برچسب ها بـ ‘انزوا’

مقالات 81

یکشنبه, 15 ژانویه, 2017

انسان و تنهاییش 3

شرح حال نوابغ واساطیر را اگر بخوانیم میبینیم که یکی از صفات مشخص آنها تنهائی وانزوایشان از است،کمتر اجتماعی بوده وکارهائی که دیگر افراد عامه لذت میپنداشتند،بلعکس آنها اینچنین فکر نمی کردند واهل لذتهای دنیوی نبوده وغرق در تفکرات خاصه خویش بودند.اغلب به اتفاق آثار واندیشه های اینگونه افراد با گذشت زمان مهم وبا ارزش شناخته میشود و آیندگان قادر به درک و بهربرداری از دستاوردهای بعضا ً بزرگ وماندگار انها در طول تارخ بشریت میباشند.
روح به میزانی که تکامل میابد وبه آن انسان متعالی که قران از آن بنام قصه آدم یاد میکند میرسد ، تنها ترمیشود.
چه کسی تنها نیست؟
کسی که با همه ،یعنی در سطح همه هست،کسی که رنگ زمان بخود میگیرد.
رنگ همه را به خود میگیرد وبا همه ارتباط برقرار میکند واحساس خاصی نسبت به پدیده های اطراف خود ندارد.
این آدم احساس تنهائی واحساس مجهول بودن نمی کند،چرا که از جنس همگان است.
او در جمع است ومانند آنها رفتار میکند مانند آنها راه میرود،صحبت میکند ومانند آنها میخورد ومیخوابد ومانند آنها اززندگی استفاده وبهره میبرد.
احساس خلأ مربوط به روحیست که آنچه در این جامعه وزمان ودر این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند سیرش کند.
احساس تنهائی واحساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد یافته وقویتر شده رنج آورتر میشود.
درد انسان،درد انسان متعالی،تنهائی وعشق واقعی اوست.

مقالات 61

یکشنبه, 21 آگوست, 2016

به هر حال و پس از رسیدن به قدرت تفکر،وجود آدمی انباشته می گردد از بسیاری از سوالات بی پایان که پاسخ آن سوالات، تعیین کننده راه آینده هرکس است.این همان اولین مرحله شناخت است که عرفا به آن نام “شهر شک” نیز داده اند.انتخاب یک “راهنما” یا “مربی” یا “پیر” یا “هادی” و …….در این مرحله ،بسیار حساس و سرنوشت ساز و رهگشاست.اما بسیاری بدون راهنما و در دایره حدس و خطا و آزمایش به ادامه راه می پردازند که احتمال گمراهی و انحراف در این حال،بیشتر از رستگاری و رسیدن به مقصد مطلوب است.
در هر صورت و با راهنما یا بی راهنما،من چنین می اندیشم که محوری ترین و بهترین توصیه خداوند سبحان به بشر،توصیه به تعادل و میانه روی در امور است.به نظر این بنده حقیر خدا،این اصلی ترین توقع خداوند از آدمی است. در سوره بقره ،آیه 143 چنین آمده است:”و کذالک جعلناکم امتا وسطا لتکونوا شهدائ علی الناس و یکون الرسول علیکم شهیدا” یعنی: و اینچنین شما را – تربیت یافتگان واقعی اسلام را – جماعت وسط و معتدل و متعادل قرار دادیم تا حجت و شاهد بر مردم دیگر باشید و پیغمبر حجت و شاهد بر شما باشد.
در وجود آدمی بر اساس حکمت الهی،غرایزی همچون نیازهای فیزیولوژیک جسمی وجود دارد که باید به آنها نیز پرداخت و در صورت ارضای آنها – البته فقط در حد لازم – می توان به وظیفه اصلی آدمی که همان حرکت به سوی خداست،پرداخت.پس می توان نتیجه گرفت که با محرومیت از آنچه که خداوند بر وجود ما مقدر نموده(با عبادت و انزوا و جدا شدن از سایر همنوعان ) نمی توان به رسالت و تکلیف اصلی خود عمل نمود.

راز جاودانگی حافظ

یکشنبه, 16 نوامبر, 2014

عبدالحسین زرین‌کوب معتقد است:
شعر حافظ سروده عشق و بی‌خودی است و شاعر جز با عشق و بی‌خودی نمی‌تواند اندوه زمانه‌ای را که در فساد و گناه و دروغ و فریب غوطه‌ می‌خورد فراموش کند. دنیای او مثل دنیای خیام است: بی‌ثبات، و دایم در حال ویرانی. نه در تبسم گل نشان وفا هست نه در ناله بلبل آهنگ امید، انسان هم بر لب بحر فناست و تا چشم بر هم زده است درون ورطه می‌افتد. در چنین دنیایی که امید و شفقت به دست جوز و فتنه تباه می‌شود کدام رفیقی هست که بهتر از صراحی ساقی با انسان یک‌رو و یک‌دله باشد؟ از این‌روست که شاعر برای فراموشی، برای رهایی، و برای آسودگی به ساقی روی می‌آورد. درگیرودار اندیشه‌های جانکاه از خود می‌گریزد و می‌کوشد تا آن‌چه را در وجود او مایه دل‌نگرانی است، مثل یک بار گران یا یک زنجیر سنگین، به کنار افکند و همچون ابونواس و خیام درد و اندوه بی‌پایان خود را در امواج جام فرو شوید.
این است حافظ که اندیشه و احساس او درخور شعر عصر ماست، درخور شعر هر عصر است. مثل یک فیلسوف روزگار ما ارزش عقل و علم را به میزان نقد می‌سنجد و همچون یک عارف دل‌آگاه امروزی قدر اشراق و شهود را به‌درست درک می‌کند. به زاهد ریاکار نیشخند رندانه می‌زند و به ظالم فریب‌کار دندان خشم می‌نماید. در همان حال که با اشک و دعای نیمه‌شب سروکار دارد لبخند شک و نگاه حیرت چهره خواب‌آلوده‌اش را ترک نمی‌کند. مثل خیام در هر قدم نشانه‌ای از فنا و زوال جهان می‌بیند و مثل جلال‌الدین در هر نوا ترانه‌ای از دنیای جان می‌شنود. پریشانی و نابسامانی یک دوران خونین گناه‌آلود امید و نشاط او را سست نمی‌کند. در انزوا و عزلتی که در این گیرودار فساد و بیداد به دست می‌آورد فرصت اندیشه پیدا می‌کند و سکون خاطری که حتی فقط مرگ را ناچیز می‌شمارد روح فسرده او را در این خلوت انزوا روشن می‌دارد. دل به عشق می‌سپارد و با طبعی که از نفس فرشتگان هم ملول می‌شود برای خاطر عشق، قال و مقال عالمی را تحمل می‌کند