برچسب ها بـ ‘انشالله’

ایران و ایرانی 35

یکشنبه, 30 دسامبر, 2012

 

خوب ،حالا بیایید نگاهی به خودمان بیاندازیم.ما در کجا قرار داریم؟

واقعیت این است که ما نه اینیم و نه آن!

ما تاریخ و تمدن گذشته داریم اما به روزش نمی کنیم.

خلاقیت و نوآوری هم نداریم.

پس فرهنگمان می شود،هرچه کمتر کار کن،سریعا خود را ببند و بقیه عمر را خوش بگذران.

البته در کارهم با توجه به موارد فوق بهیچ وجه به امور سخت اما پایدار نمی اندیشیم و ترجیح می دهیم با کمترین زحمت بیشترین سودها را در کوتاهترین زمان کسب کنیم.(بدیهی است که در بعضی امور کلان و منطبق با سیاستهای ملی و کشوری کارهای با ارزشی هم گاها صورت می گیرد اما تمرکز بحث من روی فرهنگ و نگاه غالب ما ایرانیان،بخصوص نگاه بخش خصوصی است.)پس اکثر قریب به اتفاق فعالیتهای ما می شود واسطه گری و دلالی و از این دست به آن دست کردن کالای دیگران.

در پذیرش افراد متقاضی زندگی در ایران به طور طبیعی به دنبال کارگر هستیم تا آنها کارکنند و ما بیاساییم!؟

اگر هم قادر به این کار هم نباشیم ،سعی می کنیم که در جایی کارمند باشیم و به اصطلاح”آب باریکه ای” اگر چه کم اما همیشه جاری برای خود و خانواده مان دست و پا کنیم و دردآور اینکه اگر هیچ کار دیگری پیدا نکردیم ،می رویم و به ناچار معلم می شویم!!

در صحبت ها و بحث های خود هم دائما می گوییم:”انشالله” یا “توکل به خدا” تا اگر هم کارمان نگرفت به گردن خداوند بیاندازیم.

شاید بهترین مثالی که در جامعه اروپا زد که نزدیک به ما هستند “یونان” است.

آنها نیز تمدنی چند هزار ساله دارند و خلاقیت و نوآوری در فرهنگشان وجود ندارد و به این ترتیب بلافاصله با عضویت در اتحادیه ثروتمند اروپا به بهانه ساخت زیرساخت های صنعتی و کشوری دست به استقراض های کلانی زدند که خرج سر و وضع ظاهری و خوشگذرانی خود کردند و حالا با بدهی های عظیم و عدم توان پرداخت بصورت مشکلی بزرگ برای اتحادیه و کل اروپا درآمده اند.خدا را شکر که ما به برکت وجود نفت،نیازی به استقراض های اینچنینی نداریم و آن را می فروشیم و بین هم تقسیم می کنیم ،تا بعدا چه پیش آید!؟

اما یقینا این راه به رستگاری ملی ختم نخواهد شد.

پس چه باید کرد؟

برای جواب به این سوال ابتدا باید بررسی کرد که چگونه این عیوب فرهنگی در وجود جامعه نهادینه شده اند تا بتوان راه برگشت و معالجه را یافت.

 

واگویه ها 18

سه شنبه, 7 آگوست, 2012

می توانم کمکش کنم،اما به بعد موکولش می نمایم

باید زنگی به او بزنم و حالی بپرسم،می گویم انشالله فردا

بیمارم را در بیمارستان تنها می گذارم و به دیدارش نمی روم،چون کار دارم

پدر و مادرم تشنه دیدارم هستند و کاهلی می کنم

فرزندانم در انتظار دمی صحبت با من و من غرق مشغله های ریز و درشت خود

حکایت من حکایت مرد یخ فروشی است که پرسیدندش:فروختی؟

گفت:خواستند بخرند،به امید قیمتی بیشتر نفروختم و اینک تمام شد!

وای بر کم فروشان

دوشنبه, 2 ژانویه, 2012

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم. پس از انتخاب شیرینی،برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم. آقای صندوقدارمردی حدودا ۵۰ ساله به نظر می رسید. با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، …القصه…، هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیبا غریبا!

اتفاقی که سالهاست شاهدش نبودم. حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتهابود که چنین چیزیرا ندیده بودم. آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد،بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی درواقع وزن خالص شیرینی ها (Net Weight) را به دست آورد.

سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کرد و خطاب به من گفت:

«۲۸۰۰ تومان قیمت شیرینی به اضافه ۵۰ تومان پول جعبه می شودبه عبارت ۲۸۵۰ تومان»نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشیهای شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند. واصلا راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکورچنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه. کاری که شاید در ذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول!

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: «چرا این کار را کردید؟!!»

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم.

سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت: «اعوذبالله من الشیطان الرجیم.ویل للمطففین…» و بعد اضافه کرد:

«وای بر کم فروشان! داد از کم فروشی! امان از کم فروشی!»

پرسیدم: «یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!! هیچ وقت هوس نمی کنید این سودبی زحمت را…»

حرفم را قطع می کند: «چرا! خیلی وقتها هوس می کنم. ولی این را که می بینم…» و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه: «امان ز لحظه غفلت که شاهدم هستی!»

چیزی درونم گر می گیرد. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا! حالم از خودم بهم می خورد.

راستی ما کم فروشی نمی کنیم؟ کم فروشی کاری، کم فروشی تحصیلی، گاهی حتی کم فروشی عاطفی! کم فروشی مذهبی، کم فروشی در عبادت، کم فروشی انسانی ,

… انشآءالله که شما خواننده عزیز جزء این گروهها نیستید

امان زلحظه غفلت که شاهدم هستی!

درگذشت یک کارآفرین

پنجشنبه, 6 اکتبر, 2011

استیو جابز،خالق برند اپل در گذشت.

فرقی نمی کند که او کجایی باشد.اهل هرجا که باشد ،متعلق به سرزمین “کارآفرینان”بود و همانگونه که برای “مردخدا”سایر خداپرستان ،هرجا که باشند یار او محسوب می گردند،برای آنان که دل و عمل در گرو کارآفرینی و خلاقیت دارند،این خبر دردناک بود.

بیایید به خواسته او عمل کنیم و به روحش قول دهیم که همیشه “نادان و گرسنه”بمانیم.

همیشه احساس نادانی کنیم تا به دنبال علم باشیم و هرگز از علم اندوزی سیر نگردیم.

روحش شاد و قرین رحمت خداوندی انشالله.