برچسب ها بـ ‘اهریمن’

آخرالزمان 24

یکشنبه, 10 فوریه, 2019

در دین زردشتی :
در گاهان (گاثها) که سرودهای خود زردشت است و در آنها اصول عقاید وی را می‌توان یافت، اشاره چندانی به پایان جهان نشده است، اما چنین می‌نماید که در بندی از گاهان (یسن ۴۳، بند ۳) سخن از مردی است که در آینده می‌آید و راه نجات را می‌یابد. این اشاره محتملاً دال بر اعتقاد زردشت به ظهور مرد نجات‌بخشی در پایان جهان است. همچنین در گاهان چند بار به واژه سوشینت (سودبخش) بر می‌خوریم که در ادبیات بعدی زردشتی به صورت سوشیانس درآمده و منجی‌ نهایی زردشتی به شمار آمده است و در موردی نیز سخن از دین سوشینت (سودبخش) برمی‌خوریم که در ادبیات بعدی زردشتی به صورت سوشیانس درآمده و منجی نهایی زردشتی به شمار آمده است و در موردی نیز سخن از دین سوشینت (یسن ۴۵، بند ۱۱) است. واژه فرشوکرتی (کامل سازی = کامل سازی جهان)، در زبان پهلوی فرشگرد ، یکی دیگر از اصلحاتی است که در گاهان (یسن ۳۰، بند ۹) بدان اشاره شده و به موضوع آخر جهان مربوط می‌شود، یعنی زمانی که پس از ضعف، و سرانجام نابودی اهریمن و نیروهای اهریمنی، جهان به کمال نخستین خود باز می‌گردد. در اوستای متأخر که حاصل تلفیق عقاید زردشت و باورهای پیش از زمان او و نیز تحولات دین بعدی است، اشارات بیش‌تری به پایان جهان شده است (یشت ۱۹، بندهای ۸۸ ـ۹۶).
مطالب مفصل در این باره را در کتابهای پهلوی می‌یابیم که گرچه زمان تدوین نهایی آنها غالباً سده ۳ و ۴ق/۹ و ۱۰۰م است، مطالب آنها از دورانهای کهن سینه به سینه تا آن زمان رسیده است. براساس این کتابها عمر جهان ۰۰۰،۱۲ سال است که به ۴ دوره ۰۰۰،۳ ساله تقسیم می‌شود. دوران اختلاط نیکی و بدی که حاصل آن جهان کنونی است، ۰۰۰،۶ سال دوم از این دوره را تشکیل می‌دهد که «تاریخ» جهان است. زردشت در آغاز هزاره ۱۰، یعنی در میانه دوران اختلاط، ظهور کرده است. ظاهراً در دورانهای کهن فقط اعتقاد به یک منجی که در پایان جهان می‌آید، وجود داشته است، اما بعداً این اعتقاد پیدا شده که در اواخر هر هزاره از ۰۰۰،۳ سال باقی مانده از عمر جهان پسری که نطفه او در رحم دختری باکره از نسل زردشت، در هنگام آب‌تنی بسته شده، زاده می‌شود. ظهور او در آغاز هزاره با معجزاتی همراه است و این در زمانی است که نیروی اهریمن و دیوان همار او افزایش یافته و دین و اصول اخلاقی به سستی گراییده است. ایران دستخوش تاخت و تاز اقوام بیگانه شده و بیگانگان بر ایران فرمانروایی یافته‌اند و همه جا دچار جنگهای بزرگ است. از این روست که ظهور منجی لازم می‌نماید تا قدرت دین مجدداً برقرار گردد. نام ۳ پسر زردشت هوشیدر و هوشیدرماه و سوشیانس است.

قدرت مخرب 11

یکشنبه, 21 ژانویه, 2018

چنانکه از منابع تاریخی برمی اید ؛ لشگریان مغول در این تهاجم خویش به هر شهری که رسیدند راه و رسم کشتار و تاراج در پیش گرفتند و جنایاتی را مرتکب گشتند که تا ان زمان جهان کمتر به خود دیده بود . ماتیو پاریس از مورخان سده ی سیزدهم میلادی در یادداشتهای خود درباره ی این قوم در چنین نوشته است:
“طایفه ای ملعون از نژاد اهریمن ؛ مساکن خود را رها کرده … چون بر شهرهای مسلمین دست یافتند شهرها را از بن برکنده؛جنگلها را ازریشه برانداختند … و مردم شهری و دهقان را از دم تیغ گذرانیدند و اگر اتفاقا بر بعضی بیگناهان رحم اوردند ایشان را به بدترین وضع به بردگی واداشتند ودر صف اول اردوی مغول به جنگ نزدیکان و همسایگان خود گماشتند … از انجا که این طایفه چون حیوانی بودند که غول بر ایشان مزیت داشت به خونریزی و خونخواری ولعی تمام داشتند. گوشت سگ و ادمی را می دریدند و می خوردند ؛ با لذت تمام خون حیوانات و حتی همنوعان خود را می نوشیدند و اگر خونی را برای اشامیدن به دست نمی اوردند اب را گل الود کرده می نوشیدند.
مشابه چنین ویژگیهایی برای مغولان از سوی دیگر تاریخنگاران ان روزگار نیز بیان شده است ؛ چنانکه خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی بیان داشته که انان زورگویی و فسق و فجور را جزیی از صفات مردانگی و یگانگی می پنداشته اند . شبانکاره ای نویسنده ی مجمع الانساب نیز ضمن همراهی با خواجه رشید الدین، لباس مغولان را تهیه شده از پوست سگ و موش دانسته و در کتاب خویش اورده که خوراک انان را گوشت سگ و موش و دیگر گوشتهای حرام و مردار تشکیل می داده است. جوینی نگارنده ی تاریخ جهانگشای ضمن انکه شرح تاریخی مفصلی از فجایع مغولان را بیان کرده از رحم ننمودن انان به زنان و کودکان به هنگام یورش سخن بسیار گفته است.
نگارنده ی طبقات ناصری نیز ضمن شرح وقایع حمله ی مغول نمونه هایی از جنایات انان را بیان داشته و از جمله در مورد رخدادهای پس از تصرف بخارا به توسط مغولان چنین نگاشته است:
جمله خلق را از شهر بیرون اورد و شهید کرد و کتابخانه را به تمام سوخت و خراب کرد و اندک خلقی را اسیر کرد و از انجا روی به سمرقند نهاد .
جنایتهایی که مغولان در هجوم خویش بدان دست یازیدند چنان گسترده بود که گفته اند از یکی از فراریان از دست مغول پرسیدند : حال شهر شما به کجا انجامید ؟ او در پاسخ گفت : امدند و کندند و سوختندو کشتند و بردند.شایان توجه است که این فجایع در شرایطی صورت می پذیرفت که خوارزمشاه ترسان و خوفناک از رویارویی با مغولان از شهری به شهری دیگر می گریخت و سه امیر بزرگ سپاه مغول به دستور چنگیز در پی او بودند . سلطان فراری سرانجام روبه سوی مازندران نهاد و چون خبر نزدیک شدن سپاهیان مغول را شنید بر کشتی سوار شده و به جزیره ی ابسکون از جزایر دریای مازندران گریخت.اما دیرزمانی نپایید که مرگ اورا دربرگرفت . وی سرانجام در سال (۱۲۲۰م/۶۱۷ق) جان به حق تسلیم کرد .
پس از مرگ سلطان محمد خوارزمشاه ؛ فرزندش جلال الدین بنا به سفارش پدر بر تخت شاهی نشست . چنگیرخان به محض اگاه شدن از مرگ خوارزمشاه رو به سوی جلال الدین نهاد لیکن زمانی به غزنین که جلال الدین در ان تاج به سر نهاده بود رسید که پیش از دو هفته از رفتن جلال الدین به نیت عبور از سند سپری شده بود . بنابراین به تعقیب او پرداخت و در کنار رود سند به او رسید . در ساحل رود سند به سال (۱۲۲۱م/۶۱۸ق) نبردی نابرابر اغازیدن گرفت و با وجود مقاومت دلیرانه و سرسختانه جلال الدین ؛ چنگیزیان شاهد پیروزی را به اغوش برگرفتند اما نتوانستند به جلال الدین دست یابند ؛ چرا که خوارزمشاه خود را به اب افکند وجان خویش را نجات داد.گریز او و زنده ماندنش که بر خلاف پدر مبارزه ونبرد با مهاجمان را پیشه خویش ساخته بود سبب گردید تا فکر از میان برداشتن او برای مدتها مهاجمان مغول را مشغول خود نماید.
سرانجام بیماری به سراغ چنگیز امد واو که مرگ خود را نزدیک می دید فرزند خود ؛ اکتای ؛ را به جانشینی کاندید نمود و فرمان داد تا میان اوکتای و برادران پیمان نامه ای نوشتند که به موجب ان هیچیک از برادران از فرمان اوکتای سرپیچی نکنند . خان مغول در رمضان سال (۱۲۲۷م/ ۶۲۴ق) درگذشت.

ماجرای پایان ناپذیر حافظ 11

سه شنبه, 11 آگوست, 2015

حسرت بزرگی که حافظ دارد و آن را با خود به گور می برد،”آرزوی خلوص انسانیت” است،و همان است که او را سرانجام به این نتیجه می رساند که:عالمی از نو بباید ساخت و وز نو آدمی…..
یک عذاب دیگر با او راجع به شخص خود است.می دیده که ناگزیر است که خود نیز میان ظاهر و باطن خویش فرق بگذارد،برای ادامه حیات،دست به ترفندهایی بزند،و گاه”دل چون آینه”را در موضع”قلب آلوده”بگذارد،این بزرگترین رنج درون اوست.
این موضع را نیز نباید از نظر دور داشت و آن اینست که حافظ و بزرگان دیگری چون او، در زندگی خود انسان هایی بوده اند کم و بیش مانند دیگران،با همان نیازها و احیانا ضعف هایی که هیچ آدمیزادی از آن معاف نیست.
در چشم خواجه شیراز – مانند مولوی – هیچ ذره ای از ذرات کائنات بی مقدار نیست،و میان جزئ و کل فاصله چنان اندک است که یک اخم،یک خوشرویی،می تواند اسطوره اهریمن و سروش را زنده کتد.

تبریک سال نو

سه شنبه, 17 مارس, 2015

خداوندا،چنان کن سال تازه سال ما باشد
سعادت،بخت نیکو،حال خوش در فال ما باشد
پلیدی ها و زشتی های دنیا سهم اهریمن
قشنگی ها و خوبی های دنیا مال ما باشد
پریشان حالی و اندوه،صد فرسنگ از ما دور
رفاه و امن و آرامش،رفیق راه ما باشد
قطار زندگی که گاه گاهی خط عوض می کرد
پس از این روی ریل بهترین آمال ما باشد
سیاهی گم شود در سال کهنه،سال نو سال
طلوع آفتاب از مشرق اقبال ما باشد
به حق ذکر”حول حالنا”باشد که یزدان هم
به حالی نیک،گرداننده احوال ما باشد

متشکرم!

سه شنبه, 22 نوامبر, 2011

به منظور تشکر از ابراز لطف دوستانم برای سالروز تولد این موجود حقیر و روسیاه خدا،شعر زیر را تقدیمتان می کنم:

من در سپیده دم

در سرخی شفق

در بهترین زمان

هنگام راز و ناز

با خالق جهان

در مرز نور و شب

در لحظه ظفر،از جانب سحر،بر تیرگی شب

وارد شدم به خاک

از این سبب شده

تردید و تیرگی

حاکم به روح من

لبریزم از گناه،اما نه هر زمان

گاهی میانه ام،گاهی به سمت عشق،یعنی خدای خوب

گاهی به دشمنش،اهریمن جهان

اینک در این زمان

روز تولدم

خواهم ز درگهت

من را دعاکنی

تا سربلند روم

نزد خدای خود

آن مظهر امید،آن چشمه صفا

 

به نام او

چهار شنبه, 9 فوریه, 2011

به نام عشق،آن یار یگانه

به نام همدل و همراه و دانه

به نام آن غذای روح و جسمم

به نام بهترین و نور چشمم

چو در این جان ما نیروی عشق است

همه حال،نزد عاشق چون بهشت است

اگر روح خدا در جان ما هست

دگر ترسی زاهریمن،چرا هست؟

خدا در قلب انسان خانه دارد

خدا در روح آدم ریشه دارد

به یادش دل چو آرامش بگیرد

سرم آرام،به شب بالش بگیرد

خداوند رحمت بر عالمین است

چه غافل آنکه در بند زمین است