برچسب ها بـ ‘انصراف’

کوچه مردها 165

چهار شنبه, 12 آگوست, 2015

نوشتم که بیشتر اوقات ترم اول را در سالن ورزش گذراندم.امکاناتی که در این سوله و زیر یک سقف جمع شده بودند را در طول عمرم،یکجا ندیده بودم و انگار وارد سرزمین عجایب شده بودم.
یک هفته ای را به سرو کله زدن با وسائل وزنه برداری گذراندم.از حدود پنجاه کیلو وزنه شروع کردم و تا حدود هشتاد کیلو در یک هفته پیش رفتم و روزی دو سه بار هم جلوی آینه قدی سالن می رفتم تا زیبایی عضلات و هیکل خود را تماشا کنم ،اما هربار با همان بدن چاق و تپل روبرو می شدم و تازه دو سه نفر هم اخطار دادند که قدم کوتاه می ماند!
وزنه برداری را رها کردم و سراغ والیبال رفتم. بیشتر بی برنامه بود و با شرط بندی بازی می کردند.از کودکی از اینجور شرط بندی ها خوشم نمی آمد.
زمانی که والیبال بازی می کردم،متوجه فعالیت یک دسته از بچه ها روی تشک شدم که تمرین”جودو” را زیر نظر مربی انجام می دادند. خیلی روی آنها دقت می کردم.تمریناتی سخت و طاقت فرسا و خشن بودند.با چندتا از دوستان جدیدم در این مورد مشورت کردم و در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بهتر است به ورزش رزمی “کاراته”بپردازیم که هم از جودو سبکتر است و هم درگیری فیزیکی نزدیک و یقه گیری و ……ندارد! یکی از دانشجویان سال بالا هم که کمربند مشکی داشت برای مربی گری ما اعلام آمادگی کرد.با مسئول سالن صحبت کردیم و سه روز در هفته را در ساعاتی که تشک خالی بود به تمرین کاراته اختصاص دادیم و با آگهی در سلف سرویس در عرض دو روز حدود بیست نفر برای شرکت در این تمرینات ثبت نام کردند.استقبال بسیار خوبی بود!
با ذوق و شوق لباس مخصوص کاراته با کمربندهای سفید خریدیم و در اولین جلسه مرتب و منظم ،حضور پیدا کردم.
مربی آدم با تجربه و عاقلی بود و در روز اول خیلی به ما فشار نیاورد.اما برای من تجربه وحشتناکی بود!باز شدت سختی کار را همان روز احساس نکردم بلکه صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم،متوجه شدم نمی توانم راه بروم! پاهایم به شدت درد می کردند و عضلاتم خشک خشک شده بودند.خدا می داند که با چه زحمت و مشقتی خود را به دانشگاه رساندم و تازه آنجا با خوشحالی دریافتم که سایر همگروهی ها هم مشکل من را دارند و هنگام بالا و پایین رفتن از پله ها چقدر آه و ناله می کنند و به خود بد و بیراه می گویند که این چه کاری بود که دیروز کردند!
اما هیچکدام حاضر نبودیم که کم بیاوریم و اعلام انصراف کنیم و به تدریج با شرکت در جلسات بعدی تمرینات،بدن هایمان روی فرم آمدند و در انتهای ترم اکثر ما موفق به دریافت کمربند سبز کاراته شدیم،ولی پس از امتحانات و دریافت نمرات درس های اولین ترم هم خودمان متوجه شدیم و هم استاد راهنمایمان به شدت توصیه نمود که ورزش را رها کنیم و به درس های خود بپردازیم!

کوچه مردها 115

چهار شنبه, 18 سپتامبر, 2013


برای شما قبلا نوشته بودم که چگونه” کیهان بچه ها” مرا با دکه روزنامه فروشی محله آشنا کرد.با پیرمرد صاحب آن دکه رفاقتی به هم زدیم و این امر باعث شده بود که کم کم در مورد روزنامه هم مشترک ایشان شدیم و هر غروب یک روزنامه “کیهان” در حیاط خانه ما می انداخت و سر ماه پول روزنامه ها را با ما تسویه می کرد.

قیمت روزنامه در آن زمان شش ریال بود.یک روز در روزنامه اعلام کردند که به علت عدم کفایت هزینه ها ،از چند روز بعد قیمت روزنامه به ده ریال افزایش پیدا خواهد کرد و همین امر باعث شد که خیلی ها،منجمله ما از خرید روزنامه انصراف دادیم،اما پیرمرد روزنامه فروش که دید اوضاع فروشش خیلی خراب شده،بدون توجه به خواسته مشتریان باز هم هر روز روزنامه ها را داخل حیاط خانه ها می انداخت و وقتی با اعتراض ما مواجه می شد،می گفت من دلم نمی آید که مشتریانم را از دست بدهم! پس همچنان به شما روزنامه می دهم و شما اگر دلتان نخواست که پول مرا بدهید ،مهمان من باشید!؟

به همین ترتیب همه را شرمنده و خجالت زده کرد و تقریبا همه پولش را دادند.از همین واقعه من با یکی از چشمه های بازاریابی و حفظ مشتری توسط یک پیر مرد روزنامه فروش آشنا شدم!

گفته های با ارزش

دوشنبه, 31 اکتبر, 2011

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *