برچسب ها بـ ‘انسان’

عقل و عشق 2

چهار شنبه, 2 آگوست, 2017

و مولانا میفرماید:
عشق آمد، عقل از آن آواره شد                        صبح آمد،شمع از او بیچاره شد
و حافظ را عقیده بر این است که:
حریم عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است کسی این آستان بوسد که سر در آستین دارد
به طور کلی ،هرگاه سخن از عقل و دل می شود آن چه به ذهن می رسد تقابل این دو است. امّا بسیاری از علما و عرفا، راه رسیدن به شناخت حقیقت را در گرو استفاده صحیح از عقل و دل می دانند. دل می تواند به شناخت هایی برسد که عقل توانایی درک آن را ندارد و شناخت های قلبی بسیار عمیق تر از شناخت های عقلی هستند. عقل و دل اگر سالم بوده و در اسارت نباشند، همیشه می توانند بهترین راه ها را به انسان نشان دهند و آدمی حقیقت را آن چنان که هست ببیند.
به عبارتی دیگر می توان گفت: انسان آميزه اي از عقل و عشق است، ولي عقل ابتدا و عشق انتهاست؛ به عبارتي مي توان گفت نيرويي كه قادر است انسان را به خواسته ها و اهداف خود، به خصوص در بحث وصول به حقيقت برساند، عشق است و نه عقل. وادي عقل آدمي را از وادي طبيعت جدا مي سازد و از آتش نجات مي دهد و زندگي او را مديريت مي كند، ولي اين نيروي عشق است كه زمينه و اسباب پرستش و وصول به محبوب حقيقي را فراهم مي كند. پس سالك كوي حقيقت بدون گذر از وادي عقل و حكمت، نخواهد توانست به وادي عشق و محبت وارد شود و اين دو وادي درپي هم اند.
پس می توان اینگونه گفت که: “باید عاقلانه عاشق شد!؟”

تصویر نوشته 26

سه شنبه, 9 می, 2017

مقالات 79

یکشنبه, 1 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 1

آدم شدن چه آسان،انسان شدن چه سخت است!؟
به نظر من ،همه ما” آدم” به دنیا می آییم.کافی است آمیزشی صورت پذیرد و نطفه ای بسته شود.چندی بعد آدمی به جمع آدمیان جهان اضافه می گردد.
از طرفی دیگر باز معتقدم ، تکلیف آدمی در طول زندگی بر اساس مشیت الهی حرکت به سمت انسان شدن در شاهراه تکامل است.به عبارت دیگر:”انسان شدن”سرنوشت محتوم هر “آدم”است.
من در مقاله “از آدم تا انسان” مفصلا در این مورد توضیح داده و عقاید و نقطه نظرات خود را بیان نموده ام.در این بحث قصد دارم تا به تبعات انسان شدن بپردازم.مگر نه اینکه برای حرکت در یک راه باید مقصد را شناخت و شوق رسیدن به آن در دل آدمی پدید آید؟
انسان شدن فرایند سهل و ممتنعی است و بزرگترین سوال بشر از ابتدای خلقتش تا بحال این بوده است که:برای چه به دنیا آمده ایم و رسالت و وظیفه ما در زندگی چیست؟صاحبان اندیشه و خردمندان بسیاری در پی یافتن پاسخ این سوال در طول حیات بشریت برخاسته اند و بسیاری با تصور یافتن جواب،به راهی که درست می دانستند ،پای گذاشتند. راه های مختلفی که یکی را “عالم”کرد و دیگری را”عارف”،یکی را “متشرع”نمود و دیگری را “کافر”،یکی اصالت را به آزادی انتخاب انسان می دهد و دیگر معتقد به جبر آدمی است و این داستان تا بشریت وجود دارد،ادامه خواهد داشت. تفاوت ها بسیار است و هر یک مدعی یافتن کلید رستگاری بشر،اما ما در این مقاله با اختلافات کاری نداریم بلکه به پدیده مشترکی در همه جویندگان حقیقت و سالکان راه انسانیت خواهیم پرداخت.پدیده ای به نام “تنهایی انسان”.

تصویر نوشته 15

سه شنبه, 1 نوامبر, 2016

425310163_57789

آزاده باشیم

شنبه, 5 مارس, 2016

بیهوده است مجادله بر سر اثبات دیانت یا بی دینی آدم ها !
کسی که دروغ نمی گوید،
کسی که مهربان و با انصاف است،
کسی که از رنج دیگران اندوهگین می شود و از شادمانی دیگران شاد است،
کسی که انسان را و پرنده را و گیاه را و زمین را محترم می دارد،
به مقصد رسیده است.
از هر راهی که رفته باشد !

مقالات 20

یکشنبه, 20 سپتامبر, 2015

از آدم تا انسان 20

رمز گشایی شخصیت های قصه را می توان اینگونه بیان نمود که :
1) پادشاه : رمز روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است .
2) کنیزک : رمز جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی تواند بود.
3) طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای ظاهر بین.
4) حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق.
5) رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم.
6) زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است .
نکات زیر را نیز می توان از این حکایت،نتیجه گرفت:
اول – عقل و دین همیشه می تواند در معرض دستبرد و تاراج نفس قرار گیرد.
دوم – هر یک از این پیشامدها می تواند امتحان و واقعه ای برای افزایش ظرفیت روحی و معنوی آدمی هم باشد.عاقل با مدد الهی و راهنمایی اولیا چه بسا نه تنها از این تهدیدات برای خود فرصت هایی می سازد که او را به خدا نزدیکتر می نماید،بلکه از نعمت های حلال دنیوی نیز برخوردار می گردد.
سوم – خرد و اندیشه ای که خداوند تنها به انسان ارزانی داشته است،بهترین یاور و ابزار او برای سیر الی الله است – البته برای شروع راه – و در ادامه آدمی به مدد عشق،امکان صعود به قله الهی و دیدار حق را خواهد داشت.
به انتهای سخن رسیدیم و امید دارم که بیان مقصود نموده باشم.امید آنکه شما نیز سالک راه پویش خداوندی گردید و در هرصورت بدانید و آگاه باشید که هدف از تمامی نوشتار فوق این بود که بگویم:
ای آدم،بکوش تا انسان شوی
انسانیت همان دمی است که هنگام خلقت،خدا از روح خود در تو دمید
پس خدا را درون خود پیدا کن

مقالات 8

یکشنبه, 14 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 8

2 – بازگشت به خدا ،اما با دیدی محدود
بسیاری از این مرحله،گذر می کنند و در تلاش به کسب رضایت خدا باقیمانده عمر خود را می گذرانند،اما با برداشتی بسیار سطحی و ابتدایی از رابطه بین خود و خدا.
رابطه خود با خدا را بر مبنای منافع دنیوی و مادی قرار می دهند و در ازای قبول خدا بعنوان خالق این جهان،توقع دارند که آخوری پر و لذیذ داشته باشند که البته خدا هم آنان را ناامید نمی سازد.
مولوی در داستان “پیر چنگی” اینگونه این مفهوم را مثال می زند که:”پیر چنگی که در جوانی صاحب نام بود در پیری از شدت فقر به گورستانی پناه می برد و برای خدا چنگ می زند و از او دستمزد می طلبد و سپس از ناتوانی در همانجا به خواب فرو می رود.
چنگ را برداشت و شد الله جو
سوی گورستان یثرب آه گو
گفت خواهم از حق ابریشم بها
کو به نیکویی پذیرد قلب ها
در این زمان خداوند عمر را هم به خوابی سنگین می افکند که در آن ندایی می شنود که یکی از بندگان خاص ما در گورستان خفته است.هفتصد دینار از بیت المال بردار و به نزد او برو و به او بده و از سوی ما از او عذر بخواه که این در خورد تو نیست،اما فعلا خرج کن تا بعد.عمر به گورستان می رود و چند دور می زند اما جز پیر چنگی نمی بیند که او هم نمی تواند از بنده های خاص الهی باشد ولی به ناچار به سروقت او می رود و بر اثر عطسه او پیرچنگی از خواب برمی خیزد و چون عمر را می بیند دچار وحشت می شود.اما عمر به او می گوید مترس و پول را به او می دهد و پیر بر اثر این لطف الهی به گریه می افتد و توبه می کند و ساز خود را می شکند.
حق سلامت می کند،می پرسدت
چونی از رنج و غمان بی حدت؟
نک قراضه ی چند ابریشم بها
خرج کن این را و باز اینجا بیا

مقالات 7

یکشنبه, 7 ژوئن, 2015

از آدم تا انسان 7

از این پس هرچه بر سر انسان می آید بازتابی است از تبعات عملکردش،عملی که ناشی از انتخابش می باشد. باز به قول دکتر شریعتی: تو می‌توانی هرگونه “بودن” را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی‌معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان، و دیگر هیچ‌کس، هیچ‌چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد (به خود و جهان)، و می‌آفریند (خود را و جهان را)، و تعصب می‌ورزد، و می‌پرستد، و انتظار می‌کشد، و همیشه جویای مطلق است، جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت‌های روزمره زندگی و خیلی چیزهای دیگر به آن صدمه می‌زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می‌بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می‌شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ می‌شود. علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرت‌مند بدل می‌کند. تو، هر چه می‌خواهی باشی، باش، اما… آدم باش.
و این گفته دکتر شریعتی ،نکته بسیار مهمی است.بسیاری از ما در همین قدم اول،نه تنها به سمت انسان شدن گام بر نمی داریم،بلکه خیلی سریع”آدم بودن”خود را نیز فراموش می کنیم و به سرعت به “حیوان” تبدیل می گردیم.
مولوی این مفهوم را بسیار زیبا در داستان “باز و کمپیر زن” بیان می نماید:
“بازی از اردوی شاه می گریزد و در خانه پیرزنی فرود می آید.پیرزن از پرهای بلند و ناخن های دراز باز تعجب می کند و پروبال و ناخن باز را همچون مرغان خانگی می پیراید.
گفت نااهلان نکردندت بساز
پر فزود از حد و ناخن شد دراز
دست هر نااهل بیمارت کند
سوی مادر آ که تیمارت کند
باز که دچار زندگی نکبت باری شده است در آرزوی آن است که دوباره نزد شاه بازگردد.سرانجام شاه او را در خانه پیرزن می یابد و می گوید این سزای کسی است که از نزد شاه گریخته است.
این سزای آنکه از شاه خبیر
خیره بگریزد به خانه گنده پیر
باز می گوید :اگر دوباره به من التفات کنی (توبه) صاحب همان پرهای بلندی می شوم که می توانم در اوج آسمان پرواز کنم.
باز گفت ای شه پشیمان می شوم
توبه کردم نو مسلمان می شوم
گرچه ناخن رفت چون باشی مرا
برکنم من پرچم خورشید را
ورچه پرم رفت چون بنوازیم
چرخ بازی گم کند در بازیم”
در داستان مولانا،باز تمثیلی از روح آدمی است که در این دنیا گرفتار شده و آرزو دارد دوباره به ملکوت خدا(شاه) بپیوندد.به این دنیا نباید دل بست که مایه دور شدن آدمی از اصل و ریشه خود است.
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
که این عجوزه عروس هزار داماد است