برچسب ها بـ ‘انجمن ایران و آمریکا’

کوچه مردها 160

چهار شنبه, 27 می, 2015

بالاخره روز برگزاری کنکور فرا رسید. سال 1354 بود و آن روز یکی از روزهای سرنوشت ساز زندگی من.
محل امتحان من دانشگاه علم و صنعت ایران بود در شرق تهران.صبح زود بلند شدم و از همان خانه کارت شرکت در امتحان را که دوروز قبل دریافت کرده بودم به سینه ام چسباندم!سوار موتور سیکلت بابا شدم و دو نفری به سمت دانشگاه راه افتادیم.ساعت شش و نیم آنجا رسیدیم.من وارد دانشگاه شدم و پدرم بیرون روی جدول جوی آب نشست.می دانستم که تا برگردم بیش از ده سیگار خواهد کشید!
نیم ساعتی طول کشید تا صندلی خود را پیدا کنم و روی آن بنشینم.دور و بر خود را کاملا بررسی کردم.هیچ چهره آشنایی پیدا نکردم.آرام نشستم و چشم هایم را بستم.همه خاطرات زندگیم در زمانی کوتاه از جلوی چشمانم گذشت و حالا در سر یکی از پیچ های مهم زندگی ام بودم.به خودم می گفتم:حاصل دوازده سال درس خواندن را امروز باید به دست بیاوری.زندگی آینده را امروز باید بسازی.دیدی مردم با مهندس ها چقدر با احترام صحبت می کنند؟چرا تو یکی از آنها نباشی؟امروز فرصتی داری تا برای خودت آدمی شوی،پس این فرصت را از دست نده!
چشم هایم را باز کردم.مدادها و پاک کن و مدادتراش و کارتم را چک کردم.همه چیز درست بود.اما چرا وقت نمی گذرد؟
ساعت یک ربع به هشت صدای خانمی از بلندگوها پخش شد که ضمن خوشامد و آرزوی موفقیت برای ما به راهنمایی چگونگی برگزاری امتحان و توصیه های نمود .این کار ده دقیقه ای طول کشید و بلافاصله افراد ممتحن اولین سری سوال ها و برگه پاسخگویی را به ما دادند که با چک کردن و اطمینان از این که برگه پاسخگویی متعلق به من است و صدای زنگ شروع امتحان با اضطراب تمام اولین دفترچه سوالات را باز کردم.
با دقت تک تک سوالات را می خواندم و جواب را انتخاب می کردم.انقدر سوالات به نظرم ساده آمد که به خودم شک کردم و در پایان این بخش دوباره همه سوال ها را چک کردم و کمی دلواپسی هایم کمتر شد.با صدای زنگ بعدی این دفترچه را پایین گذاشتیم و دفترچه بعدی را که چند دقیقه قبل پای صندلی های ما گذاشته بودند برداشتم.هرچه جلوتر می رفتم روحیه ام قوی تر می شد،چون سوال ها برایم خیلی آسان بودند.طوری شد که سوالات آخرین دفترچه را که مربوط به زبان انگلیسی بود(و من بخاطر داشتن دیپلم زبان انجمن ایران و آمریکا خیلی زبانم خوب بود) را در مدت کوتاهی جواب دادم و شروع کردم به خوردن بیسکویت و تماشای دیگران مشغول شدم که قیافه بعضی ها از شدت اضطراب و درماندگی برایم خیلی خنده دار جلوه می کرد.
آن روز فهمیدم که آن همه زحمت و مشقت پدرم در مورد من چقدر خوب جواب داده است!
با اعلام پایان امتحان و دادن برگه پاسخ ها خوشحال و دوان دوان خود را به بیرون دانشگاه پیش پدرم رساندم.
با نگرانی پرسید:چطور بود؟
گفتم:خیلی آسون بود.عالی بود.
لبخندی از روی رضایت زد.روی موتور نشست.روشنش کرد.من هم پشت سرش نشستم و حرکت کردیم به سمت منزل. خیلی سبکبار و شاد بودم.

کوچه مردها 120

چهار شنبه, 4 دسامبر, 2013

اجازه دهید در این بخش به دو اتفاق در طی تحصیل در انجمن ایران و آمریکا اشاره کنم که روی شخصیت من بسیار اثر گذاشت:

اول – من در درک مطالبی که از کتاب می خواندیم بسیار مشکل داشتم،به این معنی که مطالب کتاب را دقیق نمی فهمیدم و با درک کلیات مطالب در مباحث اگر لازم بود شرکت می کردم.روزی داستانی در مورد کاراگاهی که با تیز هوشی راز یک جنایت را کشف کرده بود خواندیم و آموزگار بلافاصله با خواندن اسم من شروع کرد به طرح سوالات پی در پی در مورد جزییات داستان!به شدت مضطرب شده بودم ،اما در کمال تعجب دریافتم که به تک تک سوالات او به درستی جواب می دهم و این برایم به این معنی بود که من درک کاملی از آنچه به زبان انگلیسی می خوانم دارم و مشکل فقط این است که خود را باور ندارم!از آن پس با کمی دقت بیشتر به قدرت درک کامل جزییات در مطالبی که می خوانم،دست پیدا کردم.

دوم – در ترم آخر(ترم دوازدهم)یک آمریکایی ریش دار معلم ما بود که آدم عمیق و عارف مسلکی بود.روزی او با دستگاه پخش صوتش برای ما یک مطلب صوتی را پخش کرد که در مورد”شیخ ابوالحسن خرقانی “بود.برایم خیلی جالب بود که او کسی از مشاهیر ما را می شناسد که من و هیچ یک از بچه های ایرانی کلاس تا بحال حتی اسمش را هم نشنیده بودیم!همه با دقت گوش می کردیم و من از همان روز با شنیدن آن مطالب ارادت عجیبی به شیخ خرقان و مقوله “عرفان” پیدا نمودم که در زندگی آینده من هم بسیار اثرگذار شد.

کوچه مردها 119

سه شنبه, 19 نوامبر, 2013

حال و هوای انجمن ایران و آمریکا خیلی خاص و متفاوت با محیطی بود که من در آن بزرگ شده بودم:

-مثل نمایشگاه مد بود و چون مختلط بود،به طور طبیعی تبدیل به محلی برای خودنمایی و شیک پوشی و جلب نظر بود.ظاهر آدم ها در انجا با ظاهر آدمها در محله ما – خیابان هاشمی – که کوچک و بزرگ معمولا پیژاما و عرقگیر پوشیده بودند و خانم ها هم لباسی گشاد با چادری که معمولا دور گردنشان بسته بودند و کار می کردند،کاملا متفاوت و مایه اعجاب و سرگردانی من بود!

– اکثر دانش آموزان آنجا پولدار بودند و در ده دقیقه آنتراکت بوفه آنجا شلوغ و پر هیاهو بود اما برای من اصلا مهم نبود،چون من پولی نداشتم که از آنجا چیزی بخرم.

-آموزگاران همه آمریکایی بودند و اصلا فارسی بلد نبودند و در نتیجه ما چاره ای نداشتیم جز اینکه با آنها به زبان خودشان صحبت کنیم و این خود یک عامل بهتر یادگرفتن زبان انگلیسی بود.

– در آنجا می توانستی آدم های بسیار مهمی را هم ببینی.چون معروفترین و معتبر ترین محل برای آموختن زبان انگلیسی بود.مثلا من با آقایان موحد و قربانی که دو تن از مشهورترین و نام آورترین قهرمانان تاریخ کشتی ایران هستند،یک ترم همکلاس بودم و چه کیفی از این موضوع می کردم و هر بار که از کلاس به محله برمی گشتم،گفتنی های فراوانی از این دو برای دوستانم داشتم.

روی هم رفته با دیدن آنجا فهمیدم که دنیا در محله ما خلاصه نمی شود و آدم هایی با شکل متفاوت با آدم های محله ما در خیابان هاشمی و منطقه همجوارش هم وجود دارند!؟

کوچه مردها 118

چهار شنبه, 30 اکتبر, 2013

 

کلاس ششم ابتدایی را تمام کردم و مثل هر سال آماده سه ماه بازی و سفر به بابل و خوانسار شده بودم.اما این بار تیرم به سنگ خورد.به توصیه فردی که دائما در مورد تربیت و آموزش من به پدرم توصیه های خود را می نمود و پدرم هم به شدت به توصیه های ایشان عمل می کرد، صبح زود یکی از روزهای خرداد ماه سوار موتور سیکلت پدر شدیم و به درب منزل آن فرد بزرگوار در خیابان فروردین رفتیم و در آنجا پسر بزرگ آن خانواده هم بیرون آمد و باز هم با موتور سیکلت پدرم ،سه نفری به خیابان وصال شیرازی رفتیم و جلوی ساختمانی که روی تابلوی آنجا نوشته بود”انجمن ایران و آمریکا” توقف کردیم و ما دو نفر پیاده شدیم و درته صف درازی ایستادیم.

بین راه پدرم توضیح داد که از امسال تابستان ها من باید در این موسسه انگلیسی بخوانم و تا دیپلم زبان خود را از اینجا نگرفته ام،این کار ادامه خواهد داشت.آه از نهادم بلند شد،چون با توجه به امکان گذراندن دو ترم در هر تابستان بصورت فشرده به معنی پر شدن هر شش سال آینده در تابستانها بود و تنها بین دو ترم یک هفته در مرداد ماه تعطیلی داشتیم.این بدترین خبر ممکنی بود که در زندگی سراغ داشتم!همه شادی ها و بازی ها و مسافرت های دلنشینم دود شدند و رفتند هوا!

با دلخوری تمام آن روز کارها را انجام دادیم و با پرداخت هفتاد و پنج تومان برای ترم اول ثبت نام کردم و با دلخوری تمام با اتوبوس به خانه برگشتم.در تمام این مدت از حرف زدن با پسر همراهم خودداری می کردم و جواب سوال هایش را هم نمی دادم ،چون او را هم در این نامردی بزرگ گناهکار می شمردم.

اما از حق نگذریم،در طول هفته های آینده متوجه شدم که محیط مفیدی است و همینطور بخاطر این ابتکار عمل پدرم،من اکنون از توان بسیار خوبی در زبان انگلیسی برخوردارم و از این بابت مثل بسیاری موارد دیگر زندگی ام به او مدیونم.