برچسب ها بـ ‘اژدها’

آخرالزمان 25

یکشنبه, 17 فوریه, 2019

در اواخر هزاره ۱۰ هوشیدر متولد می‌شود و درست در آغاز هزاره ۱۱ در ۳۰ سالگی ظهور می‌کند. در هنگام ظهور او خورشید ۱۰ شبانه روز در اوج آسمان،‌ همان‌گونه که در آغاز خلقت در آنجا بود، می‌ایستد و گیاهان به مدت ۳ سال خشک نمی‌شوند، گرگ بسیار بزرگی که قدرت همه گرگها در آن جمع است، پیدا می‌شود که هیچ سلاحی بر آن کارگر نیست،‌غولها و دیوهای گوناگونی ظاهر می‌شوند که یکی از آنها دیوی است به نام مَلْکوس یا مَرْکوس که سرما و طوفان بزرگی ایجاد می‌کند و موجب می‌شود که مردم و حیوانات بسیاری بر اثر آن از میان بروند. سرانجام دعا و استغاثه مؤمنان این دیو را از میان برمی‌دارد. در پایان سده ۵ از این هزاره ۳/۲ مردم جهان مؤمن و ۳/۱ کافرند. از کسانی که در این زمان به یاری دین زردشتی می‌آیند، بهرام ور۰جاوند (دارای نیروی معجزه‌آمیز) از نسل کیان است که از کابل یا هندوستان می‌آید. همچنین از کسانی که هوشیدر را یاری می‌کنند، پشوتن پسر گشتاسب است که از جاویدانان به شمار می‌آید و در این زمان برای یاری هوشیدر با سپاهی از کَنْگْدِز (دژی افسانه‌ای در شرق ایران) بیرون می‌آید (دینکرد، ۶۶۶ ـ۶۷۲؛ روایات پهلوی، فصل ۴۸، بندهای ۱ تا ۲۱؛ زند بهمن یشت، فصل ۷ و ۸؛ جاماسب نامه، فصل ۱۷، بند ۲).
هوشیدرماه، دومین منجی زردشتی، در اواخر هزاره ۱۱ زاده می‌شود و در آغاز هزاره ۱۲ (هزاره ۶ از آغاز اختلاط جهان) در ۳۰ سالگی ظهور می‌کند. خورشید در این هنگام ۲۰ شبانه‌روز در میان اسمان می‌ایستد و ۶ سال گیاهان خشک نمی‌شوند. ظهور اژدهای شگفت‌انگیزی که قدرت همه مارها را در خود دارد، از حوادث این دوران است. حادثه دیگر رها شدن ضحّاک از زندان فریدون است. برای باز به بند کشیدن او گرشاسب که به عقیده زردشتیان، یکی از جاویدانان است، برانگیخته می‌شود و ضحّاک به دست وی کشته می‌شود (دینکرد، ۶۷۲ ـ۶۷۴؛ روایات پهلوی، فصل ۴۸، بندهای ۲۲ـ۳۶؛ جاماسب نامه، فصل ۱۷، بند ۴ـ ۸). سرانجام در پایان این هزاره سوشیانس، آخرین منجی زردشتی، ظهور می‌کند. خورشید ۳۰ شبانه‌روز در میان آسمان می‌ایستد. جاودانان زردشتی مانند کیخسرو و طوس و گرشاسب به یاری او می‌آیند. نبرد نهایی نیروهای اورمزدی با قدرتهای اهریمنی، که در این زمان بسیار ضعیف شده‌اند، صورت می‌گیرد. هر یک از ایزدان هماورد اهریمنی خود را از میان می‌برد و اورمزد خود اهریمن را شکست می‌دهد. به روایتی او را از راه همان سوراخی که در آغاز خلقت به جهان تاخته بود، به دوزخ یا عالم تاریکی که جای اصلی اوست، می‌فرستد و به روایت دیگر، اهریمن کاملاً از میان می‌رود.
در پایان جهان به جای چشمه‌‌های آب، چشمه‌های آتش بیرون می‌آید، باران باز می‌ایستد، کوهها بر زمین فرو می‌ریزند و زمین هموار می‌گردد. این زمان هنگام رستاخیز یعنی برانگیختن مردگان است. وقتی که روان به تن آنان باز آمد و آنان از زمین برخاستند، همه در مجمع ایست واستر گرد می‌آیند. مؤمنان از کافران جدا می‌گردند. آنگاه آتش بزرگی جهان را فرا می‌گیرد و فلزات همه گداخته می‌شوند و مردم باید از آن رود بزرگ گداخته بگذرند، گذر از این سیل گداخته برای مؤمنان مانند گذشتن از رودخانه‌ای از شیر گرم است. کافران با گذشتن از آن، از گناه خود پاک می‌شوند و سرانجام اورمزد مهربان همه کافران را که قبلاً در دوزخ مجازات شده بودند و اکنون با گذر از فلز گداخته پاک شده‌اند، می‌بخشاید و همه به بهشت می‌روند و تا ابد در آنجا آسوده از بیم اهریمن به سر می‌برند. سوشیانس با اجرای مراسم «یسنا» که مهم‌ترین آیین دینی زردشتی است، موجب جاودانگی مردمان می‌شود (دینکرد، ۶۷۵ ـ۶۷۶؛ روایات پهلوی، فصل ۴۸، بندهای ۳۷ـ۱۰۷، جاماسب نامه، فصل ۱۷، بند ۹ـ۱۶؛ گزیده‌های زادسپرم، فصل ۳۴، ۳۵).

خدای فروغ فرخزاد

دوشنبه, 3 مارس, 2014

پیش از اینها…

پيش از اينها خاطرم دلگير بود

از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بود و خشمگين

خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود

مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت
هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند: اين كار خداست

پرس و جو از كار او كاري خطاست
هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است
تا ببندي چشم، كورت مي كند

تا شدي نزديك، دورت مي كند
كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين
محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا…

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله
مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر
در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !
گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند
باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟
گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني
قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست, معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد
هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است …

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست
دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين، با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد
مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

فروغ فرخزاد