برچسب ها بـ ‘انقلاب’

دل نوشته 41

شنبه, 8 فوریه, 2020

انقلاب که پیروز شد و بخصوص وقتی جنگ شروع شد، تکلیف بسیجی ها روشن بود.
چندتا از آنها معروف شدند مثل باکری ها و شهید همت و…… اما همه مثل هم فکر و عمل می کردند.
بعد از انقلاب هم تا مدت ها تکلیف معلوم بود،
نمونه های آنها را در چهره حاج کاظم آژانس شیشه ای و سعید از کرخه تا راین آقای ابراهیم حاتمی کیا دیدیم. خودشان و بسیجی را ارزان نفروختند.
اما حالا همه گیج شده اند و نمی دانند خط مقدم کجاست که مثل سابق جان و عمرشان را در همانجا بگذارند. نمی دانند با کی باید بجنگند؟
با دزد های سازمان یافته داخلی که کشور را به نابودی کشانده اند و به دامن دشمنان خارجی گریخته اند یا دشمنان بیرحم و بی وجدان خارجی که بعد از هر ضربه هولناکی که به ما وارد می کنند، با خنده و طعنه می پرسند: چطوری ایرانی؟
ما را در درگیری با یکدیگر مشغول کرده اند،بسیجی!
اگر فکری برای داخلی ها بکنیم، کلک خارجی هایشان را هم کنده ایم.

دل نوشته 37

شنبه, 11 ژانویه, 2020

حجت الاسلام دعایی ، مدیر روزنامه اطلاعات در سایت عصر ایران (کد خبری 687175) :
حاج احمد‌آقا زنگ زد که امام شما را کار دارند. ما نگران بودیم که چه خطایی سر زده است. وقتی نشستیم، امام بعد از محبت و تفقدی که کردند، فرمودند که من نسبت به انتخاب تیترها، عناوین و عکس‌های شما در صفحات اول روزنامه اعتراض دارم. معنا ندارد تیتر اول و عکس اول شما مربوط به صحبتی باشد که من کرده‌ام یا صحبتی باشد که رئیس‌جمهور کرده است. به سراغ مردم بروید. مردم صاحبان اصلی انقلاب هستند. شما سراغ کشاورزی بروید که با سختی و مرارت دستاورد مثبتی در امر کشاورزی دارد و نیاز کشور را برآورده می‌کند. سراغ صنعتگری بروید که نیاز صنعتی کشور را تأمین می‌کند.
حتی من یادم هست، اشاره کردند که برای ایجاد نظم پلیس همکاری می‌کند. این پلیس در سرما و گرما، فضای آلوده و پر‌سر‌و‌صدا، تحمل می‌کند، می‌ایستد و نظم را برقرار می‌کند. چرا نباید به این توجه شود؟ چرا نباید به رفتگری که نیمه‌شب شهر را تمیز می‌کند و زنده نگه می‌دارد، توجه شود؟ چرا نباید به کسی که شیفت نیمه‌شب را بر‌عهده دارد و اگر بیمار اورژانسی باشد، مشکلش را برطرف می‌کند، توجه شود؟
امام تأکید کردند که از این به بعد حق ندارید از من تیتر و عکس صفحه اول داشته باشید. این نهی جدی بود که ایشان آن روز کردند و برای ما درس بود. درس توجه به واقعیات حاکم بر جامعه، پرهیز از گزافه‌گویی، مجیزگویی، تملق‌گویی و درس توجه به خدمتگزاران اصلی و واقعی که در جامعه منشأ خدمت و اثر هستند.
بعضی‌ها خواستند بگویند که به دلیل محبوبیتی که وجود دارد، جامعه از ما توقع دارد. اگر به این نکات نپردازیم، ما را بی‌اعتنا و بی‌توجه و احیانا مخالف تلقی خواهند کرد. امام تأکید کردند که : اینها توجیهات شما است و من راضی نیستم و از این به بعد حق ندارید.
فاعتبرو یا اولی الابصار

از سر خستگی 3

شنبه, 10 مارس, 2018

باید به یاری هم برخیزیم.باید ما شویم و هرچه غیر ما(من) است از خود برانیم.باید عاشق شویم و دست یکدیگر را بگیریم.باید باهم دوست شویم و یکدیگر را دوست بداریم.
باید که همه پیام آور و پیامبر عشق باشیم.باید که هریک به وسع خود بکوشیم،بی شتاب و پرحوصله و سرسخت،همچون عاشقان.
باید دوباره انقلاب کنیم،اما این بار” انقلاب عشق “.
به قول نادر ابراهیمی:
دوست داشتن خوب است ، عشق اما ، عالی است.
دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست.
دوست داشتن دریاست . عشق ، آتشفشان زنده ی روح.
بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه ی قبر هایش خالی خالی ؛ باغی ، بوته هایش ، درخت هایش همه خشکیده و پژمرده.
بی عشق ، چشه بی آب است . قلب ، بدون راز.
بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن ، اما عشق را همه میل تن به تن ندیدن.
از نگاه به نگاه ، رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می توان یافت ؛ از ضربه های آهنگرانه ای که بر سندان قلب می کوبند.

به مناسبت دهه فجر

شنبه, 4 فوریه, 2017

سالگردی دیگر از انقلاب فرا رسیده است.
انقلابی که دنیا را تکان داد و حالا بخوبی تاثیراتش را بر همه جهان مشاهده می کنیم.
انقلابی که به قیمت جان دادن و شهادت صدها هزار نفر از بهترین جوانان جهان به دست آمد.
این انقلاب بسیاری از دوستان و دشمنانمان را در جهان به خود آورد و به تکاپو واداشت ،اما در مورد خودمان چه؟
پیشرفت کرده ایم یا پسرفت؟
هرکدام را که معتقد باشید،سوال بعدی این است:
شما چقدر در این پیشرفت یا پسرفت موثر بوده اید؟
حضور در بارگاه الهی و لزوم پاسخ به شهدای انقلاب در مورد این سوال نزدیک است.
فراموش نکنید که بی تفاوتی،بی گناهی نیست. دانه در کتاب کمدی الهی می نویسد:
“بیشتر جمعیت جهنم از افراد بی تفاوت تشکیل شده است!”

کوچه مردها 198

چهار شنبه, 11 ژانویه, 2017

تقریبا سقوط این رژیم قطعی شده بود،بخصوص بعد از اینکه شاه در پیامی خطاب به مردم گفت:صدای انقلاب شما را شنیدم! و تعهد داد تا در آینده به همه خواسته های ایشان عمل کند.
با شناختی که مردم از بی رحمی و سفاکی رژیم شاه داشتند،این سخنرانی را نشانه عجز و بیچارگی او دانستند و جسارتشان برای یکسره کردن کار این حکومت دوچندان شد.
گردانندگان و کارگردانان معتراضات احساس کردند که باید برای به دست گرفتن حکومت آماده شوند و به همین خاطر به امامان جماعت مساجد دستور سازماندهی جوانان انقلابی را دادند.
مسجد علی اکبر هم به یکباره در این راه قدم گذاشت که با طراحی و مدیریت حاج آقا رضوی بچه های مورد اطمینان و امتحان پس داده را در زمینه هایی مثل:آشنایی با سلاح و مواد منفجره ، ورزش های رزمی، تشکیل کمیته های رسیدگی به امور محله ،برخورد با افراد ناباب و ساواکی های هر محل و…. سازماندهی نمود. مثلا به علت اعتصابات شرکت نفت و کمبود شدید مواد نفتی،گروهی از بچه ها نفت پمپ بنزین ها را به نام مسجد می گرفتند و آنها در در ظروف چهار لیتری می ریختند و با چهارچرخه در محله توزیع می کردند،جالب اینکه اکثر خانواده ها از گرفتن سهمیه خود امتناع می کردند و مثلا می گفتند ما مشکل گرمایش خود را با کرسی حل کرده ایم و درخواست می کردند سهمیه ایشان به خانواده های دیگر داده شود.همدلی و نوعدوستی در آن روزها بیداد می کرد و جامعه را گرم!
این ها نطفه همان کمیته هایی بودند که پس از پیروزی انقلاب در هر محله نقش نیروی انتظامی را بازی کرد و بعد از چند سال هم با نیروی انتظامی ادغام شدند و در حقیقت امور انتظامات شهرها را به دست گرفتند.

امروز را به خاطر دارید؟

شنبه, 9 ژانویه, 2016

بالای پنجاه ساله ها باید امروز را خوب به خاطر بیاورند.

انجام اولین تظاهرات در قم که به صورت زنجیره ای در تبریز و ….. ادامه پیدا کرد تا منجر به سقوط رژیم فاسد شاه شد و البته به قیمت ریخته شدن خون صدها هزار جوان و پیر بی دفاع و عاشق آزادی انسان از قید بندگی غیر خدا.

اما سوال اصلی این است:

آیا بعد از پیروزی این نهضت و انقلاب امانتداران خوبی برای شهدای عزیزمان بودیم؟

آیا فساد در زمینه های مختلف کمتر شد؟

جواب هرچه باشد ،علتش خود ماییم.باقی بهانه است.

کوچه مردها 127

چهار شنبه, 11 ژوئن, 2014

با پای پیاده از خیابان هاشمی تا خیابان آزادی(آیزنهاور آن روز) می رفتم و از آنجا با اتوبوس به میدان انقلاب می رفتم تا به دبیرستان برسم و روزانه هم پنج ریال می گرفتم که چهار ریالش خرج بلیط رفت و برگشت اتوبوس می شد و یک ریال باقیمانده هم پول تو جیبی!
یک روز به پدرم گفتم:اگر من تا یک ماه از شما پولی نگیرم،آخر ماه پانزده تومان به من می دهی؟
قبول کرد و من یک ماه تمام این راه را پیاده رفتم و برگشتم.حدود روزی سه ساعت پیاده روی در روز.اما یاد پانزده تومان آخر ماه گرمم می کرد و به من انرژی می داد.در تمام این یک ماهه و در طول زمان پیاده روی ها فکرم این بود که با این پول یک ساعت مچی بخرم یا یک ماه دیگر هم ادامه بدهم و با سی تومان یک دوچرخه.
تصمیمم را بالاخره گرفتم:ساعت مچی.
آخر ماهی که انگار نمی خواست تمام شود و به اندازه یک عمر طول کشید،بالاخره رسید و من با اشتیاق تمام در آخرین شب ماه،هنگامی که پدرم خسته و کوفته از کار سخت بدنی روزانه به خانه برگشت،در کمال وقت نشناسی به سویش دویدم و گفتم:بابا پانزده تومان مرا بده.
پاسخم چک سنگینی بود که به صورتم خورد و فریاد او که:تو فکر کردی من سر گنج نشسته ام پدر سوخته!؟

کوچه مردها(41)

چهار شنبه, 4 ژانویه, 2012

شش ماه بیشتر از واقعه زد و خورد مسلحانه مسجد پیش نیامده بود که در طی این مدت دو خانواده به اهالی محله اضافه شدند که در این قسمت و بخش بعدی از آن ها یاد خواهم کرد.

خانواده اول،یک مادر و دو دختر بچه بودند که خانه بسیار کوچکی را که زمینش حداکثر پنجاه متر مربع بود خریدند و به آنجا نقل مکان کردند.هنوز چند روزی از آمدن این خانواده جدید نمی گذشت که بسرعت در محله پیچید که این خانم یک بدکاره است!

من و بچه های دیگر نمی دانستیم بدکاره یا فاحشه یعنی چه و وقتی که از بزرگترها هم می پرسیدیم با دعوا و پرخاش آنها مواجه می شدیم.واقعا تا یکی دو سال نمی دانستم تا اینکه یکی از بچه ها از برادر بزرگتر خود معنی این کلمات را فهمید و برای ما توضیح داد.

باز هم تجسم ذهنی از موضوع نداشتیم و فقط می دانستیم که کار خیلی بدی است،اما بزرگترها در صحبت های خودمانی حدس می زدند که رژیم عمدا دست به چنین کاری زده است،بخصوص حاج آقا رضوی که از این موضوع بسیار برآشفته بود و استقرار آنها در نزدیکی مسجد اصلا برنمی تافت و به همین خاطر ابتدا با تذکر و پیغام خواستار رفتن او از این محله شد و بعد هم که دید فایده ندارد چند کار ایذایی با کمک مومنین کردند (مثلا یک بار در خانه اش را آتش زدند)که باعث شد یک روز این خانم وارد حیاط اصلی مسجد شد و چنان قشقرق و سر و صدایی راه انداخت که همه را آنجا جمع کرد و جملاتی به زبان آورد که من هنوز هم با یادآوری آنها شرم می کنم و در آخر کار هم تهدید کرد که اگر کسی باز هم او را اذیت کند،به ژاندارمری شکایت خواهد برد و از همین جا معلوم شد که اصل قضیه از کجا آب می خورد.تهدید او کار خود را کرد و کسی از آن به بعد کاری به او نداشت اما محلش هم نمی گذاشتند.

شاهد خون دل خوردن های زیادی از اهالی محله بودم که سبک سری ها و فساد او را به چشم می دیدند و شاهد رفت و آمدهای افراد بسیار نابابی در محله بودند و نمی توانستند چیزی بگویند.یک بار که یکی از مردهای محل در این باره سرو صدا کرده بود،چند ساعت بعد توسط ژاندارم ها دستگیر شد و بعد از یکی دو روز با بدنی آش و لاش شده و کبود به خانه برگشته بود.نیازی نبود تا کسی بپرسد چه بر سرش آمده؟همه می دانستند.

دخترها هم کم کم بزرگ شدند و طعمه ای شده بودند برای جوان های لاابلی محل که یک دم از دور و بر خانه آنها دور نمی شدند و این موضوع شکنجه و عذاب بزرگی برای مادرشان شده بود که اصلا میل نداشت دخترانش مثل خود او شوند و دائم در حال دعوا و تهدید و اظهار رکیک ترین ناسزاها و فحش ها به این جوانک های بیکار و بیعار بود.

این امر به نوعی دست انتقام روزگار از او بود که سال ها بعد کامل شد.در سال 1357 و چند روز مانده به پیروزی انقلاب در یک صبح زمستانی،مردم خانه این موجود آلوده را خالی از سکنه یافتند. بی خبر و به یکباره وشبانه از ترس انتقام افراد محل گریخته بود!