برچسب ها بـ ‘امیدوار’

خدا عشق است 9

سه شنبه, 7 مارس, 2017

نمی دانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من؛
اما وقتی یافته هایم را با باخته هایم مقایسه می کنم,می بینم چون خدا را یافتم هرچه باختم مهم نیست؛
آموختم که تمام زندگی فقط قانون عشق بازی خدا با ماست
آموختم که خدا عشق است و عشق تنها خداست؛
آموختم که وقتی ناامید می شوم,خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار می کشد که به رحمتش امیدوار شوم؛
پس ناامید نشو و به او امیدوار باش؛
که فقط با او آرام می گیری
الا بذکرالله تطمئن القلوب “

حالتان چطور است؟!

شنبه, 31 آگوست, 2013

حدود یک ماه از استقرار دولت جدید می گذرد.

این دولت برنامه ها و نقشه های راهی متفاوت با دولت قبلی دارد.این را در همین یک ماه فهمیده ایم.

از شما،ساکنین عزیز معبد نوعدوستی سوالی دارم.

در این مدت چه احساسی به شما دست داده است؟

خوشحالید و امیدوار یا نگران؟

پاسخ شما عزیزان مرا در یک تحلیل از یک نمونه آماری کمک خواهد نمود و همه می توانیم با مطالعه پاسخ ها به جمع بندی خوبی برسیم.

گفته های با ارزش

دوشنبه, 31 اکتبر, 2011

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن ، شاید امید تنها دارائی او باشد . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت ، پس همیشه شاد باش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت جبران را بده . . .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

 * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

معجزه عشق(4)

چهار شنبه, 22 دسامبر, 2010

مادر 26 ساله به پسرک کوچکش که داشت بر اثر بیماری سرطان خون به پایان عمر خود نزدیک می شد،خیره نگاه می کرد.اندوه جانکاهی دلش را به آتش کشیده بود،با این همه تصمیم عجیبی گرفت و می خواست هرطور شده آن را اجرا کند.او هم مانند هر مادر دیگری دوست داشت پسرش بزرگ شود و به آرزوهایش برسد،اما دیگر چنین چیزی ممکن نبود.

سرطان خون،همه آرزوهای او را برباد داده بود،با این همه مادر هنوز هم می خواست پسرش را به آرزوهایش برساند.دست پسرش را گرفت و پرسید:باپسی!هیچوقت فکر کردی بزرگ که بشوی،می خواهی چکاره بشوی؟

کودک جواب داد:آرزو دارم مامور آتش نشانی بشوم.

مادر لبخندی زد و گفت:بگذار ببینم میشود آرزوی تو را برآورده کرد؟دیروقت بود که مادر خود را به آتش نشانی محلی در فونیکس آریزونا رساند و در آنجا با مامور آتش نشانی یعنی”باب”که قلبی به عظمت دریا داشت،ملاقات کرد و از آخرین آرزوی پسرش با او حرف زد و پرسید که:آیا امکان دارد پسر شش ساله اش را سوار ماشین آتش نشانی بکند و با او دوری بزند.

باب آتش نشان گفت:می شود کار بهتری کرد.ساعت هفت صبح چهارشنبه،پسرتان را آماده کنید.ما می توانیم یک روز تمام به عنوان آتش نشان افتخاری از او استفاده کنیم.او می تواند آن روز به ایستگاه ما بیاید،با ما صبحانه و نهار بخورد و در همه ماموریتها همراهمان باشد.او را به ما بدهید،می توانیم برایش یونیفرم آتش نشانی،کلاه واقعی و نه اسباب بازی،علامت اداره آتش نشانی فونیکس بر روی آنها و گالش های پلاستیکی را برایش آماده کنیم.

سه روز بعد باب باپسی را از بیمارستان تحویل گرفت،لباس های آتش نشانی را تنش کرد و او را از بیمارستان به اتاق انتظار اداره آتش نشانی و تا نردبان مخصوص ایستگاه همراهی کرد.

باپسی پشت فرمان ماشین آتش نشانی نشست و آماده انجام ماموریت شد.حالا او داشت بهشت را سیر می کرد.آن روز سه بار به ایستگاه فونیکس تلفن زده شد و باپسی در هر سه ماموریت شرکت کرد.او سوار بالابرها و حتی ماشین رییس آتش نشانی هم شد.همینطور او را به اتاق ضبط ویدئویی اخبار محلی هم بردند.

باپسی که به آرزویش رسیده و دنیایی عشق و توجه از مردان رویایی خود ،دریافت کرده بود،چنان امیدوار و خوشحال شد که توانست سه ماه بیشتر از آنچه پزشکان پیش بینی کرده بودند به زندگی ادامه دهد.یک شب علائم حیاتی او به طرز مرگباری کاهش پیدا کرد و سرپرستار بیمارستان که اعتقاد داشت هیچکس نباید در تنهایی بمیرد،از اعضای خانواده او خواست به بیمارستان بیایند.بعد به یاد روزی افتاد که باپسی آتش نشان شده بود،آنوقت به رییس آتش نشانی تلفن کرد و از او خواست اگر امکان دارد مردی را با لباس آتش نشانی به بیمارستان بفرستد تا در زمان احتضار،کنار باپسی باشد.

رییس آتش نشانی جواب داد:ما می توانیم کاری بهتر از این انجام دهیم.ما در عرض پنج دقیقه آنجا خواهیم بود.

حدود پنج دقیقه بعد ماموران آتش نشانی از نردبانی که به پنجره اتاق باپسی گذاشته بودند،بالا آمدند.14 مامور مرد و 2 مامور زن!آنها باپسی را در آغوش کشیدند،او را بوسیدند و به او گفتند که چقدر دوستش دارند.

باپس آخرین نفس هایش را به زحمت از سینه بیرون داد و از رییس آتش نشانی پرسید:حالا……من…….واقعا…….یک آتش نشان…….هستم؟

رییس گفت:بله باپسی!تو قطعا یک آتش نشان هستی.

باپسی لبخندی شیرینی زد و برای آخرین بار چشمهایش رابست.