برچسب ها بـ ‘الهام’

الهام من

دوشنبه, 24 فوریه, 2020

تو الهام منی، هر روز و هر شب
به هر لحظه بود ذکر تو بر لب
رفیق و همدم تنهایی پیوسته من
شریک و همره این ناله های خسته من
چو سازد تازه یادت این روان خسته من
حضورت بس کندآباد ، این ویرانه من
چه باشی و نباشی، تو یقینا نور چشمی
دوایی،مرهمی،تو خستگان راجان ببخشی
به یادت سرکنم این عمر پر اندوه وغم را
دعایت می کنم ، ای همدم جان و دلم را

مقالات 84

یکشنبه, 5 فوریه, 2017

انسان و تنهاییش 6

سقراط در پاسخ این دشمنی‌های دیرینه می‌گوید که وی مردی عالم نیست. سقراط می‌گوید که یک‌بار ازمعبد دلفی دربارهٔ داناترین افراد پرسیده‌اند و پاسخ آمده که از سقراط داناتر نیست. سقراط خود از این بابت مبهوت و متحیّر است؛ زیرا او می‌داند که دانشی ندارد؛ و خدا نیز ممکن نیست دروغ بگوید. بدین سبب سقراط به نزد کسانی می‌رود که به دانایی معروف بوده‌اند. نخست به نزد سیاست‌مداری می‌رود که «برخی او را دانا می‌شمردند، و خود او باز خود را داناتر می‌دانست.» امّا به زودی در می‌یابد که او دانا نیست. سپس به سراغ شاعران می‌رود و از آن‌ها می‌خواهد قطعاتی از آثار خودشان را برای او توضیح دهند؛ ولی شاعران ازعهدهٔ این‌کار برنمی‌آیند. «آن‌گاه دانستم که شعر سرودن شاعران از فرط دانایی نیست، بلکه بر اثر نوعی نبوغ و الهام است.» سپس به نزد صنعتگران می‌رود، ولی اینان را نیز به همان اندازه مأیوس‌کننده می‌یابد.

سقراط می‌گوید که در این جریان دشمنان فراوانی برای خود تراشیده‌است. سرانجام به این نتیجه می‌رسد که «فقط خدا داناست.» با این حساب چرا خدا سقراط را داناترین آدمیان دانسته است؟ سقراط این‌گونه پاسخ می‌دهد که منظور خدا شخص سقراط نیست، بلکه خدا نام سقراط را از باب مثال به کار برده است؛ مانند اینکه بگوید «کسی داناست که مانند سقراط بداند که دانایی‌اش هیچ ارزشی ندارد.» کار رسوا کردن کسانی که وانمود می‌کنند دانایند و بدین وسیله مردم را فریب می‌دهند، تمام وقت سقراط را گرفته است؛ و او را فقیر و بی‌چیز ساخته است؛ امّا سقراط وظیفهٔ خود می‌داند که درستی گفتهٔ خدا را به مردم اثبات کند. جوانان خوش دارند به سخنان او که حقیقت را آشکار می‌کند، گوش فرادهند؛ و آن‌گاه خود این جوانان به این کار می‌پردازند؛ و بدین ترتیب بر شمارهٔ دشمنان او می‌افزایند «زیرا که مردم خوش ندارند قبول کنند که ادعای دانایی‌شان مورد تفتیش قرار بگیرد.»

سقراط سپس به مدعی خود ملتوس می‌پردازد، و از او می‌پرسد آن‌ها که جوانان را اصلاح می‌کنند چه کسانی هستند. ملتوس نخست قضّات را نام می‌برد، سپس قدم به قدم ناچار می‌شود که بگوید همهٔ مردم آتن، جوانان را اصلاح می‌کنند به جز سقراط! در اینجا سقراط به مناسبت چنین بخت نیکویی که نصیب شهر آتن شده، به آتنیان تبریک می‌گوید. آن‌گاه می‌گوید که زیستن در میان مردم صالح، بهتر است از زیستن در میان مردم فاسد، بنابراین نمی‌توان گفت که سقراط چنان سفیه‌است که به علم و عمد به فاسد کردن هم‌شهریان خود بکوشد؛ و اگر سهوآ چنین می‌کند در آن صورت ملتوس باید او را هدایت کند، نه محاکمه.

مابقی دفاع شالوده‌ای کاملا دینی دارد. سقراط تعلیم فلسفه را وظیفه‌ای دینی می‌داند که خدا به او محوّل کرده، چنانچه ترک این وظیفه همچون ترک وظیفهٔ سربازی، ننگین خواهد بود. اگر سقراط را بدین شرط حیات بخشند که دیگر به اندیشه نپردازد، در پاسخ خواهد گفت:«ای مردم آتن، من شما را حرمت می‌گذارم و دوست می‌دارم؛ ولی اطاعت خدا را بر اطاعت شما ترجیح می‌دهم؛ و تا هنگامی که جان و توان دارم ازفلسفه و تعلیم آن دست نخواهم کشید… زیرا بدانید که این امر خداست و به عقیدهٔ من تاکنون هیچ امری که از خدمت من به خدا بزرگتر باشد؛ در شهر روی نداده‌است.»

سقراط انکار نمی‌کند که قضّات می‌توانند او را بکشند، یا تبعید کنند، یا از حقوق اجتماعی محروم سازند. امّا وقتی آن‌ها چنین می‌پندارند و دیگرانی نیز چنین می‌پندارند که آسیب بزرگی به سقراط رسیده است؛ او با آن‌ها موافق نیست زیرا زیانی که این‌کار در روح و جان آن‌ها می‌گذارد، از بدی آسیب آن‌ها به سقراط بزرگتر است.

تو را من دوست دارم

دوشنبه, 12 اکتبر, 2015

تو را من دوست دارم،چون بهاران
عطش از دل بری چون چشمه ساران
تو چون شبنم به روی صورت گل
دهی جلوه به دشت و سبزه زاران
تو نوشداروی جان هر مریضی
رخت مرهم نهد بر زخم یاران
تو گرمی،دلنشینی،چون بیایی
کویر قلب من نوشد ز باران
عزیزم،دلبرم،آرام جانم
تو الهامی، دهی جانم به سامان

اول و آخر!

دوشنبه, 4 می, 2015

تویی اول،تویی آخر،تویی یاور،تویی باور
چه خواهم من دگر از او که دلبر چون تویی دارم
تویی ساقی،تویی ساغر،توهم پیمانه ای هم خم
عجب نیست گر شب و روز مستمر شوریدگی دارم
تویی رویا،تویی الهام ،تویی یک بوستان شادی
چه می خواهم از این دنیا ،که من یاری چو تو دارم
تویی عمرم،تویی روحم،تو داروی همه دردم
چه باک از فوج بیماری،چو بربالین تو را دارم

خداحافظي يك نابغه

شنبه, 12 فوریه, 2011

 

آقاي گابريل گارسيا ماركز،نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين از زندگي اجتماعي خود،بواسطه عوارضي در مزاج و سلامتيش(سرطان لنفاوي)خدا حافظي كرده است.

او نامه اي به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اينترنت كه همگي ما را قادر ساخته است تا آن را باهم تسهيم كنيم.من خواندن آن را به شما توصيه مي كنم،چرا كه اين متن كوتاه توسط درخشانترين آمريكايي لاتين تبار از سالها پيش نگاشته شده است كه حقيقتا الهام بخش است.او مي نويسد:

اگر براي نمونه خدا فراموش كند كه من فقط يك عروسك خيمه شب بازيم و به من تكه بيشتري از زندگي بدهد،من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم كرد.بهترين كارهايي كه مي توانم انجام دهم:

-شايد نگويم هرچه را كه مي انديشم،اما در باره هرچه مي گويم انديشه مي كنم.

-به هرچيزي ارزش مي نهم.نه فقط براي اينكه باارزشند،بلكه براي آنچه آنها ارائه مي كنند و بيان مي دارند.

-كمتر خواهم خوابيد و بيشتر رويا خواهم ديد.براي هر دقيقه اي كه چشمانمان را روي هم مي گذاريم، به مدت شصت ثانيه نور و روشنايي را از دست خواهيم داد.

-ادامه مي دادم از آنجايي كه ديگران متوقف شده اند و برمي خاستم،وقتي ديگران مي خوابند.

-اگر خدا تكه بيشتري از زندگي به من مي داد،ساده تر لباس مي پوشيدم،در نور آفتاب غوطه مي خوردم،برهنه خود را رها مي كردم،نه فقط جسمم را،بلكه روحم را نيز.

-به مردم ثابت مي كردم كه چقدر در اشتباهند كه فكر مي كنند،چونكه پيرتر شده اند،عاشق شدن را قطع كرده اند،چرا كه آنها عملا از همان زماني كه عاشق شدن را متوقف كرده اند،شروع به پير تر شدن كرده اند.

-به كودكان دو بال مي دادم،اما آنها را به تنهايي رها مي كردم تا هركدام بياموزدكه چگونه با تكيه برخود،پرواز كند.

-به فرد سالخورده نشان مي دادم كه آنها چگونه مي ميرند.نه با فرايند مسن شدن،بلكه با غفلت كردن.

-چيزهاي زيادي از شما ياد گرفته ام………….

-من ياد گرفته ام كه هركس مي خواهد بالاي كوه زندگي كند،اما فراموش مي كند كه اصل مطلب همان چگونگي راه پيمودن است.

-من ياد گرفته ام كه وقتي نوزادي تازه تولد يافته،انگشت شست پدرش را چنگ مي اندازد،براي هميشه در قلب او جا گرفته است.

-من ياد گرفته ام كه يك فرد،تنها موقعي مي تواند به فردي ديگر از بالا نگاه كند كه بخواهد به او در برخاستن كمك كند.

-مطالب زيادي را از همه شما آموخته ام.هميشه بيان كن،آنچه را احساس مي كني و انجام بده آنچه را كه فكر مي كني.

– اگر من مي دانستم كه امروز آخرين وقتي است كه شما را خواهم ديد،شما را قويا در آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

-اگر من بدانم كه اين دقايق،آخرين دقايقي هستند كه شما را خواهم ديد،به شما مي گفتم:”عاشقتان هستم” و به اين فرض بسنده نمي كردم كه شما خود آن را مي دانيد.

-هميشه صبحگاهي هست كه در آن زندگي به ما فرصتي دوباره مي دهد تا كارهاي خوبي انجام دهيم.

-به خودتان نزديك باشيد،به عزيزانتان،و به آنها بگوييد كه چقدر به آنها نياز داريد و چقدر عاشقشان هستيد و چه قدر به آنها توجه داريد.زماني را براي بيان اين مطالب بگذاريد:”متاسفم”،”مرا ببخش”، “لطفا”،”متشكرم” و همه كلمات قشنگ و دوست داشتني كه شما بلديد.

-هيچكسي شما را به خاطر نخواهد آورد،اگر شما افكارتان را پيش خود بصورت راز نگه داريد.خودتان را وادار كنيد تا آنها را بيان و ابراز نماييد.

-به دوستان و عزيزانتان نشان دهيد كه چقدر به آنها علاقمنديد.