برچسب ها بـ ‘انگشت نما’

زنداني

یکشنبه, 17 جولای, 2011

در تعطيلات گذشته،فرصتي دست داد تا فيلم “جرم”اثر مسعود كيميايي را ببينم.و با ديدن آن سفري در تونل زمان به گذشته ها داشتم،به محله اي در خيابان هاشمي تهران كه كودكي و نوجواني من در آنجا گذشت.به آنجا مي گفتند:هاشمي تگزاس!

تمامي خلافهاي اجتماعي ممكن،در اينگونه محلات شكل مي گرفت،اما با اين وجود مردي و مردانگي و رفاقت و نوعدوستي هم حاكم بود!حاكميت تعارض ها و ضديت ها!

به فكرم رسيد تحت عنوان “كوچه مردها”خاطرات خود را از آن محله و آدمهايش برايتان بنويسم كه مي گذارم براي فرصتي ديگر،اما آنچه مرا تشويق به نوشتن اين چند سطر نمود،چيز ديگري است:آدم بي خلاف در اين محله نبود يا اگر هم بود بسيار انگشت شمار و در نتيجه انگشت نما و مورد مسخره بقيه!همه آدم هاي محل،حداقل به يكي دو عمل ناهنجار اجتماعي آلوده بودند،جوانها را مي گويم.

كشيدن سيگار و بنگ و….دزدي و دعواهاي بي شمار هرروزه براي كوبيدن ميخ برتري و باج گيري خود،بيداد مي كرد و در كنار اين ها معدود افرادي هم بودند كه به فعاليت سياسي و مبارزه بر عليه رژيم شاه مشغول بودند كه اين هم از نظر حكومت خلاف محسوب مي شد و به همين خاطر هم دو خانواده ساواكي را در محله ما اسكان دادند.خلاصه تقريبا همه خلافكار بودند و دائما بين زندان و بيرون زندان در تردد بودند!

اين شد كه اگر چه من هم جزو بچه مثبت هاي محله بودم،اما از طريق اين افراد با آنچه در زندان هاي آن زمان مي گذشت،آشنا شدم و بعدها هم به خاطر اينكه مدتي براي گذراندن زندگي كار تزييناتي(نصب موكت و كفپوش و كاغذ ديواري و….)مي كردم و چند هفته اي هم براي نصب كفپوش در زندان كار كردم،بيشتر با اين جماعت آشنا شدم.

هرچند وضع حالاي زندان را نمي دانم،اما حدس مي زنم زنداني ها در طول زمان چندان تفاوتي در نوع نگاه به زندگي ،نداشته باشند.گروهي با رفتارهاي بسيار خشن و بيرحم ظاهري،اما در باطن هريكي آيتي از غم و رنج روزگار و آينه اي از بيرحمي هاي قدرتمندان و همراه با آرزوي غريب و دست نيافتني آزادي و مهمتر از آن ،پذيرفته شدن دوباره و بازيافت احترام از دست داده،پس از آزادي.

آدمي كه مي شه شماره

توي يه عكس بيقواره

آخه ديگه كجا مي تونه

سري بين سرا درآره؟

تا آنجا كه من ديدم و فهميدم،گناهان و جرمهاي اين افراد بيش از همه تاثير پذيرفته از محيطي است كه در آن رشد يافته اما تربيت نشده اند و در نتيجه تقريبا بلا اختيار شدند “علف هرز”!

به راستي  و در حالي كه هيچ چيز از جانب نهادهاي جامعه(مثل خانواده و مدرسه و……)به آنها آموخته نشده است و تنها زبان زور و قلدري را ديده و شناخته اند،چه توقعي مي توان از اين جماعت داشت؟

سري به محلات فقير و محروم شهرهاي كشور بزنيد تا ببينيد دست روزگار چگونه و با چه شدتي مشغول پاشيدن بذر خلاف و جرم در سرزمين روح ساكنين اين گونه محلات است.

به راستي چه كسي گناهكار است و چه كساني بايد در زندان باشند و چه كساني در بيرون زندانها در حال بازپروي شخصيت خود؟