برچسب ها بـ ‘انگشت’

کاش می شد!

دوشنبه, 11 مارس, 2019

کاش می شد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه ،همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

چون تیغ به دست آری

دوشنبه, 21 ژانویه, 2019

چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند
انگور نه از بهر نبید است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

غرور يا دلزدگي

دوشنبه, 25 جولای, 2011

مرد بهت زده برجامانده بود.

همسرش و همدمش چندين بار انگشتش را با تهديد در مقابل چشمان او تكان داده بود و فرياد زده بود:

چند بار به تو گفتم خط قرمز هاي من را رعايت كن!و بعد هم در كمال ناباوري خانه را ترك كرد و مرد در اين ميانه تنها توانسته بود بگويد:اين حركات از تو بعيده!

مي دانست بر مي گردد و همچنين مي دانست كه اين بار بدطوري حريم عشقشان پاره شده است.خود را خوب مي شناخت و مي دانست براي عقاب درونش هيچ چيز مهم تر و حياتي تر از حفظ حرمتش در ميدان عشق نيست.اصلا مرد تحقير شده را لايق عرصه عاشقي نمي دانست.

و زن هم اين را مي دانست و برگشت.به آرامي لب به سخن گشود:

تو مغروري و من مي دونم كه تو با وجود اينكه مقصري هيچوقت از من دلجويي نمي كني.من مي ترسم مرد،مي ترسم از اينكه غرور تو زندگي قشنگ ما را از بين ببره.چي مي شد يك كم ناز منو مي كشيدي؟من كه چند بار گفتم كه اين طور مواقع چه جوري آروم مي شم.

اما مرد اصلا جوابي نمي داد.نه از روي غروركه فكر مي كرد من چندين بار اين موضوع را توضيح دادم،اگر فايده اي داشت تا حالا نتيجه داده بود.تازه با خود فكر كرد كه:من كه اين كارها رو كردم.از او خواستم در مورد مطلبي كه هردومون رو به وجد مياره،صحبت كنه،اما او عريد كه الان عصباني ام و نمي خوام حرف بزنم.سر ناهار هم سعي كردم غذا در دهانش بگذارم اما او دستم را پس زد.ناز كشيدن مگر همين ها نيست؟

اما چيري به زبان نياورد.بعد هم مگر خود او به مرد نگفته بود:هر موقع ديدي من عصباني ام يك مدت منو بحال خودم بگذار تا آرام بشم.خوب مرد هم براي همين ظرف ها را جمع كرد و برد و شست.اما وقتي برگشت ،ديد يارش لباس پوشيده و در حال بيرون رفتنه!

چرا بايد اينطور تنبيه و تحقير بشه؟

مرد به يقين رسيده بود كه عشقشون براي همدمش عادي و كوچك شده و او دچار دلزدگي شده.در خيلي از زن ها اين حالت را ديده بود و هميشه نگران پيش آمدن اين وضعيت بود.

زن هم فكر مي كرد كه اين غرور مرد،مانع بزرگي سر راه زندگي اونهاست.

مرد مي انديشيد تنها راه زنده موندن عشقشان،دوري تا حد ممكن از عزيزش مي باشد.

زن مي انديشيدبراي نجات عشقش از نابودي،بايد از خط قرمز هايش كوتاه بيايد و از آنها بگذرد،اما در اين صورت ديگر خودش را يك انسان نمي دانست.

شما چه مي انديشيد؟

سوختن داريم تا سوختن!

شنبه, 23 جولای, 2011

بعضي سوختن ها طوري هستند كه تو امروز مي سوزي،اما فردا دردش راحس مي كني.

داستان كيفيت زندگي و رشد آدم هادر جاهايي كه “جهان سوم”ناميده مي شود هم  ار همينجور سوزش هاست.

از هر دوره كه مي گذري،مي سوزي ودر دوره بعد دردش را مي فهمي.

شادي و دغدغه هاي كودكي ما:

شادي هاي كودكي ما درجه سه است،اما دغدغه هاي ما جدي و درجه يك.شادي كودكيمان اين است كه پوست آدامس جمع كنيم يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا كنيم و با چوبي آنرا برانيم،توپ پلاستيكي در پوسته اي داشته باشيم و با آجر دروازه درست كنيم و در كوچه هاي خاكي فوتبال بازي كنيم

اما دغدغه هايمان ترسناك بود:

اينكه نكند موشكي يا بمبي،فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند،از ديفتيري مي ترسيديم،از وبا و از جنون گاوي.

مدرسه ،دغدغه ما بود.خودكار بين انگشتان دستمان كه تلافي حرفهاي ديروز همسايه به معلم ما بود،تكليفهاي حجيم عيد يا كتابهاي كه پنجاه سال بود در آنها بابا آب و انار مي داد.

شادي و دغدغه هاي نوجواني ما:

دوره اي كه ذاتا بحراني بود و بحران جهان سوم بودن هم به آن اضافه شد.در اين دوره شادي هايمان جنس ممنوعي دارند.اينكه موقتي عاشق شوي، دوست داشتن را تجربه كني،اما همه اين شادي ها را در ذهنمان تجربه مي كرديم و در خيالمان عاشق مي شديم و نجوا مي كرديم.كلا زندگي يك نفره اي داريم با ذهني دو نفره!

و بالاخره دغدغه هاي جواني:

بترسي از اينكه قرار است چند صفحه از سوالات چهار گزينه اي،آينده تو،شغل تو،همسر تو و لقب تو را تعيين كند.تو فقط سه ساعت براي همه اين ها مهلت داري.خلاصه هرچه مي گذرد شادي هايت كمتر مي شود و دغدغه هايت بيشتر.

گاهي فكر مي كني كه بايد به سرزمين “جهان اولي ها”مهاجرت كني تا از “جهان سومي”بودن خلاص شوي اما مي فهمي كه بامهاجرتت،شادي ها، دغدغه ها،جهان بيني،خدا و معيارهايت هم با تو سفر مي كنند .

گاهي مي ماني كه اين جهان سوم است كه كيفيت تو را تعيين مي كند يا اينكه تو جهان سوم را درست مي كني؟