنم؟

نظر شما برایم تعیین کننده است.

پاسخهایتان را چشم در راهم.

چیستم من؟

دوشنبه, 16 آوریل, 2012

چیستم من؟غافلی از مقصدش دور

می دوم بیراهه ها را،با دو چشم کور و بی نور

گشته مشغول در هیاهوی جهان بی ترحم

می شوم هردم به جایی،همچو بی عقلان مهجور

با عروسک های دنیا،سخت سرگرم بازی

غافل از سیل شب و روز،می شوم بیمار و رنجور

خلق گوید خلقت ما،از برای حکمتی بود

من نیابم حکمت خلق،بار بر دوشم چو یک مور

زین شلوغی های دوران،وز خرابی های ایام

چون توانم وارهانم،این تن بیمار و کم زور؟

کوچه مردها(24)

چهار شنبه, 2 نوامبر, 2011

پدرم نقاش ساختمان بود و کارش تقریبا فصلی بود یعنی در ایامی از سال تقریبا بیکار بود.پس اندازی هم نداشتیم و به طور طبیعی در چنین ایامی به خانواده سخت می گذشت.پدرم غروب ها که به خانه می آمد،مادرم با نگرانی از او می پرسید:کار پیدا کردی؟و هنگامی که با جواب منفی او روبرو می شد ،نگران و اخم آلود خود را به کاری مشغول می کرد که بیشتر بافتن پولیوری از کاموا برای ما یا کوچک کردن لباس یکی از ما برای دیگری و یا…..بود.

با تمام کودکی و بچگی کاملا حس می کردم که وضعیت بحرانی است ،اما خوراکمان می رسید و بچه های محل و بیابان خدا هم که بود،پس غم چندانی نداشتم.یکی از همان روزها ،با آمدن پدرم قبل از مادرم ،من از او پرسیدم:کار پیدا کردی؟

هنوز درد چکی را که بلافاصله از پدرم خوردم،روی صورتم حس می کنم!انگار همه اضطراب و دلواپسی ها و گله های خود را در این چک و روی صورت من خالی کرد!؟بر سرم فریاد کشید که:مگه کار گم شده بود که من پیدا کنم.اصلا مگه شکم شما گرسنه مونده که می پرسی؟

با همه کوچکی فهمیدم که نباید این سوال را می کردم و کاسه صبرش لبریز شده.اصلا از او ناراحت نبودم،چون می فهمیدم ناراحتی اش بخاطر ماست و نه خودش.

برای رفع این مشکل از تجربه بعضی از اهالی محله استفاده کردیم،یعنی اجاره دادن دو اتاق طبقه پایین .هر یک از اتاقها را ماهی سی تومان اجاره دادیم.گاهی هردو اتاق را یک خانواده برمی داشت و گاهی هریک توسط یک خانواده اجاره می شد.

یادش به خیر!هم مشکل مالی در حد قابل قبولی حل شد و هم ما از نعمت همخانه بودن با آدم های خوبی برخوردار بودیم.بخصوص اگر این مستاجران ما بچه هم داشتند که عیش من و برادرانم،تکمیل می شد.